در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده موسی عصمتی)

دفتر شعر

قربان

ستاره ها شاهد بودند
قربان
وقتی از کوه پرت شد
چراغ قوه اش روشن بود
و روستاییان در خواب عمیقی
خمیازه می کشیدند
قربان
وقتی از کوه پرت شد
کلاغ ها چشمانش را بردند
و قربان آن قدر تنها ماند
که بوی گیج جسد
خواب روستاییان را آشفت
و گوسفندان غمگین
در دامنه ی کوه به سوگ نشسته بودند.

موسی عصمتی



24 اردیبهشت 1394 260 0

من تشنه ام

غزل مثنوی برای معلمان این دیار نجیب
 
اززنگ اولي كه نشستم در اين كلاس

گل بود و سبزه بود وخدا باكمي سپاس

باباكه آب داد ولي نان نداشتيم

اين داشتيم آه ولي آن نداشتيم

از آسمان ژرف نگاهت دلم گرفت

از تخته هاي سبزو سياهت دلم گرفت

سارا انارداشت ولي من نداشتم

حالي براي از توشنيدن نداشتم

در دفترم هنوز، مدادي  نمي دويد

در شاخ وبرگ باغچه بادي نمي دويد

من بودم وشكسته ترين مدادها

آوازهاي تلخ وحزين مدادها

وقتي كه گرگ ها  همه باهم يكي شدند

در كوه هاي واهمه با هم يكي شدند

دهقان چشم هاي توآمد به دادمن

آخر صداي پاي توآمد به داد من

تو از تبار خوب نمي دانمي غزل

از لهجه ي جنوب نمي دانمي غزل

برگرد وباز آينه ها را نشان بده

پروازهاي تا به خدارا نشان بده

اي كاش باز رودكي ام راغزل كني

دوران پاك كودكي ام را غزل كني

من تشنه ام كه باز بهاري بياوري

سارا تراز هميشه اناري بياوري

از تخته هاي سبز وسياهي كه روبه روست

باران وبرف وپنجره ، باري بياوري

حتي  برای ریز علی های خسته مان

از ریل های دور قطاری بیاوری

بر تك درخت تشنه  ي اين دشت ناگزير

يك استكان صداي قناري بياوري

ازدود و  از روايت آهن دلم گرفت

اي كاش باز اسب  وسواري بياوري

از جام واز هزار اساطير اين ديار

من تشنه ام كه باز دو تاري بياوري

چيزي شبيه كودكي ام در كلاس ها

از اين قبيل باز نداري بياوري؟

اي شمس باز مولوي ام را غزل بده

تك بيت هاي مثنوي ام را غزل بده

من تشنه ام كه باز بهاري بياوري

سارا تر از هميشه اناري بياوري

موسی عصمتی



12 اردیبهشت 1394 333 0

ساحل آئینه ها

زمانی لحظه لحظه رود بودم ،
زمانی آنچه باید بود بودم .
زمانی دفترم از كوه پر بود ،
و از بی برگی اندوه پر بود .
قناری بال ، در بالِ پرستو ،
خدائی می شد از حال پرستو .
میان دفترم گل باز می شد ،
شبیه لهجه ی اعجاز می شد .
گل نقّاشی من زیر باران ،
شكوفا می شد از اكسیر باران .
زمانی مادرم را دیده بودم ،
و از چشمش ستاره چیده بودم .
نگاه مادرم آبی ترین بود ،
بهشتی روی اندوه زمین بود .
فروغ چشمهایش آه مهتاب !
مرا می برد تا شهر گُل و آب .
مرا می برد تا دروازه ی گل ،
به باغ خنده های تازه ی گل .
زمانی حیف شد دیگر نیامد
نشستم تا ... ولی آخر نیامد
زمانی حیف شد مانند یک خواب
مرا گم کرد در لبخند یک خواب
دل نقّاشیم یک شب تَرَك خورد ،
و پیش چشم من رنگینكمان مرد .
خدایم مصلحت را این چنین دید ،
كه آن شب عِطر باغ دیده را چید .
مرا با وسعت شب آشنا كرد ،
دلم را تا ستاره ها رها كرد .
به انگشتان دستم دیدن آموخت ،
و از سمت خدا گل چیدن آموخت .
اگر چه بعد از آن آئینه خندید ،
به چشمانی كه دیگرگونه می دید .
اگر چه روی مادر را از آن پس ،
ندیدم مثل رؤیا ها ، از آن پس .
اگر چه دست در دست سكوتم ،
فرو خورده ترین بغض فلوتم .
اگر چه بعد از آن دیگر ندیدم ،
تمام جاده تا آخر ندیدم .
خدا در آخر این جاده ی سرد ،
غروبم را پر از رنگینكمان كرد .
دل من ساحل آئینه ها شد ،
پر از تصویر آبی شما شد.



