در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محسن نظری)

دفتر شعر

آهوی عمر

شَک میکنی به خویش و به باوَر نمیرسی!
ای زندگی! ... چرا تو به آخَر نمیرسی؟

این روزهایِ بد ، ... دو برابر که میدَوی ،
می بینی آخرش ، دو بَرابر ، نمیرسی!

هر قَدر بال و پر بزنی ، سَمتِ اوج ها
گُنجشکِ من! به پای کبوتر نمیرسی

آه ، ای نهالِ کوچکم ، این رسم زندگیست
قد می کشی! ... ولی به صِنوبر نمیرسی

آهویِ عُمر ، رفت و تو پایَت شکسته است!
بیهوده است ، ... جانِ برادر! نمیرسی

از دردِ زندگی به کِفایت کشیده ایم ، 
ای مرگِ نازنین ، تو چرا سَر نمیرسی؟

 

#محسن_نظری



21 اسفند 1397 21 0

دیوار

احساس عجیبی ست ، ... گرفتار تو باشم
در طالع من نیست ، ... سزاوار تو باشم

با دیده ی شَک می نگرم باز به تقویم ،
شاید که مقدّر نشود ... یارِ تو باشم

ای دوست! که بر شانه ی من تکیه نکردی ،
قسمت نشد اندازه ی دیوار تو باشم؟

لب می گَزم از درد ، ... لبت داغِ دلم شد
ای کاش که می شد ، نخِ سیگار تو باشم!

سخت است ، بخوابانَمَش این دیده ی تَر را
هر نیمه شبی ، تشنه ی دیدار تو باشم

سنگینیِ این غصّه به دوشِ تو زیاد است
رفتم! که مبادا که مگر ، بارِ تو باشم

#محسن_نظری



07 اسفند 1397 30 0

بت خانه

ماهِ من از گریه ی عاشق خبر دارد مگر؟
اشک هایم در دل سنگش ، اثر دارد مگر؟

آه از آن شلّاق ابرویش که در هم می کِشَد
رو به من ، یک بار خندیدن ضرر دارد مگر؟

هر کسی می بینَدَت از دور شاعر می شود
در غمِ چشمت ، غزل گفتن هُنر دارد مگر؟

یک نفس با من مُدارا کن ، که جان ناقابل است
یک نفس با من مدارا کن ، خطر دارد مگر؟

گفتی از این عشق بُگذَر ، قلبِ من جای تو نیست!
نازنین، باشَد! ولی این خانه "دَر" دارد مگر؟

جان به لب شد عاشق از دوری ، خدایا رحمتی!
تا سر از دَرگاه این بُت خانه بردارد مگر...

 

#محسن_نظری



06 آبان 1397 84 0

وصیّت ...

بوسه هایت خانمان سوز است ... جامِ باده نیست!
شعله ور کن ، اعتیادی را که تَرکَش ساده نیست

هر که نامَت را بگوید ، بر صلیبش می کِشند ...
کشته ی چشمانِ تو ، هرگز به خاک افتاده نیست!

عشق ، یک جنگ است ، جنگی ناگهانی ، بی خبر!
شب شبیخون می زند ، ... وقتی دلت آماده نیست

تا که برگردی ، ... دو رکعت شعر نَذرَت کرده ام!
سر به کاغذ میگذارم ، جایِ من سجّاده نیست

بعدِ من هر کس تو را دید و ... سپس شاعر نشد ،
این وصیّت را به یاد آور ...که انسان زاده نیست!

 

#محسن_نظری



09 مهر 1397 59 0

چه کرده ای تو ، که خون می تراود از سخنم ؟

نشسته ام ، ... به مُداوای زخم های تنم!
چه کرده ای تو ... که خون می تراود از سخنم؟

خبر رسیده ، به این خانه باز خواهی گشت!
بیا که لرزه بیاندازد عشق ، ... بر بدنم

مرا به مرز جنون می کشد ، ... تماشایت
سلام می کنم و ... وا نمی شود دهنم!

به اختیار خودم دل نبسته ام ، ... چه کنم؟
برس به داد من ای نازنین! ... که می شکنم

جهان کوچکم ، ... آغوش پر محبت توست
که بی تو سخت غریبم ، ... که بی تو بی وطنم

قسم به چشم سیاهت ، که قبله گاه من است
که بیت آخر این شعر عاشقانه ، ... منم !

