در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حاتم خواجویی)

دفتر شعر

تازگی ها حرف "آزادی" به "میدان" آمده

روسری را شل نکن...این جا "رضا خان" آمده

لــــشکری با کــودتـایش، ســــمت گیــلان آمده

 

دختـــر قـــاجـــاری مـــــشروطه خواه سنـتی

انقـــلاب چشـــم تــــو تا مــرز تــهران آمـده

 

آریایی اصیل متکی بر اصــــــــــل خویـــش

تازگــی ها حـرف "آزادی" به "مــیـدان" آمده

 

بشـــکند دســتی که می خواهد بگیرد چـادرت

می رود دیـوی که با شــکلی ز انســـان آمده

 

آب در زایـــنده رود اصفـــهان خشکیده است

شک نکن بانوی من، قحطــی به اســتان آمده

 

تـــو همان یـاقوتی و توی کــلام الله هـــم...

در کــنار نام تو ، یاقـــوت و مــــرجان آمده

 

نه فقط تـــوی کـــلام الله در هــر مـذهبی...

صــحبـت زیــبایـی ات در کل ادیــان آمــده

 

ماه بـــانوی قـــــشنــگ آســـمان های غزل

نام تـــو در زمره ی مشروطه خواهان آمده

"حاتم خواجویی"



22 دی 1394 608 1

نرگس به شقایق نگران می ماند

"نرگس" به "شقایق" نگران می ماند

تــا شــــعله ی ظـلم را فرو بـنشانــد

 

یک روز کسی سوار بر اسب ســفید

یــک آیه به گـوش آسمان می خوانــد

"حاتم خواجویی"



26 آذر 1394 544 0

امیرم! رخصت میدان بده تا...

عمو جان ! کو همان که گفته قاسم...

ندارد شمّه ای از آل هاشم



امیرم! رخصت میدان بده تا...

نماند یک تن از کفار سالم


"حاتم خواجویی"


20 آذر 1394 548 1

به دل حس کرده او طعم "عسل" را

به دل حس کرده او طعم "عسل" را

به آتش می کشد "لات" و "هبل" را



عــــــــمو باید ببیند ظـــــهر امروز

نبرد عــــــــشق در جـــنگ جـمل را

"حاتم خواجویی"



20 آذر 1394 384 0

برخیز که باز هم عمو می آید

دارد خبری ز دست او می آید

در خیمه صدای " های و هو" می آید

آمد کسی از راه و در گوشم گفت:

«برخیز که باز هم عمو می آید»

*حاتم خواجویی*


20 مهر 1394 705 0

حوای خودم! وسوسه ی حضرت آدم

بین دو لــبت جــــلوه ای از خــــــطّ مُـــقدّم
حوای خـــــودم! وسـوسه ی حضــــرت آدم

تو حوری ساکن به زمیــــن، اهل بهــــشتی
ای حـــــــجب شما آیه ای از سوره ی مریم

بگذار که در هـــــر غزلــــم از تــــو بگــــــویم
تا شـــــــهره شوم پیــــش همه مردم عالم

لـــــبخند شما زلــزله ای گـــشته که شـاید
آوار شــــود بر دل من حـــــــادثه ی بــــــــم

گرمای وجودم نفســــــش بسته به لــبهات
هر بوســـــه ی سرخی ز لبت مثل جهنم...

چون دوزخی ام از سر من آب گذشته ست
باید که بگیـــــــرم ز لبت بوسه ی محکــــــم

*حاتم خواجویی*


26 شهریور 1394 675 0

ابن سیرین! خواب شیرین دیده ام، تعبیر چیست؟

"ابن سیرین"! خواب "شیرین" دیده ام، تعبیر چیست؟
خواب تلخِ روی شیرین دیـده ام، تفســـیر چیــــــست؟

مـــن برای گـــــردش از این خانه بیــــــرون رفـــــته ام
گرگ ها .....پیراهنم.....نه.....این همه تزویر چیست؟

چاه.....قــــصر حاکم و عـشقی که رســـوا می شود
راهی زنــــــدان شدم تا بنــگرم تقـــــــدیر چیــــست؟

مـــن به زنـــدان مـی روم جرمم ولی معلــوم نیـــست
مـعنی زنـــــدان شدن با این همه زنجیــــــر چیـست؟

