در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده یوسف فرخ زاد )

دفتر شعر

از زبان حضرت امیر (ع)


بعد از باران

تو رفتی بی تو چشمم،  بی قراری کرده است
دو دسته سینه زن از اشک ،جاری کرده است

به خاکستر نشاند و باز می سوزانَدم
مرا انگار آتش آبیاری کرده است

جوابم را نمی گوید کسی ...با من بگو
دهانم را چه تیغی زخم کاری کرده است؟

درِ آتش گرفته از حریمِ درد من
به خوبی با توانش پاسداری کرده است

قسم بر زخمهایت فاطمه ، این رفتنت
نمی دانی که با قلبم چه کاری کرده است

رسیده بر مراد دل همان بیگانه ، که ـ
برای کشتنم لحظه ، شماری کرده است  


21 فروردین 1393 324 4

از زبان حضرت امیر (ع)

 

بعد از باران

 

تو رفتی بی تو چشمم،  بی قراری کرده است

دو دسته سینه زن از اشک ،جاری کرده است

 

به خاکستر نشاند و باز می سوزانَدم

مرا انگار آتش آبیاری کرده است

 

جوابم را نمی گوید کسی ...با من بگو

دهانم را چه تیغی زخم کاری کرده است؟

 

درِ آتش گرفته از حریمِ درد من

به خوبی با توانش پاسداری کرده است

 

قسم بر زخمهایت فاطمه ، این رفتنت

نمی دانی که با قلبم چه کاری کرده است

 

رسیده بر مراد دل همان بیگانه ، که ـ

برای کشتنم لحظه ، شماری کرده است 

 

یوسف فرخ زاد



21 فروردین 1393 217 0

در سوگ حضرت امیر(ع)

هر شب شیدایی

 

از درد بغضی در گلو دارم من امشب

زهر غریبی در سبو دارم من امشب

 

نا گفته هایم را به تو می گویم ای چاه

در سینه صد سر مگو دارم من امشب

 

امشب بجز داغ علی چیزی ندارم

از گریه ام دائم وضو دارم من امشب

 

ای دل بیا با من بیا تا شهر کوفه

ترس از یتیمی پیش رو دارم من امشب

 

با جمله های بی کسی با واژه ی درد

صد حنجره در وصف او دارم من امشب

از گریه های هر شب شیدایی توست

پیش خدا گر آبرو دارم من امشب...

 

                                                                     یوسف فرخ زاد 19رمضان



11 اسفند 1392 358 3

سوال

چنان لبریزم از غم، نم نمم من

که دیگر جا ندارد دل کمم من

میان این همه تنهایی و درد

نفهمیدم غمم یا آدمم من ؟

 

 



06 اسفند 1392 476 0

دوباره


دوباره


دل ،لحظه شمار این دقایق شده بود

با درد سر بدی موافق شده بود

تا صبح نشست و یک غزل سیر گریست

بیچاره دلم !دوباره عاشق شده بود 


                                                                         یوسف فرخ زاد



04 اسفند 1392 382 2

یک رباعی

 این عشق عجب شاه و وزیری دارد
دنیای قشنگ و دلپذیری دارد
الله ،علی ،فاطمه ،پیغمبر ..آه!
شعرم چه مراعات و نظیری  دارد 




30 بهمن 1392 549 4

حضرت خورشید



  حضرت خورشید

باز دلم بسته به یک موی توست
عاشق چشمان غزل گوی توست
 
یک گذر از عشق گریزان شدم
دام بیاور که پشیمان شدم

دین ودلم این همه را داده ام
باز به دنبال تو افتاده ام

هی! به کجا می کشیم مثنوی ؟
صبر کن آخر به کجا می روی ؟
 
عشق تو و عشق تو افسانه نیست
جز تو کسی محرم این خانه نیست
 
حضرت خورشید مرا نور زد
سایه ی شب را همه هاشور زد

باز بساط دل ما جور شد
شکر خدا نور علی نور شد

واژه بده تازه لبم تر شده
این همه دل با تو معطر شده

بال و پرش سوخته پرپرشده  
گرد حرم گشته کبوتر شده
 
حرف علی شد قلم اعجاز کرد
پنجره ای سمت دعا باز کرد

اشهد سوم به زبانم نشست
باز خدا در دل و جانم نشست
 
پر شدم از حس غزل های تو
تازه خدا هم شده شیدای تو

باز بخوان درد مرا چاره کن
در هوس یک نظر آواره کن

بعد همین بیت سبکتر شدم
بوی طبیب آمد و بهتر شدم

ذکر تو دائم شده کارم علی
هر چه که دارم زتو دارم علی





26 بهمن 1392 857 1

یکبار

ی کاش به حرفم اعتنا می کردی
یک روزنه سمت عشق وا می کردی
ای کاش به اسم کوچکم قبل از مرگ
یکبار دگر مرا صدا می کردی


25 بهمن 1392 369 0

بک بار


رفتی کجا ؟ گشتم به دنبالت زمان را
خورشید های ساکن هر کهکشان را
نور علی نوری تو و من حیف کورم
پر کرده نورت چلچراغ آسمان را
تنها طبیب آیه های زخم خورده
دستت مگر درمان کند درد جهان را
ای شاعر  شعر  بلند  آشنایی
پر کرده غربت کوچه کوچه شهرمان را  
هم لهجه ی باران بیا شعری بخوان باز
از دل به در کن خستگی های خزان را
هم لهجه ی باران بیا وقت نماز است
از کعبه تا دنیا تلاوت کن اذان را
شعبان گذشت و باز هم نذر تو کردم
یک ختم قرآن و مفاتیح و جنان را...


24 بهمن 1392 663 2