در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد عابدینی)

دفتر شعر

بستند خلایق به تماشای رُخت صف

بستند خلایق به تماشای رُخت صف
چشمانِ تو را هر که ببنید، بکند کف

محتاجِ مسکّن نشود در تب و سردرد
وقتی که کسی می‌کند از عشقِ تو مصرف

گفتم به دلم هست تمنّای تو ای دوست
گفتی نه... برو ای پسرِ جلفِ مُزلّف

بیخود شدم از خویش و زدم دل به خیابان
یک دست به گیتار و به دستِ دگرم دف

گفتند حرام است... حرام... این دف و گیتار
گفتم که خودم از برَم ای حضرتِ اشرف!

مجنونم و شرعاً حرجی نیست به مجنون
امثالِ مرا فقه ندانسته مکلّف

...

دل کندم از این زندگی مسخره... خود را
انداختم از پنجره‌ی واحدِ همکف!

محمّد عابدینی
1398/2/21


25 اردیبهشت 1398 13 0

فدای تو

از بس به گریه شعر نوشتم برای تو
اشکی نمانده تا که بریزم به پای تو

جای تو بین شعلهِ سوزِ دلِ من است 
هرگز نخواستم بنِشینم به جای تو

بگشای چشم تا که ببینی چه می کِشم
از دستِ چشمِ فتنه گرِ بی وفای تو

دل می بری و وعده که دل می دهی به من
گوشِ فلک همیشه پر از ادّعای تو

صبری نمانده در دلِ بی تابِ بیت ها
پَر می کِشد دلِ غزلم در هوای تو

با تو چه می کند خبرِ اشک و آهِ من؟
با من چه می کند رگه های صدای تو؟

می خواهمت چنان که دلِ بغض، گریه را
بگذار صادقانه بگویم: فدای تو

محمّد عابدینی
1397.12.11



15 اسفند 1397 22 0

چقدر جای تو خالیست در حوالی من

دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن بَاشِی
دِلَم عَجِیب هَوَس کَردِه یَارِ مَن بَاشِی

چِقَدر جَای تُو خَالِیست دَر حَوِالِیِ مَن
قَرار بُود هَمِیشِه قَرَارِ مَن بَاشِی

قَرَار بُود بِتَابِی بِه دَشتِ زِندِگِی اَم
وَ مَاهِ رُوشَنِ شَب هَایِ تَارِ مَن بَاشِی

پُر اَز سُکُوتِ زِمِستَانِ حَسرَتَم... بَایَد
بِیَایِی اَز دِلِ سَرمَا... بَهَارِ مَن بَاشِی

دِلَم بَرَای تُو تَنگ اَست... بِی قَرَارِ تُواَم
دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن بَاشِی

مُحَمَّدِعَابِدِینِی
پَانزدَهِ دِیِ نَوَدُ چهَار


19 دی 1394 1654 1

دیگر نفس نمانده در این نای سوخته

دیگر نفس نمانده در این نای سوخته
جز این طنین خسته و آوای سوخته

مثل همیشه حسرت و دل کندن و غم است
تقدیر نانوشته ی دل های سوخته

با هر غزل به شوق تو تا صبح می دوم
در امتداد قافیه با پای سوخته

عمری است عاشقت شده این مرد بی قرار
این مرد زخم خورده ی شیدای سوخته

از این به بعد وقت صدا کردنم بگو
آقا سلام... با تو ام آقای سوخته


07 دی 1394 749 0

نام تو دارد به هم می ریزد علم نحو را

ای معمّای نگاهت مشکلِ بی خواب ها
کارِ موهایت پریشان کردنِ بی تاب ها

پشتِ نستعلیق را ابروی تو خواهد شکست
متنِ گیسویت پر از آرایه ها... اطناب ها

نام تو دارد به هم می ریزد علم نحو را
حسِّ پنهان در حروفت برتر از اِعراب ها

روحِ "تخییر"م "برائت" دارد از هر "احتیاط"
سوختن در شوقِ تو مَجرای "استصحاب" ها

باب دین و عقل را بستی ولی "کافی" نبود
شد جنودِ عشق آخر فاتحِ این باب ها

نیش ها باید که نوشید از سبویت عشق را
ای عسل تر از عسل ها... ناب تر از ناب ها

لنز ها هر وقت بی پروا نگاهت می کنند
ماه پیدا می شود در آسمانِ قاب ها

بر سرم آوار ها آورد زلزالِ لبت
آن چه تقسیم اراضی کرد با ارباب ها

محمّد عابدینی
1393.10.28


پی نوشت:
تخییر، برائت، احتیاط و استصحاب از اصطلاحات علم اصول فقه هستند.



