در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده صغری اسلامی اصل)

دفتر شعر

بیقرار

افسانه مجاز تو بودم

در فراسوی زمان

جغرافیا را بر هم بریز

تا واژه های متولد نشده

بیقراری یک نسیم را

از لابلای پریشان ترین خیال

در اقیانوس قرار تو

بیارامد

صغری (افسانه) اسلامی اصل



12 مرداد 1393 320 0

مرگ


و مرگ

در اتفاقی ترین عبور

باربودنت را

سنگین

به دوش کشید

هنوز ثانیه های حضورت

در نبض خانه

می تپد

و عطر نبودنت را

فضای خالی از زمان

می شناسد

روان شدی

و رودها را

در حسرتِ زلالِ چشمانت

گریاندی



12 خرداد 1393 460 3

زنجیر زمان

در زنجیر زمان

پاهای برآماسیده اش

تکرار غم های جهان را

در گوش او نجوا می کرد

در فضایی فراتر از بود و نبود

نا ممکن را

در تجربه ای به تلخی مرگ

معنا می بخشید

و مرگ در متفاوت ترین سبک

می رقصید

ساعت ها, خیره

سلول هلای مرگ را

در ثانیه های وجودش

که به شمارش معکوس افتاده بود

پیوند می زدند

 



25 اردیبهشت 1393 429 2

پدر

پشت سر

ستاره های دنباله دار

گامهایت را می شمارند

و زمان

آمدنت را

در شمارشی معکوس

به انتظار نشسته

شب از واژه های روشنت

گریزان است

روزها

خورشید را با تو معنا می کنند

پنجره ها

رو به نگاه تو باز می شوند

ای بی کرانه ترین اقیانوس

رودها به سمت تو موج برداشته اند

باش

و بی کرانگی ات را

از زلال جاری رودها

دریغ مکن



22 اردیبهشت 1393 303 0

بایست

سفیدی دستانت

سنگین ترین وزن ها را

به سبکی پرهای پروانه می آراید

هستی

معنای بودن را

با تو تجربه می کند

زمان ایستاده است تا تو بایستی

و زمین

نگاهش به پاهای آماسیده توست

غروب را با بلور حضورت چراغانی کن

 

 

 



21 اردیبهشت 1393 402 2

حوا

می گویند اگر حوا نبود

زمین هم نبود

می مانم در دقیقه های پرحادثه اینک

که بهشت را حوا

به آرزوی زمان سپرد

و آدم را زمینی کرد

 

 



07 اردیبهشت 1393 493 7

روایت

عطر حضورت را به امواج بسپار

تا بادها

داستان راهی شدن خاک را

اقیانوس به اقیانوس

روایت کنند



05 اردیبهشت 1393 428 2

دور تسلسل

آسمان , چشمانت را

 

در باور خویش می پروراند

و زمین

جذبه نگاهت را

در جاذبه خود

تفسیر می کند

و من در دور تسلسل خودم

تو را

دایره وار

می سرایم

و درناسروده های فراموش نشده ام



01 اردیبهشت 1393 883 5

درخت پیوندی

شاخه های نه چندان خشک دستانم را

بر ساقه های تر حضورش

پیوند می زنم

و خوب می دانم

درختان پیوندی

نمی شکنند...