09 اسفند 1393 575 0

اخراج پرستوها

خاک بودیم، فقط خاک، اساطیر شدیم
سمت سرسبز ترین باغ، سرازیر شدیم
سفره ی عاطفه وا بود خدا می خندید
سر این سفره نشستیم نمک گیر شدیم
ولی انگار نمکدانِ سر سفره شکست
بعد از آن از خود و از ثانیه ها سیر شدیم
      *   *   *
و خدا حکم به اخراج پرستو ها داد
روی مشکوک ترین گستره تکثیر شدیم
دست قابیلیِ ما گور سیاوش را کَند
این چنین بود که ما دست به شمشیر شدیم
این چنین بود که در کوچه ی سرگردانی
مثل یک برگِ فرو ریخته تحقیر شدیم
این چنین بود که از قافله ها جا ماندیم
این چنین، بود برادر که زمین گیر شدیم.

 

"موسی عصمتی"



12 دی 1393 375 0

سیمرغ‌های معاصر

برای زائران پیاده حریم رضوی

از بلخ و حوالی کدکن رسیده‌اند
اینان که از مسير تو بامن رسیده‌اند

بالی شکسته مثل همین قلب‌هایشان
از ابتدا برای شکستن رسیده‌اند
یا از مسیر صبح نشابور می‌رسند
یا خسته از کویر ندوشن رسیده‌اند
در باغ چشم‌های پر از عاشقانه ‌شان
آن سیب‌های گرم رسیدن، رسیده‌اند
با کاروان حله‌ی عشاق سیستان
این زاهدان ،به وادي ايمن رسيده اند
پایی پیاده باز به درگاه آسمان
از دوردست حادثه حتماً رسیده‌اند
*     *     *
عطار را بگو بسراید از این به بعد
دیگر پرندگان به پریدن رسیده‌اند
سیمرغ های سبز معاصر به کوه قاف
با اشک و آه و گریه و شیون رسیده‌اند.
 
موسی عصمتی


26 آذر 1393 366 0

مرگ آتشفشان

برای قهرمان آزادی نلسون ماندلا
 

تو کلیمانجارویی

و کوه را
نمی توان تشییع کرد
تو مدیترانه ای
از جنوب افریقا
نه، دریای سیاهی
با کشتی هایی که
سیاهان را
به افریقا می رساند
بی زنجیر، بی ارباب
دریا را
نمی توان به خاک سپرد
دریا
حتی اگر
به خاک فرو رود
چشمه می شود
و از سربلند ترین کوه ها
سرازیر خواهد شد
زلال چون اشک هایت
تو
یک آتش فشان هستی
و مرگ آتش فشان را
اگر تمام خبرگزاری ها
بنویسند
نمی توان باور کرد
تو نمرده ای
چون
افریقا زنده است
تو هستی
چون
افریقا خواهد بود
و ماندلا
یک نام نیست
که
یک تاریخ است
که
یک اندیشه است
که
یک پیام آور است
از جانب تمام رسولان
چون گاندی
چون آیت الله

موسی عصمتی



14 آذر 1393 300 0

قافیه لال

ديروز كه نه، هفته كه نه، سالي كه...

 من بودم وانتظاردرحالي كه...

باران نگرفته بود ومن ميرفتم

با چتر وعصا وعينك وشالي كه...

سيمرغ به رغم اين همه يادش رفت

از آتش افروخته ي زالي كه...