29 دی 1393 634 5

مولا تویی، من بنده ام، چیزی ندارم

مولا تویی، من بنده ام، چیزی ندارم
با لطفِ تو من زنده ام، چیزی ندارم

فقر است سر تا پای من، خالی است دستم
از فقرِ خود شرمنده ام، چیزی ندارم

یک عمر دل بستم به دنیا، مست بودم
حالا ولی دل کنده ام، چیزی ندارم

از بس خطا کردم بدون مکث دادی
در دستِ چپ پرونده ام، چیزی ندارم

مارِ گناه و شرک را در آستینم
با دستِ خود پرورده ام، چیزی ندارم

آنجا که باید گریه می کردم نکردم
حالا که غرقِ خنده ام چیزی ندارم

اصلا خودت می دانی و اوصافِ حُسنت
مولا تویی، من بنده ام، چیزی ندارم

محمّد عابدینی
1393.10.20


20 دی 1393 634 2

برای نماد مقاومت بحرین

شیخ سلمان بایست... دردِ تو را
نسلِ من دردِ خویش می داند

گرگِ آلِ خلیفه را بحرین
روزی از خاکِ خویش می راند

شک نکن... نسلِ زنده ی ایران
پشتِ تو ایستاده همچون کوه

پای این آرمانِ توحیدی
قومِ سلمان همیشه می ماند

محمّد عابدینی

پی نوشت:
شیخ علی سلمان دبیرکل جمعیت ملی اسلامی الوفاق بزرگترین تشکل معارض شیعی در بحرین عصر روز یکشنبه توسط نیروهای امنیتی این کشور بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.


