در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سعید رستگارمند)

دفتر شعر

ای نگاهت غزل منطق و عرفان با هم


ای نگاهت غزل منطق و عرفان باهم
در تو گرد آمده هر سازش و طغیان باهم

بر سر خلقت چشمان تو دیگر باید
به توافق برسند ایزد و شیطان باهم

ای ضریح تنت از نور که دستانت را
به طواف آمده صد شام و خراسان باهم

"چشم" و "ابرو" و "لبت" معجزه هایی هستند
چهره ات ساخته تلفیق سه برهان باهم

تو همانی!تو همان معجزه هستی که بر آن
اتفاق نظری داشته ادیان باهم

بازوان تو دو اقلیم جدایند ولی
حس آغوش تو شهریور و آبان باهم

سعید رستگارمند


06 شهریور 1394 879 1

در کنار بی قراری ها تحمل لازم است

در کنار بی قراری ها تحمل لازم است
در نبودت بی گمان حس تغزل لازم است

پیچش یلدای گیسوی تو ثابت کرده است
بر خلاف فلسفه دور و تسلسل لازم است

شعر های خواجه با لحن تو شیرین تر شدند
بعد هر مصرع به لب هایت تفأل لازم است

گیسوانت را پریشان کن به روی چهره ات
بین ماه و ابرها گاهی تداخل لازم است

خنده ات مضمون نو دارد ولی کمتر بخند
بین مضمون سازی و صرفش تعادل لازم است

ساده ترکم میکنی؛درچشمهایم خیره شو
توی بعضی کارها گاهی تعلل لازم است

سعید رستگارمند


11 اسفند 1393 1251 2

باخنده هایت قلب شاعر ها تپیده ست


با خنده هایت قلب شاعر ها تپیده ست
پود غزل با تار گیسویت تنیده ست


زیبایی ات سرمشق خلقت بود،شاید
از تو خدا در جسم انسان ها دمیده ست


وقتی «سرِ زلف تو» را می گیرم انگار
در دست هایم «مطلعِ صدها قصیده» ست


زیبایی ات را واژه ها طاقت ندارند
من گنگم آن گنگی که از خوابش پریده ست


برگرد و شابیت غزل های خودت باش
که شاعرت در شعر به پایان رسیده ست


آه ای زلیخا! دل نبند این بار یوسف
پیراهنش از اول قصه دریده ست

سعید رستگارمند


12 بهمن 1393 477 2

چون شورشی که سلطه ی خان را به هم زده ست

چون شورشی که سلطه ی خان را به هم زده ست
گلهای دامن تو خزان را به هم زده ست

حل می شود تمام تنت در مسیر باد
رقص تو باز نظم جهان را به هم زده ست

لب های سرخ توست...پر از واژه ی جدید
این واژه نامه هات زبان را به هم زده ست

هی شاخه گل به دست گرفتی دم اذان
گلدسته هات نظم اذان را به زده ست

ابروت نقش تازه ی اسلیمی است که
زیبایی تو«نقش جهان» را به هم زده ست

در هر قمار،چشم تو برگ برنده ای ست
چشم تو هرچه سود و زیان را به هم زده ست

دست از هدایت من بی دین بکش!برو
موسا!صدات خواب شبان را به هم زده ست



26 آبان 1393 587 3

با خنده هایت قلب شاعرها تپیده ست

با خنده هایت قلب شاعر ها تپیده ست

پود غزل با تار گیسویت تنیده ست
 

زیبایی ات سرمشق خلقت بود،شاید

از تو خدا در جسم انسان ها دمیده ست

 

وقتی سر زلف تورا می گیرم انگار

در دست هایم مطلع صدها قصیده ست

 

زیبایی ات را واژه ها طاقت ندارند

من گنگم آن گنگی که از خوابش پریده ست

 

برگرد و شابیت غزلهایم خودت باش

که شاعرت در شعر به پایان رسیده است

 

آه ای زلیخا! دل نبند! این بار یوسف

پیراهنش از اول قصه دریده ست...

 

 



22 آبان 1393 481 1

از دست هایت سار باید پر بگیرد

 

از دست هایت سار باید پر بگیرد

تا داستان عشق را از سر بگیرد

 

گیسو پریشان کن به روی چهره؛بگذار-

-جنگی میان روز با شب در بگیرد

 

پلکی بزن!برق نگاهت می تواند-

-اعجاز را از هرچه پیغمبر بگیرد

 

"من" کشتی بی سرنوشتی روی موج است

ای کاش در آغوش تو لنگر بگیرد

#

ای کارگردان! کات کن! باید زلیخا

دستان یوسف را کمی بهتر بگیرد



12 مهر 1393 492 2

بادها دارند حس ماندنت را می برند...

بادها دارند حسِّ ماندنت را می برند

روزهای بی تو بودن..آه...وحشت آورند

 

جذر و مدّی بغض در چشمت به پا کرده ست که

این چنین چشمانت از اروند طوفانی ترند

 

قهرمان ماجرای ما فقط چشمان توست

گیسوانت را ببند؛این ها سیاهی لشکرند!

 

من به پایان رسالت معتقد هستم ولی

چشمهایت منشأ پیغمبرانی دیگرند

 

کشتی ام...

          بی ناخدا...

                    آغوشِ گرمت اسکله ست

دستهایت شرجی شبهای خیسِ بندرند

 

در تنم جا ماندی و هر لحظه شاعرتر شدم

شاعری که واژه هایش راهکارِ آخَرند...

 

"سعید رستگارمند"



06 شهریور 1393 1105 2

چارپاره

حس می کنم که مرده ام و دستهای تو

تکرار آخرین شبِ بی رحمِ بودن است

هجده  بهار  بی تو برایم  تمام  شد

اینجا همیشه فاصله ها سهمِ بودن است

 

من منطق تمام غزل های "وحشی" ام

در چشم های "منزوی" ات  تار می شوم

از فاعلاتِ چشمِ تو  مستفعلن ترم

من در  رباعی همه تکرار  می شوم

 

خاموش می شوم...پُر از احساسِ  رفتنم

در  من نگاهِ  خیسِ تو جاری ست تا ابد

دستانِ من پُر از تبِ دستانِ سرد ِ توست

دستانِ من به دستِ تو اما... نمی رسد

 

حالا هجومِ گور، پُر از پیکرِ من است

دارم به سرنوشت خودم فکر می کنم

من آخر مسیر رسیدم ولی به آن-

-لحظه که عاشقِ تو شدم،فکر می کنم

 

 



18 مرداد 1393 375 3

جا مانده

جا مانده است فاصله هایی که مبهم است

دنیا چقدر بی تو گرفته است...درهم است

 

هی بغض می کنی و خدا اشک می شود

روحم دچار زلزله هایی پُر از بم است

 

همزادِ سیب خورده ی من را زخود مران!

آدم اگر گناه کند باز "آدم" است

 

سعدی هزارسال، تو را وصف می کند

اما هنوز بی تو گلستان،جهنم است

 

تقویم ها بهارِ مرا گریه می کنند

این ماه های با تو نبودن محرّم است

 

"سعید رستگارمند"



07 مرداد 1393 384 5