 

#محسن_نظری



15 مرداد 1397 149 0

دلیل عاشقی



ای دلیلِ عاشقی! چندی ست ، اینجا نیستی
در نظر هستی ولی افسوس! ... پیدا نیستی

ماهِ من ، برگرد! ... اینجا تا ابد مأوای توست
تا مرا داری خیالت تخت ، ... تنها نیستی!

قرصِ ماهِ کاملی ، ... یک شهر در تسخیر توست
از حسادت بوده هر کس گفته زیبا نیستی!

هر چه کوشیدند این مردم ، ... تو را نشناختند
مطلقاً در حیطه ی تفسیر و معنا نیستی!

انتهای داستان را ، می شود تغییر داد
جان به لب شد یوسف از دوری ... زلیخا ، نیستی!

پیشِ پایش عاقبت بر خاک می کوبم تو را
ای دلِ خونین ، ... چرا قدری شکیبا نیستی؟

 

#محسن_نظری



06 تیر 1397 178 0

مرداب

دنیا برای عـاشـقـان ، کــاری نخواهد کــرد
غیر از تـو ، من را هیچکس یاری نخواهد کرد

از من نخواه از روی مـاهت ، چشم بردارم!
چشمان عاشق ، خویشتـنداری نخـواهد کرد

مُـرداب اگــر در فکـر اقـیـانـوس هـم بـاشـد
جز اشکِ حسرت ، قطره ای جاری نخواهد کرد

آه ، ... این منـم! سـرباز مـغـرور و اسیری که
تسلیــم خـواهد شد ، ولی زاری نخواهد کرد

بانـو ، ... بگو شمشیــر را بر خاک بگذاریم!
بـا مـا اگـر چشمـت وفـاداری نخـواهد کـرد ...

 

#محسن_نظری



09 اردیبهشت 1397 214 0

شوق یک بوسه ...

شوقِ یک بوسه به لبهای تو نازل شده است
چشمَم از هرچه بجز چشم تو غافل شده است

ای تماشای تو ، شیرینیِ هر لحظه ی من !
زندگی بی تو فقط زهرِ هلاهل شده است

بار کفّاره ی هر رکعت من ، گردنِ توست
من نمازم ، به تماشای تو باطل شده است

حیف از این دل که چنین کشته و بازندهء توست
حیف از آن چشمِ چون آیینه که قاتل شده است !

مثل یک معجزه ، امشب به تو برمیگردم
مثل یک شاعر دیوانه که عاقل شده است

دل به جان آمده ، پس جانِ دلم ، زود بیا !
گرچه تأخیر ، برایت متداول شده است !

 

#محسن_نظری



27 فروردین 1397 310 0

کجاست آنکه لبم را ، به بوسه شاد کند ...

 

کجاست آنکه لبم را ، به بوسه شاد کند
که سرسپرده ی خود را ، شبانه یاد کند
 

تو رفته ای ، ... نگرانم برای این همه شعر !
که روی دست دلم ، نانوشته باد کند !
 

برای از تو نوشتن کم است ، اگر حتی
درختهای جهان را خدا ، مداد کند !

من آن مسافر بیچاره ام که در صحرا
سراب دیده ، ولی باید اعتماد کند ... !

هر آنکه تکیه کند بر تو ، سخت نادان است
چه تکیه بر تو ، چه بر های و هوی باد کند ...

گذشتی از من و گفتی ، اسیر بسیار است !
به طعنه گفتم عزیزم ، خدا زیاد کند !

#محسن_نظری



19 دی 1396 189 1

بگو چه درد عظیمی به جانم افتاده ست ؟

بگو چه درد عظیمی به جانم افتاده ست ؟
چنین ، که طعم جهان از دهانم افتاده ست

به سیل و آتش و طوفان ، بگو که برگردند !
که بی تو ، زلزله بر آشیانم افتاده ست

مرا پس از تو هر آنکس که دید ، با خود گفت ،
شهابِ بخت من ، از آسمانم افتاده ست !

چه غم ، ملامت مردُم ؟ ... که شیشه ی عمرم
به دست دلبر نامهربانم افتاده ست ...