10 دی 1393 537 1

باید بشود بیشتر این فاصله ها کم

تو نیستی و قافیه ام پُر شده از غم
تصویرِ تو در قابِ غزل گشته مجسّم

با شوق تو در حسرتِ تو می دوم آری
باید بشود بیشتر این فاصله ها کم

از عرشِ تو نازل شده بر فرشِ دلِ من
این بغضِ ترک خورده و این گریه ی نم نم

پلکی زدی و زلزله ی چشمِ تو گم کرد
تهرانِ غزل های مرا یک شبه در بم

آرامِ دلم هستی و در عینِ تناقض
رم می کند اسب دلم از نام تو هر دم

تقدیرِ مرا عشقِ تو این گونه رقم زد:
من مسئله ای ساده و تو پاسخِ مبهم

دل میکَنم امّا دلِ من بسته به جاییست
انگار گره خورده به گیسوی تو قلبم


28 آذر 1393 688 4

دارم به چشم های شبت فکر می کنم

دارم به چشم های شبت فکر می کنم
دارم به طعمِ چون رطبت فکر می کنم

لب باز کرده ای که نصیحت کنی و من
دارم به شاهکارِ لبت فکر می کنم

محمّد عابدینی


09 آذر 1393 877 5

باور نکن این قصّه جز افسانه ای نیست

باور نکن... این قصّه جز افسانه ای نیست
شمعم ولی اطراف من پروانه ای نیست

مهمان شهرستانی چشم تو ام... حیف
در پایتخت عشق مهمانخانه ای نیست

دیروزِ من... امروزِ من... فردای من پر!
از حال من ویرانه تر ویرانه ای نیست

دیوانه و مجنون اگر من هم نباشم...
پس زیر سقف آسمان دیوانه ای نیست

خواهد شکست این بغض آخر مثل قلبم
افسوس اما در کنارم شانه ای نیست

جایی که صیّادش تو باشی در کمندش
حتّی برای صید بودن دانه ای نیست

هر روز در گوش خودم می خوانم این را:
باور نکن این قصّه جز افسانه ای نیست

محمّد عابدینی
آخر اردیبهشت نود و سه


04 آذر 1393 539 1

و ماه حاجیِ رندیست در طوافِ حرم

.
و ماه حاجیِ رندیست در طوافِ حرم
و کهکشان که قدم می زند کنارِ اِرم

و من کبوترِ شیدای گنبدت بانو
و آسمان چه حقیرست زیرِ بال و پرم

محمّد عابدینی


03 آذر 1393 479 0

در جستجویت می دوم استان به استان

من مرده ام انگار... هستم سرد و بی جان
از بس که خون کردی دلم را نامسلمان

از چشم های تیره ات هم تار تر بود
شب های بی باران و بی مهتابِ تهران

عمریست من را در پیِ خود می دوانی
با این دو پای خسته... با این کامِ عطشان

گاهی به گوشم می رسد آواز سهراب
از دشت های بی کرانِ سمتِ کاشان

تو زیرِ باران بی امان می رقصی آیا؟
یا یا پشتِ اشکم می شود تصویر لرزان؟

وقتی لبم اسرار خود را با لبت گفت
لب های من را مُهر کردی... مِهرِ کتمان

باید تو را پیدا کنم هر جا که باشی
ساری... خراسان... انزلی... تبریز... کرمان

گرگان و یزد و سیستان... گیلان و قزوین
در جستجویت می دوم استان به استان

دریا فقط حرفِ مرا می فهمد و بس
ای موج من را سمتِ ساحل برنگردان

دنبالِ سربازِ دلم می گردم ای عشق
در لشگرِ گیسوی تو گردان به گردان

با هر بهانه باز می گردی به ذهنم
با سردیِ آبِ خنک... با گرمیِ نان

با سحرِ چشمانت معمّا های من را
حل می کنی جدول به جدول سخت و آسان

گاهی نیازی نیست تا چیزی بگوییم
باید قدم زد با تو در طولِ خیابان

با گوشه ی چشمِ تو بی پروا نهادم
گوی دلم را در دلِ میدانِ چوگان

وقتی جدایی سرنوشتِ تلخ ما هست
برخیز... بسم الله... ای چاقوی زنجان

محمّد عابدینی
1393.8.27



03 آذر 1393 449 3

باور نکن حرف رقیبان را، حسودند

نه مثل عاشق بودنِ سرمایه داران
می خواهمت... ارزان و ساده... زیرِ باران

من مرغِ عشقت بوده ام... من را نمودی
با شعله های عشق خود چون مرغِ بریان

در کوه هایی چون "لیا چان بو" هنوزم
دارد به عشقت می زند شمشیر "لی چان"

