در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده روح اله طیبی)

دفتر شعر

براي جهادِ عماد...

بالا برو كه قصه ات آغاز شد پسر!
خوشحال باش، سهم تو پرواز شد پسر!

درب شهادتي كه به هر كس گشوده نيست
ديشب به احترام شما باز شد پسر!

در اوج دي شكوفه ي گل هاي سرخ چيست!؟
به به... چقدر چهره ي تو ناز شد پسر!

بابا چه نقشه هاي قشنگي برات ريخت...
شكر خدا كه بخت تو هم باز شد پسر!

سرّي در عالم است كه جز خون، بهاش نيست
همچون پدر كه محرم آن راز شد، پسر...



29 دی 1393 669 4

خریداریم نازت را اساسی...!

با ناز و کرشمه ی فراوان آورد!
از سمت شمال، سوی تهران آورد!
زیتون و کلوچه نیست سوغاتی ابر!
با یک چمدانِ خیس، باران آورد...!



21 مهر 1393 467 0

خیزید و خز آرید...

یک روز به اوج شاخه ها تاج سرم!

یک روز برای رفتگر درد سرم!

از جاه بهار تا حضیض پاییز...

من قصه ی زندگی ابن البشرم...!



08 مهر 1393 775 5

چتر باز!

در شعر، چه حسِ کارسازی هستی!
مهمانِ لجوجِ دلنوازی هستی!


دیریست به خانه ام فرود آمده ای!
ای غم! تو عجیب چتر بازی هستی...!



03 تیر 1393 384 0

فریب می دهی امّا...

فریب می دهی امّا فریب لازم نیست!
دعا و ورد و طلسم عجیب لازم نیست!

به قصد کشتن من هم فقط کمی سرما...
بریز بین نگاهت، رقیب لازم نیست!

تو یک نگاه بباری شفا گرفته دلم
هزار مرتبه «امّن یجیب...» لازم نیست!

چقدر دیر به فکر دوای درد منی
زمان مرگ من است ای طبیب! لازم نیست...

برای عبرت مردم همین غزل کافی ست
برای مجلس ختمم خطیب لازم نیست...!

 



31 خرداد 1393 330 5

به احترام طوفان!

طوفان که رسید، بادها رم کردند!
تهران بزرگ را چه درهم کردند!
در مقدم او درخت ها، آدم ها
سر را همه در برابرش خم کردند...!

.

.

.

این قصه سر دراز دارد...
 



17 خرداد 1393 367 3

تشییع جنازه!

خیلی مشتاق بودم این صحنه رو که همگی چند بار دیدیم، به شعر تبدیل کنم...!!

.

.
زنجیره ی موذیانه ی مورچه ها...
صف بسته به سمت لانه ی مورچه ها!


سوسکی که غروب مادرم او را کشت...
تشییع شود به شانه ی مورچه ها...!

 



27 اردیبهشت 1393 963 9

کهن سروده شد این شعر...

هلا عزیزِ ندیده، هلا شفیق کهن

کهن سروده شد این شعرم ای رفیق کهن

 

نبوده ارثیه ام از پدر و اجدادم

به غیر گنج غم تو و این حریق کهن

 

عجیب وادی مرد افکنی ست، منزل تو

به خون نشسته دلیران در این طریق کهن

 

شنیده ام که نگاهت به خون نشسته عزیز

دلم گرفته برای همان عقیق کهن

 

از آن زمان که تو رفتی اسیر گردابیم

بگیر دست بشر، دست این غریق کهن



09 آذر 1392 521 4