در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهناز اميري)

دفتر شعر

اين قلم از دست من شاكي شده

اين قلم از دست من شاكي شده
رفته در ميخانه وساقي شده

خوانده قانون عروض و قافيه
از براي شعر من قاضي شده

شعر من را خوانده با اندوه و آه
بعد از آن چون كاغذم، ياغي شده

مي نويسد اشتباه، او شعر من
شاكيم من، او چرا عاصي شده؟

خوانده او نقد تمام بچه ها!
زين سبب، با شعر من قاطي شده

ساغر؛ اما دلشكسته، بي قلم بايد نوشت
مرحبا شعرم عجب ماهي شده!

20:30  يكشنبه  12/6/91 ساغر


13 شهریور 1391 732 8

مهربان غم

             مهربان غم

(غم با همه بيگانگي

هر شب ، مرا در مي زند)

چون سروري،سر را گهي

 برسينه و سر مي زند

غم مهربان و آشناست

با درد من او هم نواست

غم چون قدم بر سر نهد

بر چشم خون پرور نهد

آتش زند بر جان من

اين جان بي جانان من

باز هم تواي غم با وفا

هر شب به من سر مي زني

با اين همه بيگانگي

يك دم ،ز من دم مي زني

بوسد قدمهاي ترا

وين اشك خون پالاي ما

اي خوش خبر از عهد عشق

مي، ده به ما از شهد عشق

شهد و شراب غم خورم

از دست تو غم مي خورم

گونوش جانت اي عزيز

آتش بر اين آذر مريز

من دل ستاني كرده ام

كي ، بي وفايي كرده ام!

شايد كه بودم لايقش

نوشم ز نيش چاقويش

غم بر دلم سر مي زني

آتش بر اين در مي زني

بهتر ز، هر دلداده اي

تو دل به دلبر داده اي

اي كز غمت ديوانه ام

بر گرد تو پروانه ام

سازم به هجرو ماتمت

سوزم ز زهر فرقتت

شايد پسندي ماتمم

شايد ببيني حالتم

اي دلستان بي خبر

باز آ به سويم تا سحر

گفتم سحر گه مي رسد

غم را ز پيشم مي برد

آمد سحر، ليكن ولي

نامد به سويم دلبري

گفتم خدايا ايمنش

دار از جفاي دشمنش

هر جا كه هست يارب گلم

آنجا رود با او دلم

ساغر بنوش از باده ام

يك جرعه بر دل داده ام

تا هست من سرمست شود

چون ساغري يك دست شود

9:40 صبح عيد فطر

5/9/1382



12 شهریور 1391 619 1

عروسكم چه نازه


عروسكم چه نازه            

چشاش هنوزم بازه

قايم مي شه يه گوشه

تو بازي اون مي بازه

اگه، خرابش كنم

مامان اونو مي سازه

با اين كه اون خوابيده

چشم قشنگش بازه!

حرف مي زنه با من اون

حرفاي اون يه رازه!

عروسكم چه نازه

هنوز يه چشمش بازه



12 شهریور 1391 528 2

قرار بوسه بازي

گرفته روزگار، از من نگاري
فرستاده به شهر خوشگواري

نمي دانم، ز احوال نگارم
همه دم، از فراقش، بي قرارم

چه شبها، رو به مه، آوا كنم من
خبر از بي وفايي ها، كنم من

كنم با مه، قرار بوسه بازي
كه بوسد، روي تو، با دلنوازي
 
چو بينم هر شبه، ماه شبستان
فرستم، بوسه اي، از روي دستان

نهد اين بوسه را، بر گونه ي يار
بگويد داده، دلبر، بوسه اين بار

بگيرد، شرح حال گفته هايش
فرستد، سوي من، با خنده هايش

شب من، چون شهاب افروز گردد
برايم، ظلمت شب، روز گردد

اگر خوابم، اگر بيدار هستم
همه دم، عاشق آن يار هستم

به بزم مي فروشان، باده نوشم
كه عشقت، برده از سر، عقل و هوشم

بيا تا لب بر اين،"ساغر" گذاريم
سر سجده، بر اين باور گذاريم


سروده    "مهناز اميري"    تخلص "ساغر"



03 شهریور 1391 598 3

شعر ترانه

شُهره بازار

 

