در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده زهرا بشری موحد)

دفتر شعر

هرچه باداباد !

او رفته است ، گرچه غمش هست تا ابد
غم با وفاتر است ، بیاید ، نمی رود
تسخیرکرده است جهان مرا ، چه خوب !
طاقت نداشت گرچه جهانش مرا ، چه بد !
یک شب درید پیرهنم را به اشتیاق
گل می دهد هنوز به یادش ، سبد سبد
چشمش پر از گلایه و خواهش ولی خودش
حرف زیادی از غم تنهایی اش نزد
درویش بود ، اهل نماندن ، پر از سفر
دل کند و گفت : رفتنی ام ! یا علی مدد !

 

من زیر باران در مسیر باد دل کندم
در آن هوا که می شود دل داد دل کندم
تا در قفس بودم نمی فهمیدم آزادم
در بندم از روزی که از صیاد دل کندم
در جاده ها در شهرها در کوچه و بازار
هرجا که می شد یاد تو افتاد دل کندم
شب های دلتنگی نظامی در کنارم بود
با ضربه های تیشه ی فرهاد دل کندم
سجاده وا کردم ، دعا کردم ، صفا کردم
گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !
*
از تو که خیلی عاشق شاه خراسانی
یک شب میان ِ صحن گوهر شاد ، دل کندم.



02 شهریور 1393 488 2