در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده میثم داودی)

دفتر شعر

بند

پردادم از آغوش میدان، قوی سنگی را
آزاد کردم بادبادک های رنگی را

از آسمان بی ستاره آمدم پایین
آوار کردم سقف دنیای کلنگی را

از اوج افتادم، ولی تا لحظه آخر
درپیشگاه ماه، می غرم پلنگی را

ـسرباز تنها مانده در میدان بیگانهـ
بایدبجنگم روزهای بی فشنگی را!

کر بودم و دنیا به من، افسوس، خیلی دیر
فهماند فرق ریسمان و مار زنگی را

گل های من خشکید اما در سرم دارم
بذر تمام خاطرات شوخ و شنگی را

از بند دنیا فکر هایم را رهاندم، پس
آزاد کردم بادبادک های رنگی را

اردیبهشت92


08 مرداد 1392 722 8

ارسال شعر

تا به آغوش تو نزدیک شود می میرم
اگر از بوی تو تحریک شود می میرم

عشق یک اسلحه فوق خطرناک شده ست
که اگر رو به تو شلیک شود می میرم

زندگی را مدیون تو و چشمان تو ام
چشم های تو که تاریک شود، می میرم

بعد تو ثانیه ها نبض مرا می گیرند
مستم و تاک، اگر تیک شود می میرم

کارت هایی که فقط فکر قمارت هستند
آه اگر حامل تبریک شود، می میرم

انتقام همه ی دربه دری هایم را
اگر امشب به تو نزدیک شود می گیـــرم

زمستان90
 
 
 

 


17 خرداد 1391 1788 3