دلگيرم از اين پنجره ها، از اين باغ

ازسيب فرو ريخته ي كالي كه...

لاهور دلم بندر آبادی نيست

از بركت روحاني اقبالي كه...

ديريست كه اين شهر تصرف شده است

من مانده ام و اين همه اِشغالي كه...

كبريت نبودتا كه روشن بكنم

تكليف تمام حال و احوالي كه...

(بايد بروم سر به سرم نگذاريد)

با بغض شكسته ي همین بالي كه...

هرچند بجایی نرسیدم آخر

از شعر,و از قافيه ي لالي كه...

موسی عصمتی



06 آذر 1393 346 0

نرخ نان

 اینجا هوای کوه و بیابان عوض شده ست،

آواز های سمت درختان عوض شده ست .

برگشتم از هزاره ی ما قبل هر چه سنگ،

دیدم که نصف باور انسان عوض شده ست .

 دیگر غروب بوی تماشا نمیدهد ،

حتّی  نگاه اهل خراسان عوض شده ست .

 دیدم که گرگ ها به چرا میروند ...... آه،

دیدم دروغ ساده ی چوپان عوض شده ست،

اینجا هنوز، سر به هوايی همیشه ایم ،

اینجا کلاه و شال و گریبان عوض شده ست.

باید که باز هم اخوان را خبر کنیم ,

انسان عوض شده ست و  زمستان عوض شده ست  .

باید که باز دست به دامان غار شد،

حالا که نرخ واقعی نان عوض شده ست  .

باید دوباره باز به خوابي عمیق رفت،

که،... سکه های رایج دوران عوض شده ست  .

باید قبول کرد به پایان رسیده ایم،

وقتی که جای نقطه ی پایان عوض شده ست  .

موسی عصمتی



18 آبان 1393 254 0

قاصدک

از خشکسال آواز لب هایمان ترک زد
دیشب به جای چوپان یک گرگ نی لبک زد
شاید شنیده باشید از بس که چشمه تشنه است
لبهای کوزه  هامان تا باز شد ترک زد
 
 
دل را ميان سفره پيچيده بودم اما
نا باورانه ديدم آخر دلم كپك زد
ابری که باز می گشت  با کوله باری از بغض
بر زخم کاری دشت یک عالمه نمک زد
 بر بام گنبدی  مان دیگر کبوتری نیست
این حرف را که گفتم دیروز قاصدک زد
 
باران نيامدو آه,چتري كه باز بسته ست 
دلها براي حتي يك لكه ابر,لك زد
تقصیر هیچ کس نیست تقصیر این دل ماست
بیهوده سادگی مان تهمت به شاپرک زد

موسی عصمتی


24 مهر 1393 372 3

خدا بخیر کند

 

و باز تشنه ی رودم خدا بخِیر کند

منی که تشنه نبودم  خدا بِخِیر کند .

منی که بال و پرم ریخت بعد کوچ عقاب

دوباره بال گشودم خدا بِخِیر کند .

دوباره بال گشودم دوباره اما حیف

که باز گرم فرودم خدا بِخِیر کند .

منی که پنجره ی رو به ما ه من بسته ست

خدای اهل شهودم خدا بِخِیر کند . 

هوای پنجره دارد هوای دیدن باغ

نگاه های کبودم خدا بِخِیر کند

 

***

به رغم این همه مضمون ناب دیدی که

دوباره از تو سرودم خدا بِخِیر کند .

 