"هفـــت گـاو لاغر" از هــفـــتاد منــــظـر دیــــــده انـــد
"خوشه های گندم" و.....توصیـف این تصویــر چیست؟

ماه و خورشید و "کواکب" سجده می کردند و من.....
"ابن سیرین"! خواب "شیرین" دیده ام، تعبیر چیست؟

*حاتم خواجویی*


05 مرداد 1394 746 0

تلخم و با یک غزل کم کم گوارا می شوم

عاقــــبت یک روز من ورد زبــــــان ها می شوم
همچو "مجنون" دوره گرد کوی "لیلا" می شوم

با همین ابیـــــات خود همپای "حافظ" می روم
شــــــهره ی شهـر سمرقند و بخارا می شوم

تو تصور کن مرا بی شعر.......غیر ممکن است
تلــــخم وبا یک غـــــزل کم کم گوارا می شوم

آخرش در پشت هر حرفی از این مصــــــراع ها
دست من رو می شود،بد جور رسوا می شوم

سرگدشتی تـــــلخ دارم تلخ، با افــــشا شدن
مشق شب در کودکستان های فردا می شوم

در هــمان دوران خـــــــوب و خاطرات کــــودکی
یک بغل "سارا" بمان، یک عمر "دارا" می شوم

تا به قـــــــــلب نازکــــــــت جایی برایم وا شود
من پر از چین وچروک و صد مــُدل تا می شوم

در فــــــــراقت دیده ام کم سو شده، پیراهنت........
گر رسد پیــــــــــراهنت، برنا و بیــــنا می شوم

"عمر مــا را مــــهلت امروز و فــردای تو نیست"
پس چرا بازیـــچه ی امروز و فـــــردا می شوم؟

بعد مـرگم بــــوی تو هـــــمواره در تابــــــوت بود
با هـــمین بــــوی تنت یک روز احــــیا می شوم

"حاتم خواجویی"



12 تیر 1394 709 0

باز هم در چشم فنجانم تو کوچک می زنی(طنز تلخ)

تا که من می بیــــــــــنمت، کُلّی شما فک می زنی
بعد از آن هم روز و شـــــــــــب دائم پیامک می زنی

روز و شب فــــــک می زنی، دائم پیامــــک می زنی
لا به لای هر پیامـــــــــــک، هی به من تک می زنی

راستی، مـــوی شما از بس لطیـــــــف و نازک است
پیش خود حس می کنم، شامپوی "پرژک" می زنی

من هـــــــمان طرح قدیــــم و پایه های ســـــــوزنی
تــــــو ولی ابـــــــروی خود را طـــــرح ازبک می زنی

من به یک خشکیده نانی خیگ خود پر می کنـــــم
نان خود را در پنیر از جنس " رامــــــــــک" می زنی

توی جیــــب پشتی ام صد تار بستـــــه عــــــنکبوت
تـــــوی پـــول برج خود هر روز پشــــــتک مـــی زنی

خون به جان ســـــکه های تــوی قلـــــک می شود
تا که تو با ناخــــنت بر فــــرق قلــــک مــــــــی زنی

گر چه تو چون "فیلی" و من مثل یک "فنجان" شدم
باز هـــم در چــــــــشم فنجانم تو کوچـــک می زنی


15 اردیبهشت 1394 284 2

برایت از گذشته ها، عسل نوشته ام ولی

به یاد خاطراتــــــمان غـــــزل نوشته ام، ولی....
برای گـــــفته های خود، علل نوشته ام، ولی....

به هر کجا که رفته ام؛ قلم به دسـت بـــــوده ام
از آسِمان، ستــــاره ها، زحل نوشته ام، ولی....

ستاره های بخت مان، چرا به هم نمــــی رسند؟
بــــرای با تو بـــــودن از ازل نوشــــته ام، ولی....

گذشـــته های دورمـان اگرچه تلـــــخ بـــــوده اند
برایت از گذشته ها؛ " عسل" نوشته ام، ولی....

چقدر بـــــعد من صــــــدا، شــــکسته در گلویتان
برای "هِــق هِــق" شما؛ بغل نوشته ام، ولی....