دلي دارم، اسير يار گشته
ز عشقش،شُهره بازار گشته

 دل زارم، چنين ديوانه گشته
به دور شهر آن دلداده گشته

دل سنگم ،چو موم،اندر يَد توست
به معبد، گشته مايل، موبَد توست

دل تنگم،چنين گرديده، دل تنگ
زده دلبر،به قلب من،چو يك سنگ

 به خون غلتان، دل درياييم شد
همه درمان، غم تنهاييم شد

دل خوني، اسير و خسته دارم
به زلف تو، دلي دلبسته دارم

ز چشمانت، هزاران تير خورده
ز مژگان تو، شمشير خورده

چه سازم، مهربانا؟چاره سازم...!
ز درد عشق تو،من غرق رازم!

نمي دانم!،نمي داني!،كه داند؟
كه با يك قلب خون ،چون چاره سازند؟!

 بيا تا دل، ز غم آزاد گردد
به ديدار رُخت،دل شاد گردد

 بيا تا دل، ز تو سامان بگيرد

مگر دستي، بر آن دامان بگيرد

بيا كه خون من بر گردن توست
به قلبم ،صد نشان از ديدن توست

بيا و مرهمي بر زخم من باش
انيس و يار و دلبر ،جان ِتن باش

بيا و در دلم ماوا گزين تو
به پيش چشم ما يك جا گزين تو

به شبهايي كه ظلمت گشته از وهم
شهابي شو ،فرو بر، از دلم غم

 

من و ساقي و ساغر جمله مستيم
همه سرمست يك ،لعل لب هستيم

               مهناز اميري (ساغر)


03 شهریور 1391 914 2

حَسُن، از حُسن ِ رَبّ، پرده برانداخت

مَه از نيمه گذشته، در فرازيد
كه از يُمن وجودش سرفرازيد

 علي، بابا شد و زهرا گل آورد
 به باغ آفرينش، سُنبُل آورد

كريم ِ اهل بيت عصمت آمد
 شَهِ جود و كرَم، برعترت آمد

 يتيمان و كريمان، گشته مَستش
گرفته جملگي، دامان و دستش

شُد، اين ماه ضيافت، با سعادت
 از اين مولود و اين، روز ولادت

 به نيمه، ماهِ زهرا چهره بنمود
در رحمت به روي شيعه بگشود

همه مسرور و شاد،از اين ولادت
 كه آمد، ساقي جود و سخاوت

 حَسُن، از حُسن ِ رَبّ، پرده برانداخت
 تو گويي، از مُحَّمَد مُشتبَه، ساخت

ملايك بسته صَف، از بَهر تعظيم
خدايش مي كند، پيوسته، تكريم

 شده، ساقي كوثر، باده بر دوش
 بَرَد"ساغر"، ِزعُشاق حَسَن ،هوش

در اين شادي، جهان در شور و مستي است
ملايك ، نغمه خوان ، در كُل هستي است

 1:40 بامداد13/5/91 مقارن با 14 رمضان


14 مرداد 1391 476 1

مست مي ولايت

مست مي ولايت

مست از مي ولايت، سر بر در هدايت
تمجيد گوي سرمد، بر آستان رايت

اي سر خوشان عالم، ما را انيس و ياري است
در كهكشان عصمت، زيبا رخي نگاري است

ما را هدايت از اوست، با هر اشارت لب
گر هادي است امامم من را به ره چه حاجت

در كوي مي فروشان ساقي اشارتم كرد
با يك نگه مرا هم چو ن ساغر لبم كرد


اي عاشقان، بياييد آمد علي ز طورش
سينا شده چو سينه محو مه حضورش

************************************

جد امام عصري...

در مكتب امامت چهارم علي تو هستي
جد امام عصري از شور او تو مستي

ما را عنايتي كن، از ما شفاعتي كن
در سايه سار پاكت، بر ما اشارتي كن

اي سالكان اسيرت، اي عابدان عبيدت
اي شاهدان شهيدت، اي زاهدان قرينت

مهمان سرسرايت كن در شبي طلايي
تا ساغرم بنوشت از جام سامرايي

شعرم اگر نجوشد از عشق مي خروشم
بر جمله عاشقانت من جام مي، فروشم

چون ساغر عليم، بر مقتدا اسيرم
از كوي مي فروشش، هرگز به در نميرم

23:45 24/4/91 شنبه شب

مهناز اميري "ساغر"


10 مرداد 1391 491 2