در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده زهرا سپه کار)

دفتر شعر

صحن قدس



13 مرداد 1393 375 1

دور از تو

 

 

بهار از روستایم رفته در تبعید دور از تو/به ناخن می خراشد چهره را خورشید دور از تو

 

تمام رودها بیراهه در مرداب ها رفتند/لباس خشکسالی برکه ام پوشید دور از تو

 

زمین باران ندید و ربّنایش از ترک پَر شد/لبش دریاچه ی خون شد اگر خندید دور از تو

 

عطش بر شانه ، دنیا ،در کنار چشمه می آید/نمی داند که داغ و درد می جوشید دور از تو

 

چه کس سوزانده بال هجرت درنای عاشق را/اسیر آتش نیزار شد امّید دور از تو

 

قناعت کرده ایم از ماه بر سوسوی خاموشی/میان ابر تیره آسمان پیچید دور از تو

 

 بگو که چشم بر بی رحمی طوفان نمی بندی/چه روز و روزگارانی که باید دید دور از تو



31 خرداد 1393 840 4