در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مریم الیاسی)

دفتر شعر

بوی تو در اتاق پیچیده ...

بوی تو در اتاق پیچیده، مثل پیچک سریع و سرزنده

واژه ها چه تلاطمی دارند، روی موجی زلال و پرخنده

 

یک نفس ا ز ته تهِ جگرم، حسرتی بی کرانه در قلبم

کوچه های دلم شررخیز و یاد تو با من است هرلحظه

 

دستهایت نجیب و آرام اند، خنده هایت تبسم خورشید؛

بس که گرم است و نور در نور است، پیرهن در می آورد غنچه!

 

در تلاقی چشم تو با من -این دو الماس قیمتیِّ قشنگ-

پرشده نقطه چین سردرگم، پرشده عهد های ناگفته

 

آسمانِ پر از ستاره من، بعد دردی سیاه و طولانی 

فجز عشقی سپید را زایید، قدر آن را ولی نفهمیده ...



24 فروردین 1393 385 3

آدم دلش هرجا که باشد، یار هم آنجاست...

آدم دلش هرجا که باشد، یار هم آنجاست

اصلا چرا تعارف کنم! دلدار هم آنجاست

لبخندهایت گرد ذهنم دوره می چرخند

آری، گمانم نقطه پرگار هم آنجاست

گلدسته های عشق ما سرتا فلک برده

هم مسجد و میخانه و خمار هم آنجاست

هرجاکه بی مهری کنی بی شک یقین دان

آشوب شیطان های بی کردار هم آنجاست

آغوش تو هر شب دلم را خواب می بیند

آدم دلش هرجا که باشد، یار هم آنجاست!



20 اسفند 1392 414 3

گفتم به «هیچ» دل نسپارم، ولی نشد...

گفتم به «هیچ» دل نسپارم، ولی نشد

دل کوچه گرد و زار نبارم، ولی نشد

گفتم که تا «منم» سرسوزن نمی رسد

برغصه و قفس سروکارم، ولی نشد

بی اختیار بود نگاهم که می دوید

هی آمدم دلیل بیارم... ولی نشد

گفتم که دست رد بزنم بر کسی که داشت

می برد صبر و تاب و قرارم، ولی نشد

می خواستم که عاقلانه شبیه دو هفته قبل

دل را به دست عقل سپارم، ولی نشد

.

.

.

با آرزو، دعا و تمنا: « بمان...بمان...

آخر بمان! همیشه کنارم»، ولی نشد...

فرصت بده که پر بزنم، نو پرنده ام؛

من عاشق هوای بهارم، ولی نشد

تنها، رها میان زمستان خاطرات

گفتم به «هیچ» دل نسپارم...ولی نشد!

 

 

 

 



16 بهمن 1392 614 4

خدا کند دل من هم کمی شهید شود...

خدا کند دل من هم کمی شهید شود

وَ در برابر عشق تو رو سپید شود

شبانه با دو سبد یاس و یک بغل گریه

شبیه روی تو یک روز ناپدید شود

به آسمان برسد، با ستاره ها باشد

از آشیان زمین سرد و ناامید شود

تو عاشقانه پریدی؛ شبیه پروانه

مهم نبود که حالم شبیه بید شود

تو رفته ای و برایت غزل به پا کرده ست

دلی که آرزو دارد کمی شهید شود



13 بهمن 1392 463 0

پیچ کوچه وَ دختری تنها - با دلی بیقرار - یعنی چه؟!

مثل دریا شدی، نمیدانی خشکی شوره زار یعنی چه

یا که چون ابرهای سردرگم، بین دود و غبار یعنی چه

برفِ سردِ سپیدِ یخ بسته، روی دست بلند یک قله

چون ندیده تورا نمی فهمد؛ گرمی نوبهار یعنی چه...

هر زمان خیره ات شدم حرف از رفتن و پر زدن میان آمد

تازه فهمیده ام؛ «نباید بست، با تو قول و قرار» یعنی چه!

سالها یاد با تو بودن ها در وجودم ولی نمی دانی

روز و شب گیج و خسته بر روی گردش یک مدار یعنی چه...

طعم جاده چشیده ای دیگر کوچه ها یک حصار تو در توست

پیچ کوچه وَ دختری تنها - با دلی بیقرار - یعنی چه؟!

م.الیاسی



06 بهمن 1392 522 4

این روزهای خالی بی تو، یک جفت چشم خیس و بارانی...

برای استادم، شهید محمود رفیعی

این روزهای خالی بی تو، یک جفت چشم خیس و بارانی

یک پشته اندوه است و درد و عشق،  و اشکهایی ...آه... پنهانی

پس لرزه های پشت هایی که این روزها از قامتت خالی ست

کوچیده ای ... با یاد تو تا صبح؛ من هستم و شعر و پریشانی

 

هربار عکست را که می بیند - انگشت روی خنده ات با بغض - 

 

می گوید: این است آنکه عطرش را هر شب .... همان... آن سبز پیشانی

 

تو آسمانی و به ما نزدیک، در آسمانی و ز ما دوری

 

تو یک گل سرخی که با هر عشق، می رویی و صد سوره می خوانی

 

تو آفتابی که غروبت را صبحی ست روشن، مرگ میمیرد؛

 

وقتی که می گویم شهیدی، همزاد باران می شوم آنی  ...

 

این التهاب چشمهای من نذر غریبیّ نگاه تو

 

و خنده های با شکوهت را بر من ببخشا ... که نمی مانی...



03 بهمن 1392 507 0

دوباره شعر سرودم، چه اشتباهی که ...

دوباره شعر سرودم، چه اشتباهی که ...

دوباره یاد تو و یاد روزهایی که؛

تبر شده ست به جانم که برکند از بیخ

درخت عشق تو و جان ناتمامی که...

نمی رسد به تو انگار آرزوهایم

نمی رسد به تو انگار ردپایی که...

برایم از «خودم» این بار قصه میگویم

زماجرای زنِ بیقرار و زاری که

یکی نبود و یکی بود و هیچکس او را

نمی شنید و نمی دید جز خدایی که؛

دلی رها شده می خواست در مسیر غمش

زنی غریب و تب آلود و ناتوانی که

هنوز یاد تو در لحظه هاش جریان داشت

میان عطر تنت، غرق شانه هایی که

همیشه مثل دو تا کوه، استوار و بلند

همیشه جای دو گونه و گریه هایی که ...

پریده مرغ خیالم به خاطرات قدیم

دوباره شعر سرودم، چه اشتباهی که ...



29 دی 1392 1153 8