به یاد عشق تو ، عمری سکوت خواهم کرد
که بی تو واژه ی عشق از زبانم افتاده ست ...


#محسن_نظری



22 آذر 1396 196 0

خلق چشمان تو ، اعجاز فقط می خواهد !

خلق چشمان تو ، اعجاز فقط می خواهد !
گرم آغوش تو ، پرواز فقط می خواهد !

فتح دنیای تو ، بی اسلحه با دست تهی ،
شاعری ، رند و دغل باز فقط می خواهد !

شرط دیوانگی اینجاست ، اگر می پرسی
دلبری مثل تو ، طناز فقط می خواهد !

ماه من ، دور تو یک عمر بگردیم ، کم است
رقص پروانه ی ما ، ساز فقط می خواهد

صد غزل گفتم و یک بار ، دلت نرم نشد !
یار من ، خواجه ی شیراز فقط می خواهد !

 

#محسن_نظری



12 آبان 1396 206 0

اضطراب دیدن تو ... اضطراب دیگری ست !

اضطراب دیدن تو ... اضطراب دیگری ست
آفتاب صبحش انگار ، ... آفتاب دیگری ست !

باورش سخت است اما باز می بوسم تو را
من که شک دارم ! ... مبادا باز خواب دیگری ست؟

داستان عاشقیمان ، ... چند دفتر می شود
شرح هجران تو اما ، خود کتاب دیگری ست ...

گفته بودند عاشقی ، پیچیدگی دارد ، قبول !
پیچ و تاب مویت اما پیچ و تاب دیگری ست !

گرچه هر شب مست بودم بی تو ، بعد از رفتن َت
شهد لبهای تو انصافا شراب دیگری ست !

از سر شب درد دارم ، ظاهرا آبستنم !
آه ، ... فهمیدم ! گمانم شعر ناب دیگری ست


#محسن_نظری



25 مرداد 1396 203 1

"غزل" فروشی نیست !

به رغم عاشقی ، از غم کناره می گیرم
برای آمدنت ، ... استخاره می گیرم

به شوق روی تو هر شب ، درون رویایم
بجای هدیه ، برایت ستاره می گیرم !

دلم گرفته ، گمانم وصال ممکن نیست ،
ببین که بی تو جنونی دوباره می گیرم

که واژه واژه ی هر بیت این غزل ها را
برایت از دل تنگم عصاره می گیرم

برای اینکه بگویم "غزل" فروشی نیست
خودم برای خودم ، جشنواره می گیرم !

تو رفته ای و پس از این ، به رسم هرساله
برای عاشقی ام ، ... یادواره می گیرم !

 

#محسن_نظری



14 خرداد 1396 202 0

حوصله ی آبشار

دلبر رسید ، ... از دلم اما بهار رفت
مانند آب ، ... حوصله از آبشار رفت

قلبم حریف طعنه ی چشمان او نشد
از ماجرای کهنه ی عشقش کنار رفت

جز غم کسی رفیق و خریدار من نشد ،
مانند سکه ای که از او اعتبار رفت

در درس عشق ، راز غریبی نهفته بود
از ترس بر ملا شدن ، آموزگار رفت

ما هر چه دام ، در دل صحرا گذاشتیم
بیهوده بود نقشه ، ... که فصل شکار رفت

ماندم ! ... نه اینکه شوق سفر در دلم نبود ،
از بس که غرق یاد تو بودم ... قطار رفت


#محسن_نظری



21 اردیبهشت 1396 241 0

ملاک عشق

نگو که یــاد تــو با گریــه پـاک خواهد شد ،
که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد !

تمـام مـردم اگـر از تـو روی گــردانند ،
کسی برای تو اینجا ، هلاک خواهد شد

اگر بهای تو مرگ است ، جان که چیزی نیست
اشاره کن به تنم ، سینه چاک خواهد شد !

بخند و جلــوه گری کن ، که رنگ لبهایت ،
برای باده فروشان ملاک خـــواهد شـد ... !

به جز دلـم که به دستت سپرده ام ، تنها
"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد

بگــو بمیرم اگر انتــظار ، بیــهوده سـت ...
که بی تو زندگی ام ، هولناک خواهد شد

 

#محسن_نظری



07 اردیبهشت 1396 179 0

وقتش شده ، اقرار کنم معصیتم را ...

