در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ایمان سیدی)

دفتر شعر

کلمات خیس

کلمات خیس 
کار من است
 
این شعر
 
خود به خود
 
تو را
 
به گریه می اندازد...!


10 اسفند 1392 267 0

فراق

بعد ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺁﺧﺮﺕ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﯼ
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ من نزن، بی رحم! ﺑﯿﻤﺎﺭﻡ ﻧﮑﻦ

ﮔﻔﺘﯽ که دارم ﻣﯽ ﺭﻭﻡ، بنشین و تنها گریه کن
ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺗﻦ ﺍﺕ، ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﻧﮑﻦ

ﺗﻮ ﺁﺏ سردی ﺭﯾﺨﺘﯽ ﺑﺎ رفتنت روی تنم
این اولین بارت نبود، از عشق بیزارم نکن

ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﺗﻮ را، ﻗﻠﺒﻢ گواهی ﻣﯽ دهد
ای ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺩﺭمان ﻣﻦ، ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺑﯽ ﯾﺎﺭﻡ ﻧﮑﻦ

یک ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺯ لبهای ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﭘﺲ ﺯﺩی

لطفا لبم را پک بزن محتاج سیگارم نکن



07 اسفند 1392 392 0

درد و دل


برای تو می نویسم 
که تنهایی ات 
در من بیمارستان 
عمومی باز کرده است 
که بخش بخش اش

بوی سوختگی می آید 
چه فرقی می کند 
انگشتانت روی شقیقه ای آتش شود
واژه ی رفتن، در ایستگاه تو را جا بگذارد 
یا قلبت در بخش سوختگی

 عاشق شده باشد
یا عشق ات در جیغ پرستاری جان دهد
بیچاره من ام که 
تا دل دل میکنم شماره ات را بگیرم 
صدای زنی در من تنهایی ام را
هزار دی سی بل بالاتر می برد
به هر صورت پیش می آید 
بیماری من واگیر دار نیست 
فقط 
هر روز به اسم های مختلف 
در من تکثیر می شود
امروز که از خواب بیدار شدم 
با کفشهایت 
لنگان لنگان راه می روم
؛
به صبح روز بعد نمی رسم
و شمعی که برای میز شام آمده بود 
خیلی زود از خجالت آب شد 
و به میز عاشقانه هایمان نرسید
حس چشایی ام نیز 
شوری اشکهایم را از یاد برده است
درد که زبان ندارد 
باید یکی مثل باشد
تا برایت بگوید...


05 اسفند 1392 570 0

آلت قتاله


نامت در شناسنامه ام 
عطرت در لباسهایم 
موهایت روی بالشم
حتی تنهایی در خانه ام
وقتی نیستی 
چیزی که زیاد است 
آلت قتاله، 
که در من کشف می شود...!


04 اسفند 1392 551 5

می ترسم...

بی تابم و ﺍﺯ ندیدن ﺍﺕ ﻣﯽ ﺗﺮسم
ﺍﺯ دیر به من رسیدن ﺍﺕ ﻣﯽ ﺗﺮسم
ﮐﺎﻟﯽ و نمی رسی به من میدانم
از شهوتِ کال چیدن ات ﻣﯽ ﺗﺮسم
پنهان شو میان بند بازوهایم
گنجشکی و از ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺍﺕ ﻣﯽ ﺗﺮسم
با پای خودت به دام من آمده ای
آهو بره! از رَمیدن ات می ترسم
هرچند که عاشقت شدن شیرین است
از لحظه ی ﺩﻝ ﺑُﺮﯾﺪن ات ﻣﯽ ﺗﺮسم


29 بهمن 1392 388 4

تنهایی یک شاعر

جمعه ها 
در تقویم پر رنگ ترند
تنهایی در اتاق
و "تو"
 
در شعر های من...!
همه ی اینها
 
دست به دست هم می دهند
تا روزانه جان عده ای را بگیرد...!
 
بالاخره کارگرهای ساختمانی هم
 
از ارتفاع ممکن است بترسند
 
یا حتی از کارفرما
 
یا مهم تر از اینها
برای بیکار شدن کافی است
 
روزهای غیر تعطیل را خواب بمانی
 
برای تنهایی کافی ایست
 
قطار اشتباهی سوار شوی
یا حتی اشتباهی عاشق شده باشی
 
به هر حال همه ی اینها قابل حل است
 
در فرنگ جای جمعه ها را
 
با یکشنبه ها عوض می کنند
 
حتی می توانند تنهایی هایشان را
 
در کاباره ها یا کارناوال های شادی
 
فریاد کنند
حتی جای دوری نرویم
 
همین بغل مردی را می شناسم
 
همه ی هفته را کار می کند
 
تا از ارتفاع نترسد
 
از تنها شدن نترسد
از جمعه ها نترسد
ولی مشکل اصلی
؛
"تو" هستی
 
که زیر هیچ سقف مشترکی
 
آب از گلویمان پایین نمیرود...!
حتی هیچ کس نیست
 
چوب لای چرخ
 
این زندگی زهر ماری کند
 
مشکلی که نه در ایران
 
نه در هیچ کجای جهان
نمی توان آن را حل کرد...!




28 بهمن 1392 530 0

دیدار

بعضی مردها زود 
عاشق می شوند 
بعضی ها دیر
بعضی ها هم مثل من
تا می آیند 
عاشق شوند دیر می شود 
به هر حال همیشه 
زن هایی مثل تو پیدا می شوند 
که روسریشان را 
در خانه ام جا بگذارند 
موهایشان را از پشت ببندند 
و از دور شبیه به تو به نظر برسند 
یا حتا مثل مادرم 
نجیب به نظر برسند
راستش را بخواهی
همین دیروز زنی را دیدم 
که خیلی زود مثل تو شده بود 
و آینه ی کناری ماشین اش 
همه چیز را 
دور نشان می داد
مثل واقعیتی که 
باور کردن اش سخت است 
مثل پیر شدن من 
مثل لرزیدن دستانم 
حتا آنقدر دور که 
وقتی از کنارت رد می شدم 
شناسایی ات هم
میان شلوغی خیابان
برایم سخت شده بود...!



28 بهمن 1392 496 0