15 اردیبهشت 1394 676 0

جرم "فرهاد" به دلدادگی شیرین بود

دیگر از "خســـــــــــرو" و " فرهـــــــاد"، بدم می آید
اصــــــــــلا از هــــــــر که، کــه دل داد، بدم می آید

دیگر از عشــــــــق، تغــــــــــزل، و ز لیلا......مجنون
از عشــــــــــــق ز بیخ و بنیــــــــــــــاد، بدم می آید

جرم "فرهــــــــــــــــــــاد" به دلداگی شـــــیرین بوذ
کم کم از حرفــــــــه ی فرهـــــــــــــاد، بدم می آید

وای از دسـت درختی که زمـــــــین گــــــــــیرم کرد
دارد از ایــــــــن هـــــــمه الحـــــــــــاد، بدم می آید

"نیـــست بر لـــــــــوح دلم جز الـــف قـــــــــامت یار"
و من از این هـــــــمه اســـــــــــــــتاد، بدم می آید

به همان ســوره ی "فجر" و به همان "وقت" قسم
کــــــه ز "دارنــــــــده ی اوتـــــــــــاد"، بدم می آید

"حاتم خواجویی"


12 اردیبهشت 1394 582 0

آخرش آتش به جان اهل شهرک می زنی

می روی بر شال خود طرح مشبــک می زنی
وای از این طرحی که بر شال مبارک می زنی

در نگاهـــــــت آتشی خاموش داری خوب من
با نگــــــــاه نافـــــــذت بر روح فندک می زنی

از صدای پای تو یک شهر می لرزد چو بیــــــد
آخرش آتش به جان اهل شـــــهرک می زنی

زیر شالـــــــت روسری از دور چشمـــک می زند
چون که بر آن روسری ،گل های میخک می زنی

بعد از آن هم روسری وا می کنـــــی و بعد از آن
روسری را برسرت با طرح گیلــــــــــــک می زنی

با چه حُجبی چادرت را می کشی بر روی ســـر
با کمان از ابروانـــــــــــــــــت تیر و ناوک می زنی

با همان حُــــــــــــــــجب و حیا و چادر لبنانی ات
آخرش تیری به قلــــــــــب اهل مسلک می زنی

در مـــــــیان این مدل های مُـــــــــــــــدرنیته فقط
بینشان تنها تو در چشمم چو پوپـــــک می زنی
"حاتم خواجویی"



09 اردیبهشت 1394 585 0

قطعا که در شب های تار ایمان به دردت می خورد

اوقات تنهایی فقط یــــــــزدان به دردت می خورد

آری که در"دنیای ذر" ، پیمان به دردت می خورد

وقتی که دلتنـــــــــگی فقط انسان برایت آرزوست

از بین این دیو و ددان، انسان به دردت می خورد

اصلا بیا آتش بزن قلب مرا با شعله ات

آتش بزن این تکه را ،بریان به دردت می خورد

از بین استدلال ها تــــــــنها به برهان های خود

تکیه بزن، در فلسفه، برهان به دردت می خورد

صد بار اگر بر توبه ات بطلان کشیدی،غم مخور

در راه برگشتت به من،جبران به دردت می خورد

"اُدع له" فلیـــــــــستجب،"امن یجیبی" هم بخوان

قطعا که در شب های تار،ایمان به دردت می خورد

"حاتم خواجویی"