 

وقتش شده اقرار کنم ... معصیتم را
تا خوب تماشا بکنی ... شخصیتم را

یا از دل من بگذر و بگذار بمیرم ،
یا حوصله کن تلخی و حساسیتم را

جذب تو چنانم ، که اگر خُرد شوم ، باز
هر ذره ی من ، حفظ کند خاصیتم را !

مرد است ، ولی مرد ، مگر اشک ندارد ؟
اینقدر نزن بر سر من ، جنسیتم را !

کاش این غزلم ، بعد تو ناخوانده بماند ،
تا عشق ، به یغما نبرد ... حیثیتم را

در قلب من اندوه بزرگیست پس از تو
از من به رقیبان برسان تسلیتم را ...

 

#محسن_نظری



04 اردیبهشت 1396 297 1

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده !

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده ،
تو عروسی ، که به سر شاخه ای از یاس زده

نکنم پیش تو هرگز ، هوس باغ بهشت ...
که لبت طعنه به شیرینی گیلاس زده !

تو خودت معجزه هستی و ... بجز خالق عشق
چه کسی دست به این خلقت حساس زده ؟

به تو دلبسته ام آری ! ... چه سوالیست عزیز ؟
که چرا دزد ، به یک معدن الماس زده ؟

تو خدا بودی و من ، بنده ی بی طاقت تو ...
که شدم خسته از ایمان و ، از اخلاص ، زده !

چه کنم دلبرکم ... قلب تو سنگ است ... دریغ !
چه کسی دیده که سنگی ، دم از احساس زده ؟

  



#محسن_نظری



15 اسفند 1395 469 1

دُردانه ام ! چه می بَری از من ، قرار را ؟

 

دُردانه ام ! چه می بَری از من ، قرار را ؟
بنشین دمی ! ... که با تو ببینم بهار را

آه ای طلوعِ معجزه ، ای عشقِ بت شکن !
بشکن سکوت تلخ و بُتِ انتظار را ...

سرخ است آنچنان لبِ نوشَت ، که میشود
شیرین کنی به کامِ دلم ، زهر مار را !

برگرد ، روزگار من از مرگ بدتر است
برگرد ، تا به خون بکشم ... روزگار را

ای عقل ! زیر بارِ خِرَد ، درد تا به کی؟
یک بار بر زمین بزن این ، کوله بار را

در خواب ، بوسه بر لب رویایی اش زدم ،
آیا ، ... به بنده می دهد این افتخار را ؟

 

#محسن_نظری

 

 



18 بهمن 1395 773 1

قلب دیوانه بهرحال خطا خواهد کرد !

قلب دیوانه به هر حال ، خطا خواهد کرد !
رفته ای ، پشت سرت باز دعا خواهد کرد !

دوری ، از ما دو رفیق ابدی می سازد
پیش هم بودن ما ، جنگ به پا خواهد کرد

برگ خشکیده هر آنقدر ، مصمم باشد
ساقه اش را غم پاییز ، جدا خواهد کرد

نیستی تا که ببینی غم بی دلداری ،
با دل خسته ی این مرد ، چه ها خواهد کرد

مطمئن باش ! که این آه نه چندان سوزان ...
آنچه را با تو نکرده ست ، خدا خواهد کرد

 

#محسن_نظری



11 آذر 1395 481 0

شهد شیرین لبانت را عسل نامیده اند !

شهد شیرین لبانت را ، عسل نامیده اند
لحظه ای دور از تو بودن را ، اجل نامیده اند

من برایم معنی اش ، بوسیدن لبهای توست
آنچه را "حی علی خیر العمل" نامیده اند !

حلقه ای دورت کشیدم ، تا که مال من شوی
بعد از آن سیاره ی من را ، زحل نامیده اند !

سالها جان کندم و چیزی نگفتی ، جز سکوت !
پاسخ تلخ تو را ، عکس العمل نامیده اند

بس که پیش چشم این نامردمان خندیده ام
حاصل شب گریه هایم را غزل نامیده اند

 

#محسن_نظری



29 مهر 1395 1958 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها