در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مجتبی یوسفی نژاد)

دفتر شعر

پر از نشانه زخم است جای جای تنم

سکوت پر شده از واژه های تکراری

و دل کبود شد از زخمه های تکراری

مرا زمانه نکرده اسیر خود هیهات

زمانه پر شده از عشوه های تکراری

پر از نشانه زخم است جای جای تنم

پر است خاطرم از دشنه های تکراری

ملول گشته ام از زنده های بی همت

پر است دور و بر از زنده های تکراری

مرا مصیبت خنده به اشک می خواند

شده فسرده دل از گریه های تکراری

"غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد"

و خسته شد دلم از زُهره های تکراری

به ناز و عشوه این نو بُتان امروزی

کویر گشته دل از غمزه های تکراری


29 اسفند 1392 538 0

سرو(برای مردم فلسطین)

شب پرستی تبری پیدا کرد
بر تن سرو به‌ آرامی زد
ناله ای کرد درخت
و درختان دگر خوابیدند
شاخه سرو شکست
مردها خندیدند
و زنان رقصیدند
شب پرست دگری پیدا شد
آتشی در کف داشت
شاخه را آتش زد
و درختان چمن گرم شدند
زندگی جریان داشت
مستی و عشق به پا بود هنوز
سرو کم کم خشکید
از درون می پوسید
جرعه ای آب نبود
تا نخشکد این سرو
شب پرستان 
همه در سایه جنگل بودند
میوه ای می چیدند
شاد می خندیدند
سرو را می کشتند
خم به ابروی درختی ننشست
سرو شد هیزم و چوب
اخگر آتش سرو 
به تن باغ نشست
و درختان چمن
جملگی هیزم آتش گشتند


13 اسفند 1392 356 0

سرو(برای مردم فلسطین)

شب پرستی تبری پیدا کرد
بر تن سرو به‌ آرامی زد
ناله ای کرد درخت
و درختان دگر خوابیدند
شاخه سرو شکست
مردها خندیدند
و زنان رقصیدند
شب پرست دگری پیدا شد
آتشی در کف داشت
شاخه را آتش زد
و درختان چمن گرم شدند
زندگی جریان داشت
مستی و عشق به پا بود هنوز
سرو کم کم خشکید
از درون می پوسید
جرعه ای آب نبود
تا نخشکد این سرو
شب پرستان 
همه در سایه جنگل بودند
میوه ای می چیدند
شاد می خندیدند
سرو را می کشتند
خم به ابروی درختی ننشست
سرو شد هیزم و چوب
اخگر آتش سرو 
به تن باغ نشست
و درختان چمن
جملگی هیزم آتش گشتند


13 اسفند 1392 229 0

سرو(برای مردم فلسطین)

شب پرستی تبری پیدا کرد
بر تن سرو به‌ آرامی زد
ناله ای کرد درخت
و درختان دگر خوابیدند
شاخه سرو شکست
مردها خندیدند
و زنان رقصیدند
شب پرست دگری پیدا شد
آتشی در کف داشت
شاخه را آتش زد
و درختان چمن گرم شدند
زندگی جریان داشت
مستی و عشق به پا بود هنوز
سرو کم کم خشکید
از درون می پوسید
جرعه ای آب نبود
تا نخشکد این سرو
شب پرستان 
همه در سایه جنگل بودند
میوه ای می چیدند
شاد می خندیدند
سرو را می کشتند
خم به ابروی درختی ننشست
سرو شد هیزم و چوب
اخگر آتش سرو 
به تن باغ نشست
و درختان چمن
جملگی هیزم آتش گشتند


13 اسفند 1392 272 0