03 اردیبهشت 1394 507 2

بنده دانشجو شدم

تازگی ها گیج و مَنگ و اندکی هالو شدم،

بنده دانشجو شدم

"ساده بودم آن اوایل"، تازگی پر رو شدم،

بنده دانشجو شدم

هم به تیپ و هم قیافه، هم نژاد آدمی،

می کنم دقت کمی

از همین رو دوستدارِ یک کمان ابرو شدم،

بنده دانشجو شدم

من ندارم هیچ تختی و نه میز ومبلمان،

این چنین یا آن چنان

عاشق فرش و حصیر و موکت و زیلو شدم،

بنده دانشجو شدم

چون غذایی نیست تا در نیمه شب سیرم کند،

یا نمک گیرم کند

لَنگِ یک نان و پنیر و اندکی گردو شدم،

بنده دانشجو شدم

بهر خوردن هیچ جا قاشق وَ چنگالی نبود،

هیچ اقبالی نبود

زین سبب من همدم زنجانیِ چاقو شدم،

بنده دانشجو شدم

از میان دوستانم صد نفر لاغر شدند،

مابقی پرپر شدند

وزن بنده نصف شد،نزدیک سی کیلو شدم،

بنده دانشجو شدم

گر چه تقصیر غذای نقطه چینِ سلف نیست،

حرفم اصلا جلف نیست

در امور پخت وپز،بد جور کد بانو شدم،

بنده دانشجو شدم

در اتاق من،شتر با بارِ خود گُم می شود،

راهی قُم می شود

هِی به فکر آشتی با دسته جارو شدم،

بنده دانشجو شدم

در کلاس درس هم چشمان من دو می زند،

 دل پیانو می زند

در نتیجه عاشقِ یک چهره ی خوش رو شدم،

بنده دانشجو شدم

چون که قلبم تیر خورد و روز و شب نالان شدم،

در پی درمان شدم

دوستدارِ درس "فارما" یا همان "دارو" شدم،

بنده دانشجو شدم

توی خُلق و خوی من تغییرها حاصل شده،

خُلق من فاضل شده

بنده خوش رو بودم و حالا کمی اخمو شدم،

بنده دانشجو شدم

در تمام ترم ها صد واحدی افتاده ام،

زیر میزی داده ام

بخت بد بازیچه ی استاد چون "لولو" شدم،

بنده دانشجو شدم

بارها بهر دو نمره، پاچه خواری کرده ام،

جان نثاری کرده ام

پاچه خوارِ یک نفر مثل همین یارو شدم،

بنده دانشجو شدم

"حاتم خواجویی"



28 فروردین 1394 924 0

کمانی از کمان داران، کمین کرده در ابرویش

اسارت رفته است این دل ز پیچ وتاب گیسویش

به صد دیوان رسد نکته که پیچیده به یک مویش

"به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد"

کمانی از کمان داران، کمین کرده در ابرویش

امان از رنگ چشمانش، امان از تور این دریا

چه دامی را نهان کرده در آن چشمان آهویش

اگر "رحمت" شود "زحمت" به یک نقطه و یا خالی

در این نقطه چه می بینم ؟به غیر خال هندویش؟

چه اخمی را نشاندست او به روی ماه رخسارش

به صد لبخند می ارزد، دمی رخسار اخمویش

"حاتم خواجویی"



24 فروردین 1394 499 0

شور شیرین

به همه خواسته هایم گره ی کور زدم

با کار خودم طعنه به منصور زدم

"شیرینی" وصل تو به جانم افتاد

از بس که در این راه برای تو "شور" زدم....

"حاتم خواجویی"



10 فروردین 1394 606 0

"هل من" که شنیدیم به راه افتادیم

بت های زمانه را چو ما بشکستیم

"عابس" شده و به لشکرت پیوستیم

"هل من" که شنیدیم به راه افتادیم

ما عهد که بستیم دگر نشکستیم

لبیک حسین، اگر چه ما بد بودیم

با کشتی نوح تو ز طوفان رَستیم

گیریم که کوفیان همه نا اهلند

ما دست ز بند کوفیان بگسستیم

"هفتاد و دو بار" اگر زمین می خوردیم

جان وبدن و روح به هم می بستیم

"حاتم خواجویی"



04 فروردین 1394 559 0

در میان شعر او گویا کسی جا مانده بود

در تمام شعرهایش صحبت از دل،داده بود

در میان شعر او گویا کسی جا مانده بود

تا قلم بگرفت از چشمان او شعری سرود

چشم زیبایش چه محشر بود اما ساده بود

"حاتم خواجویی"



12 اسفند 1393 424 0

علقمه دریا شد

تقدیم به معنای ایثار...........

 

بانام بلندش آسمان برپاشد

وزشرم لبانش علقمه دریاشد

آن روز که عباس ننوشید آبی

ایثار و ز خود گذشتگی معناشد

حاتم خواجویی
 



29 شهریور 1393 260 2

اول نام تورا..........

ای قافیه شعر هر شب وهر روزم

تاعمر بود به پای تو میسوزم

گر قافیه ای ز شعر من تنگ آید

اول نام تو را به آخرش میدوزم

حاتم خواجویی



18 مرداد 1393 486 5
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها