در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده شهره انجم شعاع)

دفتر شعر

چقدر دانه و دام عزیز گستردی


اجازه می دهی آقا غزل ببارمتان


و بیت بیت بنوشم کمی ز ساغرتان


اجازه می دهی آقا که دعبلت بشوم


و از حوالی صحن عتیق خواهرتان


زیارتی به نیابت بخوانم از نقلی


که منتسب شده بر آن کلام انورتان


و از زمینِ همین جا هوایی ات بشوم


و در حوالی گنبد شوم کبوترتان


به دانه دانه ی اشکی کنی نمک گیرم


که بغض عاشقیم بشکند برابرتان


میان حجره ای از حجره های گوهرشاد


و در هوای لطیف و ترانه پرورتان


شوم نظاره گر گنبدی که خورشید است


طواف کرده زمینی به حول محورتان

چقدر دانه و دامِ عزیز گستردی


ولی کلاغ کجا و صفایِ محضرتان



17 مرداد 1393 471 5

قدیس کام خاکی خود گل نمی کند

دل بی بهانه بیت که نازل نمی کند

با اشک و واژه وصف شمایل نمی کند

با دست خود به خانه ی دل سنگ می زنم

کاری که هیچ آدم عاقل نمی کند

سهواً عجیب زخم عمیقی به دل زده

آخر کسی کلاغ که بسمل نمی کند

با پا به پیش می کشد و پس زند به دست

آنگونه ای که موج به ساحل نمی کند

گرچه شراب کهنه ی این عشق شهره شد

قدیس کام خاکی خود گِل نمی کند

با ابروان خود تو گره بر گره نزن

اینها طلسم عشق تو باطل نمی کند

دائم فرار می کند از این شکسته پا

آنگونه که زدست اراذل نمی کند



23 تیر 1393 466 3