16 اسفند 1392 564 4

تکرار ثانیه ها

هر صبح 

تکرار ثانیه ها را

به زنجیر روزمرگی می بافم

و شب

بافته های صبحم رامی شکافم

و فردا

تکرار لحظه های تکراری



06 اسفند 1392 568 4

چینی شکسته

کوبه های بی رمق قلبم را

به ثانیه ها می سپارم

لحظه لحظه ام را

چونان مرغی

ذبح می کنم

دیگر اکنون نه رودها را انکار می کنم

و نه آواز پر پرندگان بالشتکم را

و به تو

که تمام هستی ام را به هیچ آویختی

هیچ نمی اندیشم

می شود با تو به تمامی پرندگان مهاجر

غبطه خورد

از تو به خودم

فاصله ای است به وسعت کلام

در خودم می شکنم

و از نو

این چینی شکسته را

بند بند بند می زنم


01 اسفند 1392 341 1

پاییز زندگی

با نهال دستانت بهار را به انتظار نشستی


صلابت نگاهت اوج بودن را به تمسخر می کشاند

کدام رود را سرچشمه ای

که اقیانوس وار

وسعت قلبت را

در تلاطم امواج نامساعد درد

به بی انتها پیوند زدی

درد از تو درمانده است

و رنج از مهابت تو رنجیده

قرار را بیقرار کردی

و در بهاری ترین روز خدا

پاییز زندگی را

در جنگی نابرابر

به دست باد سپردی

به تو که می رسم

سرمای سنگین ترس را

به بید وجودم می آویزم

و خفاش وار

سرنگونی خویش را می آشامم




27 بهمن 1392 411 2

معلم

آسمان عشق را روشنگری

در گلستان خرد تو سروری


معنی زیبای مهر و عاطفه

در صفا از آب هم روشنتری


واژه ی دانش زتو زیبنده شد

در جدال جهل محکم سنگری


رودها را تو هدایت می کنی

زانکه اقیانوس دریا پروری


همچو پروانه به دور شمع عشق

می گشایی بال و بی بال و پری


در کنار نوگلان باغ مهر

باغبانی باهنر ، افسونگری


گه برای نونهالان چون پدر

گاه بهر غنچه ها چون مادری


در شب ناباوری ظلمت شکن

چلچراغ علم را شعله وری


می درخشی همچو یک الماس ناب

در گلستان هدایت رهبری


گوهرت از جنس نور و عاطفه

اشرفی و از فرشته برتری


تو فراتر از کلام و واژه ای

در مقام یک معلم محشری


آفرین بر تو که راهت راستی است

در کلاس درس چون پیغمبری



23 بهمن 1392 328 5

آدم برفی

بی تو

 در خلاء خودم

آدمی می شوم

برفی , یخی

با هُرم هر نفسی 

کاستن را می آغازم



15 بهمن 1392 441 2

صبح کودکی

کودکانه ام

رویایی است سوار بر ابرهای روان

بی ریاترین تکه های وجودم را

در سالیانی دور

جاگذاشته ام

آنجا که هیچ کس سیاه نبود

رنگین ترین ثانیه هایم

شوق پریدن از رودخانه های نه چندان بزرگ بود

که کوچکی ام را

بر من گوشزد می کردند

باغ هایی به وسعت اقیانوس

مرا به وسعت خانه یک دوست

رهنمون می کرد

گاه

درختانی

شریک قایم باشک های همیشگی مان می شد

و گاه غذای جسم و جانمان

می خوابم

می بینم

 می دانم

کودکیم

آشکارا

مرا به از نو شدن فرا می خواند

شلوغ

همچون خس خس برگ های خشک آبان ماه

و پر هیجان

و من در امتداد رودهایی 

که دریا انگاشته می شد

سفید

چون آسمان پر ابر یک روز ایوان

زلال 

مثل قلب کوچک معصومه

دیوانه وار 

خواب را پشت سر می گذارم

تا صبح کودکی در من بیدار شود

و روزی سرشار از خودم

و دوستانم

و باغی که بزرگ بود

و شاید من کوچک بودم

کودک بودم...



13 بهمن 1392 371 1

قندیل

نفسم را در یخ ترین شب یلدا

به قندیلی می آویزم

صبحدم 

در گرمای نگاهت

قطره قطره قطره

جاری وجودم را

افسانه وار می سرایم



11 بهمن 1392 543 2

وزن بودن

ذره ذره آب شدنم را 

در برف وجودم

به رود می سپارم

در زمستانی غریب

آواز دلنشین کلاغی 

پیامی به من نداد

شب بر من یلداها را به ارمغان آورد

وروز هجوم تنهایی را

آسمان قلبم را نشانه رفت

و زمین 

روحم را

سنگینی وجودم را با خود حمل می کنم

بی هیچ دغدغه ای

فردا را نمی کاوم

امروز را نمی خواهم

هستم و جاری شدنم را گریانم

نه غربت رود را می سرایم

و نه هجرت هزار ساله را

در غربت بی خودی خویش حیرانم

و پروانه وار 

به محدوده حیات

"وزن بودن" راتجربه می کنم



11 بهمن 1392 302 0