در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سجاد رضازاده)

دفتر شعر

من مغرب دلگیر ترین جمعه ی کابل

سیراب تر از باران، خوش رنگ تر از گل
سرسبزتر از دشتی، خوش ناله ز بلبل

من سرد تر از برفم، هم سایه ی سایه
تاریک تر از غارم، لایعقلم و خل

تو راهبر و پیری،کم عیب تر از خضر
من موسی سرگردان،سرگرم تسلسل

تو مطلع زرینی،چون صبحدم چین
من مغرب دلگیر ترین جمعه ی کابل

تو ماه ترین ماهی، من ژرف ترین آه
ای ناب ترین مطلع، مِن بابِ تغزل!

حال این منم و این تو، حال این تو و این من
من ماهی و تو دریا، تو جز ٕ ِ مرا کل


19 فروردین 1394 403 0

هستی به کار نیست،چو هستی از آن من

وقتی تو با منی همه هستی از آن من
هستی به کار نیست،چو هستی از آن من

گر بر کویر باشم و در بحر غوطه ور
در مقصدم چو دست تو باشد عنان من

آهوست دیدگانم و دشت است روی تو
رقصان به دشت روی تو این آهوان من

رستم اگر که ز هفت خوان گذشته است
می ارزد ار فزون ز هزار است خان من

خشم و امان تو باشد دلیل بر
خوف و رجای چنین توامان من

جان ار بهای رسیدن به کام توست
ناقابل است و در کف دست است جان من



29 دی 1393 348 1

موسیقی گیسوی شما "شور" و "همایون"

موسیقی گیسوی شما شور و همایون  *

تصویر دو چشمان شما قیصر و هامون  **

با این همه کار هنری باز عجیب است

این بینی چون طوطی و آن هیکل داغون!

 

 

 

-------------

* شور و همایون: دستگاه های موسیقی ایرانی

** قیصر و هامون : فیلم های کلاسیک سینمای ایران



18 دی 1393 457 0

قلمم باز غزل روی غزل بگذارد

هیچکس نیست به حال ما محل بگذارد
یا به انگشت به کاممان عسل بگذارد
بکشاند بکشاند دل مـا را "پی" خـود
و "پی" خانه ی ما روی گسل بگذارد
هست بیمار ولی نیست طبیبی که مگر
مرحمی سـاز کـند روی دمل بگذارد

سمت وسوی دلمان روبه خدا بود چه شد؟
کفـر آغـاز کـنـد رو به هبل بگذارد

نعره بر سنگ اثر هیچ ندارد باید
قلمم باز غزل روی غزل بگذارد



20 مهر 1393 320 3

پایان راه قصه

با خودم بودم و چشمم به همین پنجره بود

 پشت این پنجره در کوچه  پراز خاطره بود

 کوچه ای بود کمی کاه گلی پر ز سکوت

 وسط کوچه درختی است که زرد یله بود

 کف پایش پر از برگ ز زردی سرشار

 و یکی برگ به شاخه به دلش ولوله بود

 که چرا مانده جدا از همه یاران افسوس

 راه اندک باد راکد چاره ای کو مانده بود؟

از خدا خواست که یک باد موافق بوزد

در همان لحظه شد آن چیز که او خواسته بود

 باد چون آغاز شد،بانک خوشی چون ساز شد

برگ رامشگر چونان رقاصه ای حنانه بود

"حال و احوال ای رفیق از چه چنین دیر آمدی؟"

گفتگویی بود که اندر برگ ها افتاده بود

داد و فریادی بر آمد در همان حالی که برگ

 گرم صحبت بـا رفیقان جدا افتاده بود

کی فنا جویان! به هوش آیید کینک آنک است!

 موعد وصلی است کندر کنه دلها مانده بود!

عابری می آید از دور، از ورای کوچه مان

 با نشان هایی که "پیر" از وی برامان گفته بود

 

 ،،، "عابری سنگین، سراپا نور، نوری روی نور"

پیر ما می گفت و از اشکش لبالب دیده بود

 با تعجب از رفیقان علت غم یافتیم؟

با خبر گشتیم کو جانان خود نادیده بود ،،،

 

بانک باز آمد که ای برگان سرتا پای زرد

هوش باش و گوش!   خیل برگها آماده بود

 عابری ظاهر شد از عمق غبار کوچه ها

 او همان بود او همان پایان راه قصه بود

گام بر می داشت سنگین،با صلابت،نورِ نور

حال او پای درختی در میان کوچه بود

خش خش برگان پاییزی به زیر پای او

غایت برگان پاییزیه باقی مانده بود



17 مهر 1393 509 2