در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محسن ناصحی)

دفتر شعر

کربلا با من و تو شکل گرفت

لطف تاریخ ها به تکرار است
به مرور هزاره های قدیم
به نگاه و تجاربی که جدید
نه به شکلی که مانده در تقویم
   *مثلا فرض کن زمان علی است

روزگار بنی امیه شده است
شیعه در غربت علی پنهان
اُمویها دوباره آمده و
فکر جنگند با امام زمان
     *حکمیت نرفته وا ندهیم!

با خودت فکر کن که بی طرفی
عاقبت انتخاب خواهی کرد
یا که از اصل میشوی آباد
یا در آخر خراب خواهی کرد
     *مرز صفّین مثل مو شده است

در همین گیر و دار می بینی
همه جای جهان پر از سلفی است
و تو ماندی در این میان که دلت
این طرف مانده است و آن طرفی است
       *راستی نهروان همین بغل است!

شک و تردید می کند کاری
که فقط توبه از گناه کنی
دیگران راه را بیابند و
تو فقط راه را نگاه کنی
      * کربلا ، با من و تو شکل گرفت

یک نفر می شود حبیب و دو بار
جان فدا می کند امامش را
یک نفر حُجر می شود که دو بار
قبر او رو کند مرامش را
        * شیعه یعنی تو هم دومرتبه باش

بار دوم برای من چیزی است
قدر پوسیدن و نپوسیدن
یا پس از قرنها فنا شده ام
یا که چون چشمه گرم جوشیدن
        * حال و روز مرا ببین و بترس!

فکر جنگم به خاطر اسلام
جنگ در شام چیز زیبایی است
نیّت من خداست اما خب
زن سوری کنیز زیبایی است!!
      * از غنیمت نمی شود رد شد!

گم شده م بین دست و پا زدنم
وسط زرق و برق عاریه ای
وسط منجلابی از زن و پول
بین یک خلسه معاویه ای
        * شده م از عمروعاص ها بدتر..

به من از من شبیه تر شده است
این در آیینه مثل من ، این من؛
بی تفاوت منی که رو به رویم
شده مانند شیشه ای نشکن
          * کاری از سنگ برنمی آید

قبری آن سو شکافت ، این سوتر
به لب باز گور خندیدیم
مرگ را پشت سر گذاشته و
هی به اهل قبور خندیدیم
       * خنده کن تا به گریه اش برسیم

روضه خوانی قدر شدیم و چه سود؟
پند تاریخ یادمان رفته است
روزگاری دری شکست اما
اثر میخ یادمان رفته است
        * لگد روزگار سنگین است!

حرف آخر ؛ هنوز عاشورا                            
احتمال وقوع خواهد داشت
وارث کربلا که برگردد
قصه از نو شروع خواهد داشت
      * سیصد و سیزده نفر کافی است!

 

**********************



05 آذر 1393 480 8

تازه فهمیده ام غریب تویی...

می نشینم که صبح بردارم
سر از این صندلی مقابل تو
همه ی حرفهام را اینبار
می نویسم ولی مقابل تو

 آدم قفل کرده یعنی من !


دفعه قبل هم همین شده بود
آمدم ، بی درنگ برگشتم
حرفهایم نگفته باقی ماند
از حرم ، گیج و منگ برگشتم

 کمکم کن ، گلوی من گیر است..!

راستی : گفته ام که از اتوبوس
تا در صحن ، با وزیدن باد
چند تا روسری رها شد و رفت؟!
چند تا روسری زمین افتاد؟!

 واقعاً جای مادرم خالی...


واقعاً جای مادرم خالی!!
از در خانه تا خود مشهد
روسری جای خود که چادر هم
هیچ وقت از سرش نمی افتد

 سر او می رود ، حجابش نه!!


با خودم گاه فکر می کردم
پل خواجو هواش مسموم است!
ولی انگار بی حیائیها
پیش چشم امام معصوم است!

تازه فهمیده ام : غریب ، تویی!

همه اینطور نیستند امّا
همه در بین صد نفر شده گم
شهرها نیز مثل هم شده اند
اصفهان ، مشهد است و مشهد ، قم

 سابقاً شهرها مقدّس بود!!

کاش می شد کسی برم دارد
بگذارد ورودی حرمت
روضه خوان نیستم ولی خون است
دل من از کبودی حرمت

 چه بلایی سر تو آوردیم!!


دم در هم هوا عوض شده است..
چوب پرها به کار دیگریند
دست در دست خادمان شما
در تذکر به شال و روسریند

 صحن ها هم به زور محترمند!

درد دلهام در حرم هم هست!
درد دلهای من فراوان است
لاأقل خوب شد به لطف ضریح
حرم تو زنانه مردانه است!

 گرچه شیشه حجاب خوبی نیست!


حرفهای نگفته ای دارد
عکسهای قدیمی پدرم
قصد دارم بگردم و در شهر
مثل اینها یکی دو تا بخرم

 پسرم ، ارث خوب می خواهد!

همه رفتند و مانده ام اینجا
کاش می شد نیامده بروم
بروم در اتاق خود تنها
از همان دور زائرت بشوم

 مثل حالا که در اتاقم و ... تو.




03 اسفند 1392 556 7