موسی عصمتی از مشهد



11 مهر 1393 467 0

مادر

مادر

تقديم به روح مادرم

ديريست طعم چشمه ي اين جا عوض شده ست

بي تو ،غروب دهكده حتي عوض شده ست

در خانه مان كه عطر صداي تو مي شكفت

با يك صداي مثل هيولا عوض شده ست

بابا كه بعد مرگ شما  دق نكرد، هيچ

حالا جوان شده ست و سرا پا عوض شده ست

مويش كه مثل خاطره هايش سفيد بود

با رنگ هاي تازه ي حالا عوض شده ست

از آن زمان كه از طرف كوه زن گرفت

حال و هواي خانه ي بابا عوض شده است

رفتار هاي ساده ي آن مرد مهربان

با كودكان خانه و با ما عوض شده ست

بابا اسير حيله ي زن شد از آن به بعد

آن مرد مثل آينه امّا عوض  شده ست

بابا اگر چه بوي تورا مي دهد ولي

ديگر زمانه بعد شما ... ها عوض شده ست

كبري سياه ،دختر حاجي غلام هم 

اسمش شده شقايق و كبري عوض شده ست

يادش بخير چادر گل دار و ساده ات

آن روز هاي روشن و زيبا عوض شده ست

نان و پنير و باز صدايي ، پراز بهار

حالا ولي تمامي اين ها عوض شده ست

مادر، كدام سوي  جهان ،گام مي زني؟

بعد از شما حكايت دنيا عوض شده ست

بايد به دادمان برسي ،تشنه مانده ايم

وقتي كه آب چشمه ي اين جا عوض شده ست

موسی عصمتی



21 شهریور 1393 587 1

چوپان ها

 چوپان ها

باز هم نيلبك و زمزمه ي چوپان ها ،

برّه ها ، بوي علف ، همهمه ي چوپان ها .

مثل يك مزرعه جاري پنبه ، آرام

ميرود تا دل صحرا رمه ي چوپان ها.

مثل يك تشنه كه از راه رسيده ست به آب،

چشمه سيراب شد از قمقمه ي چوپان ها.

ردّ پاي گله اي تلخ هميشه باقي است ،

در افق هاي نگاه همه ي چوپان ها.

گرگ اندوه بزرگي است به اندازه ي كوه ،

پشت تبدار ترين واهمه ي چوپان ها.

باز انگار همين گرگ اجل برگشته ،

مي خورد خون دل از جمجمه ي چوپان ها .

گوش كن آينه را مي شنوي از آن سو ،

از غم نيلبك و زمزمه ي چوپانها .

موسی عصمتی از مشهد



17 شهریور 1393 317 0

شعر بی بی

 شعر بی بی

 

زمان زمان غریبی ست بی گمان بی بی

شبیه کوچ پرستو از اسمان بی بی

و یاد آن همه رویای کودکانه بخیر

 در انزوای نفس گیر این زمان بی بی

 چقدر حوصله هامان شبیه دریا بود

و دشت  خاطره هامان کران کران بی بی

 صدای مشک تو ما را به آسمان می برد

 به کوچه کوچه ی شیری کهکشان بی بی

 در این دورغ دروغی که ما نفهمیدیم

 چه زود دیر شد انگار ناگهان بی بی

 نخورده آش کسی را چه ساده تاول زده

 دهان بسته ی ما باز همچنان  بی بی

بیا به یاد همان روزهای بارانی

 بخوان برای دلم باز هم بخوان بی بی

 شوروجه های نگاهم هنوز مجنونند

 برای دامنه، قله، پرندگان بی بی

 برای چشمه ی لیلی، برای دیدن ... آه

 برای آنچه که دیگر نمی توان بی بی

 بگیر دست مرا تا به دشت برگردیم

 که کارد می رسد آخر به استخوان بی بی

بیا که باز ببینی تو را بهانه کنند

 تنورهای گِلی سفره های نان بی بی

 

شوروجه ی با لا و پایین: نام دو روستا از توابع سرخس است که چشمه ای به نام چشمه ی لیلی آب آشامیدنی این دو روستا را تأمین می کند.

 

موسی عصمتی



07 شهریور 1393 301 0

از باغ های سناباد

از باغ های سناباد

گفتند از سکوت زمین دور می شوم

یک رودکی ترانه و تنبور می شوم

یک بلخ تشنه،روبه رسیدن به قونیه

شیرین تر از حکایت مشهور می شوم

گفتند در پیاله ی خیام،بعد از این

در کوچه باغ های نشابور می شوم

یک چلچراغ سبز و معلق،به باغ ها

چیزی شبیه حضرت منصور می شوم

(یک دست جام باده و یک دست زلف یار)

یعنی درست نور علی نور می شوم 

غافل.که در مسیر رسیدن به آفتاب

مانند جغدهای جهان کور می شوم

غافل.که از بهشت خودم رانده می شوم

غافل.که باز میوه ی منفور می شوم

از باغ های سبز سناباد می روم

زهری،بنام خوشه ی انگور می شوم



30 مرداد 1393 283 0

گنجشک

گنجشک

آه گنجشك خسته از نيرنگ !