یک عمر بازی داده ای من را به نرمی
ای قهرمانِ حُقّه... ای استادِ چاخان

کاری که تو با قلبِ مجنونم نمودی
با انقلاب ما همان را کرد ریگان

با وعده های پوچِ خود پیچم نمودی
این بود رسمِ معرفت؟... این بود احسان؟

باور نکن حرف رقیبان را... حسودند
من عاشقت هستم به جانِ تو... به قرآن

محمّد عابدینی
1393.8.27


01 آذر 1393 891 5

آنان که شبیهِ باد بر می گردند

آنان که شبیهِ باد بر می گردند
در لحظه از اعتقاد بر می گردند

با شور و شعار می روند... امّا حیف
با مشکلِ اعتیاد بر می گردند

محمّد عابدینی


29 آبان 1393 498 0

ایرانی ام، فرزند ابر و باد و باران

.
ایرانی ام... فرزندِ ابر و باد و باران
انگشتِ دنیا از شکوهِ من به دندان

بر باد داده نقشه ی مستکبرین را
طوفانِ جمهوریِ اسلامیِ ایران

نمرود ها آتش به پا کردند صد بار
امّا خدا می کرد ایران را گلستان

دستِ خدا را بار ها دیدیم در جنگ
در فتحِ خرّمشهر... آزادیِ بُستان

یادش نرفته آسمانِ پیرِ بغداد
پروازِ استثناییِ عبّاسِ دوران

امروز هل من ناصرِ خشمِ "نِمِر"ها
زانوی فرعونِ عرب را کرده است لرزان

می آید از بیروت بوی نصر امروز
جایی فرا تر از بلندی های جولان

سجّیل های سنگ در دستانِ غزه
در مشت هاشان خشم و غیرت هر دو پنهان

روزی نمازِ جمعه می خوانیم با هم
در مسجد الاقصی به یادِ حاج رضوان

یک روز خواهد گشت اسرائیل نابود
با همّتِ مردانِ حزب اللهِ لبنان

این جا ولی در سایه ی تدبیر و امّید
گم می شود در شهرمان عطرِ شهیدان

چشمی به مسئولینِ راه آهن ندارم
باید فداکاری کند هر بار دهقان

دنیای موهومِ سرانِ فتنه گر را
یک روز خواهد کرد حزب الله ویران

دارد صدای اربعین می آید انگار
دریاب بوی سیب را از مرزِ مهران

محمّد عابدینی
1393.8.28


28 آبان 1393 606 8

باید بروم خودم به دنبال خودم

از دستِ خودم شکسته شد بالِ خودم
عمريست شدم اسيرِ چنگالِ خودم

من گم شده ام... نيست کسي دنبالم
بايد بروم خودم به دنبالِ خودم

محمّد عابديني
آبان 93


27 آبان 1393 502 2

لبخند زد... کج کرد قدری گردنش را

لبخند زد، کج کرد قدری گردنش را
این گونه ثابت کرد حرفِ مُتقَنش را

عاشق شدم -در کمتر از یک لحظه شاید-
جادوی سحرآمیزِ صحبت کردنش را

مجنون برای این که با لیلا بماند
در هر نفس حل می کند عطرِ تنش را

شاید دلش پُر باشد از سوزِ زمستان
کوهی که پنهان کرده بغضِ بهمنش را

یعقوب وا کن چشم هایت را که یوسف
دارد خودش می آورَد پیراهنش را

میخواهمت تا پای جانِ خویش، چونان
سربازِ سرسختی که خاکِ میهنش را

وقتی تو هستی مبتدای جمله هایم
از آخرش باید بیاندازم "منَ"ش را

شأنِ نزولِ عشق گرمای لبِ توست
بگذار تابستان بکوبد خرمنش را

محمّد عابدینی


21 آبان 1393 527 3

وقتی قرار نیست تو باشی قرار نیست

وقتی قرار نیست تو باشی قرار نیست
از دستِ خاطراتِ تو راهِ فرار نیست

خواب از سرم پریده... دلم در هوای توست
در وسعِ من تحمّلِ این انتظار نیست

لبریز از غروری و از بس که سرکشی
بر اسبِ قصّه های تو مردی سوار نیست

تقویمِ زخم های منی... زخم پشتِ زخم
در بینِ فصل های تو دیگر بهار نیست

آورد بر سرِ دلِ من هر چه داشت را
چیزی میان چنته ی این روزگار نیست

این بار هم شکست دلم زیرِ پای تو
بشکن... ولی شکستنِ دل افتخار نیست

گفتم قرار بود تو باشی قرارِ من
گفتی قرار بوده و حالا قرار نیست

محمّد عابدینی


14 آبان 1393 659 1

دل می دهی به سادگی از بس که ساده ای

دل می دهی به سادگی از بس که ساده ای
عادی نه... مثلِ بقیه نه... تو فوق العاده ای

در منزلِ وصال نشستند دیگران
تو تازه رفته ای و در آغازِ جاده ای

دارند تازیانه ی حدّ می خورند خلق
امّا تو همچنان پی فتوای باده ای

از رحم و صبر و وصل و وفا حرف می زنی
انگار در مسائلِ عشقی پیاده ای

هرگز رها نمی کند آسان اگر ربود
آهنربای عشق دلی از براده ای

در این مسیرِ سرسره ای مثلِ بچّه ها
سُر می خوری چه ساده بدونِ اراده ای

بی آن که خود بدانی و از روی سادگی
در شاهراهِ دلهره ها پا نهاده ای

در روزگارِ حیله و صد رنگی و دروغ
تو دل به واقعیّتِ یک عشق داده ای

این روز ها اگر چه یکی نیست حرفِ مرد
تکرار می کنم: به خدا فوقُ العاده ای

محمّد عابدینی
1393.8.1


01 آبان 1393 978 7

تو آبروی حجازی، بایست شیخ نمر

به جز تو مَرد در این عرصه نیست شیخ نمر
گناه و جرمِ تو جز عشق چیست شیخ نمر؟

بمان به کوری چشمانِ شومِ آلِ سعود
تو آبروی حجازی... بایست شیخ نمر

محمّد عابدینی
1393.7.28


28 مهر 1393 301 2
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها