در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده صدیقه کشتکار)

دفتر شعر

تو را بر روی کاغذها اگر رقصانده خودکارم

تو را بر روی کاغذها اگر رقصانده خودکارم
تمام حرفها را از نگاهم خوانده خودکارم
شبیهِ کفتری که جلد بامی است در شهری
برای از تو گفتن رویِ کاغذ مانده خودکارم
تو را تویِ گلویِ دفترم آهسته می ریزم
هوس های مزاحم را همیشه رانده خودکارم
چه بی شرمانده دارد می نویسد چون به تو حتماً
نیازِ بوسه ای را بر لبت فهمانده خودکارم
تو می ریزی به رویِ شانه گیس مشکی خود را
برایِ وصفِ حالم مدتی ـ در ـ مانده خودکارم
به سازت کوکِ کوکم، در غزلها با تو می لولم
به وزن خنده های تو مرا رقصانده خودکارم



15 آبان 1393 338 1

کاش یکشب می پریدم با تو خوابی کهنه را

کاش یکشب می پریدم با تو خوابی کهنه را

می چشیدم از لبت طعم شرابی کهنه را

کی خودت را می رسانی تا به جایش آورم

بوسه بر پیشانی ات، آری ثوابی کهنه را

می شمارم خاطرات دیدنت را یک به یک

توی گوشت خوانده بودم شعر نابی کهنه را

دیدنت را در اتاقم باز تمرین می کنم

 کوچه فرضش کرده ذهنم حجم قابی کهنه را

آه اما توی عکست ذره ای لبخند نیست

اخم تو آورده یادم منجلابی کهنه را

می زنم گیلاسها را پشت هم تا نشنوم

از در و دیوار خانه من جوابی کهنه را

شد صلاه ظهر و من بر تخت خود افتاده ام

این تویی یا باز می بینم سرابی کهنه را



04 آبان 1393 319 1

تا دست ماهیانه زدی بر آب ...

تا دست ماهیانه زدی بر آب، آبِ دهانِ چشمه به راه اُفتاد

آهسته رفت تویِ گلویِ دشت، دلدادگی به جانِ گیاه اُفتاد

حسِ تو رفت تویِ دلِ چشمه، بوسیده هر پرنده تو را ناگاه

آهو لبش که تر شده با این آب، ناخواسته به چاهِ گناه اُفتاد

احساسِ داغِ دستِ تو آهسته، تبخیر شد به ابر پناه آورد

باران زد وُ چکید غمت آرام، در آسمان شبیه به آه اُفتاد

چشمه درونِ کاسۀ خود دارد یک آسمانِ روشن وُ مهتابی

ترکید زَهرۀ شب وُ شد خاموش، چشمِ پلنگِ تو که به ماه اُفتاد



26 مهر 1393 323 0

با چشمهای قهوه ای روشن دارد به من نگاه می اندازد

با چشمهای قهوه ای روشن دارد به من نگاه می اندازد

آن چهره ،چشم،بینی وابرویش فکر مرا به ماه می اندازد

آهسته توی زندگی ام گل کرد،گل کرد توی ذهن من آهسته

دارد مرا توسط این ترفند از چاله توی چاه می اندازد

حس میکنم که زنده شدم آری،حس میکنم که خوبی او کم نیست

نبض مرا که راکد وُ خاموش است با خنده اش به راه می اندازد

لبخندهاش بوی خوشی دارد، شاید گلی به جای لبش دارد

تنها فقط مرا نه که دنیا را دارد به اشتباه می اندازد

دنیا چقدر جای عجیبی است، آری خدا به فکر من اما هست

دست مرا که کوچک وُ ناچیزم در دستهای ماه می اندازد



21 مهر 1393 321 0

آهسته بالا می کشم امشب هوایت را

آهسته بالا می کشم امشب هوایت را
شاید بگیرم در خماری دستهایت را
لج میکنم با هرچه هست ونیست دردنیا
شاید بسوزانم کمی قلب خدایت را
شاید بسوزد قلب معبودت بچرخاند
سمت من دیوانه ی تو چشمهایت را
بو میکشم عطر قدم های تورادرشهر
تا چشم نامردی نیابد رده پایت را
من از نفس افتاده ام من را تحمل کن
آماده کن امشب برایم شانه هایت را



20 مهر 1393 320 0

نشستم در کمینت پشتِ شیشه تا بتابی مو

نشستم پشت شیشه در کمینت تا بتابی مو

لبت رنگِ تنِ ماهیِ سرخِ حوضِ همسایه، شرابی مو

بتابی مو وُ قلابش کنی بر آن بدوزم لب

که پرتم می کند در چاهِ مستی و خرابی مو

تمامِ شهر را از گزمه ها پر می کند قانون

که در من می کند در حدِ بالا انقلابی، مو

که می رقصم، که می رقصی به بدمستیِ در کافه

به روحم می زنی با رقصِ خود با پیچ و تابی مو

تو را دارد گلویم جیغ می خواند، نرو برگرد

بریسان رشتۀ مو را شرابی مو، شرابی مو



19 مهر 1393 317 0

چسبی به دهانم زده ام آه نیفتد

چسبی به دهانم زده ام آه نیفتد

 تا باز در این برکه غزل راه نیفتد

 چسبی به دهانم زده ام تا ننویسم

 در لال شدن وقفه ای کوتاه نیفتد

 هرچند که از کوه بلندی که تو هستی

دیوانه کسی است که ناگاه نیفتد

بیچاره ولی دختر دربار که هرگز

در میل پر از وسوسه ی شاه نیفتد

قاطی شده روز و شبم و واهمه دارم

چشمان پلنگ تو به این ماه نیفتد

این غم نکند گنده شود آنقدری که

با آه و یا اشک به هر چاه نیفتد



17 مهر 1393 639 2