آسمان را به دل نگيري ها !

پشت تقدير سنگ ها يك روز ،

ناگهان را به دل نگيري ها !

بال در بال سادگي برگرد ،

باز تا انزواي گندمزار ،

غول پوشالي مترسك را ،

باغبان را به دل نگيري ها !

روزگاري كه برف لج مي كرد ،

و تو فانوس خانه مان بودي ،

شيطنت هاي شيشه اي مان را ،

خنده مان را به دل نگيري ها !

روزگاري كه شوخ و پاورچين ،

تا بلنداي لانه ات رفتيم ،

جرم ما از نخست ثابت بود ،

نردبان را به دل نگيري ها !

مثل جامي پر از روايت برف ،

لانه ات در سكوت يخ مي زد ،

روزگاري كه برف حاكم بود ،

غم نان را به دل نگيري ها !

خانه مان گرم هاي و هو مي شد ،

با وجود شكسته ي بالت ،

كاش اي خوب  ! واقعاً مي شد ،

كه كمان را به دل نگيري ها !

برف هم روزگار خوبي نيست ،

گندم و برف و دام همدستند ،

آه گنجشك تا خدا معصوم !

آسمان را به دل نگيري ها !

موسی عصمتی از مشهد



27 مرداد 1393 260 1

شبیه رودکی

 شبیه رودکی

 

آیا شما، نشانه ای از من ند یده اید ؟

کوهی  درست رو به شکستن ندیده اید؟

رودی بدون فرصت برگشت تا ابد

آرام و سر به زیر و فروتن ندیده اید؟

این جا کنار بغض سرازیر ریل ها

ساکی در آستانه ی رفتن ندیده اید؟

ساکی بدون نان وپنیر و كمي لباس

ساکی میان رفتن و ماندن ندیده اید؟

در چاه های بسته ی این شهر، یک زمان

از این قبیله  باز تهمتن ندیده اید؟

مردی شبیه رودکی اما شکسته تر

در بلخ یا حوالی کدکن ندیده اید؟

بودا تر از همیشه ی تاریخ بامیان

آماج سنگ های فلاخن ندیده اید؟

مردی که رنگ مات عصایش سفید بود

مردی شبیه چلچله اصلاً ندیده اید؟

مردی که آه، مثل من انگار گمشده ست

چون سوزنی میانه ی انبار گمشده ست

مردی که باز بغض عصایش رها نشد

هر چند روضه خواند عصا اژدها نشد

مردی که باز با پر قمری پریدو رفت

با چشم تا ابد،تر قمري پريدو رفت

در کوچه های گریه ی بسیار خنده شد

از دست سنگ های زمانه پرنده شد.

 

دانلود کلیپ با لینک مستقیم



23 مرداد 1393 210 1

شهید انتظار

شهید انتظار 

من فکر میکنم که نشستن قبول نیست/

رفتن,بدون حادثه از من قبول نيست/

حتماً در این زمینه که با من موافقید/

تنها دعا و روضه و شيون قبول نيست/

چشم انتظار محو تماشای جاده ها/

اينها همه درست,وليكن قبول نيست/

چون دره، شور آب به سر داشتن که...آه...

اينجور اننظار كه اصلا قبول نيست/

اينك اقامه اي ست كه بايد قيام كرد/

اما بدون سنگ و فلاخن قبول نيست/

اسبی بیاورید که باید سوار شد/

در انتظار صرف نشستن قبول نیست/

اسبی بیاورید که جای درنگ نیست/

وقتی تفنگ هست نیازی به سنگ نیست/

باید برای آمدنش روسفید شد/

سر را به باد داد که شاید شهید شد.

موسي عصمتي



19 مرداد 1393 275 0