در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده فاطمه دبیری)

دفتر شعر

هیهات مِنا الذّله

 

به مرگ مان هم بگیرید
به تب راضی نمی شویم...

 

 



05 مرداد 1393 503 3

آنچه نمی باید شد

نَفَسش تنگ شد و راه گلویش سد شد
در و دیوار... لگد ... آنچه نمی باید شد

و سکوتش به خروش آمد و یا مهدی(عج) گفت
پس از آن دست به پهلو شد و از در، رد شد

جلوی در چه خبر شد که بدن ها لرزید؟!
همه دیدند زنی با پسرش هم قد شد

...

و سحر، بغضِ گلِ یاس غریبانه شکفت
که پدر رفتی و بی شرمی شان بی حد شد

پدرم! بعدِ شما " اِنْقَطَعَ عَنَّا الْوَحی"
و زمین خشک شد و آب و هوایش بد شد


29 فروردین 1393 476 12

یکبار دگر دردِ یتیمی برگشت

 

با اشک و همان بغض قدیمی برگشت
با عطر گل یاس و نسیمی برگشت
وقتی که گل یاسِ کبودش را کاشت-
یکبار دگر دردِ یتیمی برگشت



13 فروردین 1393 545 11

سکوت او پُر از حرف نگفته است

http://8behesht.org/wp-content/uploads/2014/02/image-a90f9cbb8164606f23e2e05edbef1226e954a7cce10d7cf7045307c143aa7081-V.jpg

سکوت او پُر از حرف نگفته است

میان سینه اش دردی نهفته است

برای لحظه ای امرِ به معروف

سه سالی گوشه ی یک تخت خفته است



...

*طلبه ی بسیجی‬‎ علی خلیلی، جانباز امر به معروف و نهی از منکر، در روز یکشنبه3 فروردین93 پس از سه سال تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت، دعوت حق را لبیک گفت و به فیض شهادت نایل شد. او در آخرین گزارش تلویزیونی با خبرنگار مصاحبه نکرد و سکوت اختیار کرد.



05 فروردین 1393 665 5

برگرد...


ساعتی نیست که رفته ای
و
"ساعتی" نیست که
خواب نرفته باشد
.
.
.

برگرد 

 

 

 



04 اسفند 1392 537 7

هر وقت بگویید: «بیا» می آیم

هر وقت بگویید: «بیا» می آیم

تسلیمم و بی چون و چرا می آیم

با چشمِ پر از اشک...ولی خوشحالم

وقتی که به مشهد الرضا(ع) می آیم



16 دی 1392 1013 14

پروانه ها به شعله ی یک شمع زنده اند

پیشم نمان که پیش تو پَر وا نمی کنم
از بی کسیِ بعدِ تو پروا نمی کنم

عمری میان پیله ی خود مانده ام ولی-
پروازِ با تو را... نه! تمنّا نمی کنم

پروانه ها به شعله ی یک شمع زنده اند
من شعله ای درون تو پیدا نمی کنم

تو شعرها برای دلم گفته ای و من-
حتی کتاب شعر تو را وا نمی کنم

این زخم های نقد که بر قلب من زدی
با وعده های نسیه مداوا نمی کنم

اصرار می کنی که بمانی؟! بمان... قبول
اما بدان که با تو مدارا نمی کنم

درهای باز، بدرقه ات می کنند و من-
فکری شبیه فکر زلیخا نمی کنم

...

روشن شده است آخرِ قصه بدون شمع-
این خانه را پُر از گل و پروانه می کنم
 



17 آذر 1392 974 16

با قلب پُر از خوف و رجا می آیم

با یک چمدان عیب و خطا می آیم
با قلب پُر از خوف و رجا می آیم
در تاب و تبم چرا که ان شاء الله-
ذی الحجه به خانه ی خدا می آیم



...
سلام و نور
هم آیاتی های محترم !
شعرا و اساتید گرامی!
راهی سفرم، به دعاهای تان، به حلالیت تان محتاجِ محتاجِ محتاجم
دعایم کنید، حلالم کنید تا آن که مرا خوانده است راه نشانم دهد...
دعاگوی آنانی هستم که بودند و هستند و خواهند بود.
فی امان الله
 



24 شهریور 1392 1309 13

ماهی کوچک یک تُنگِ بلورم ...

 

ماهی کوچک یک تُنگِ بلورم، چندی است؛
بر لب طاقچه از رودِ تو دور افتادم

تازه دریای تو را یافته بودم اما؛
لحظه ای غفلت و ...ناگاه به تور افتادم

بعد از آن قسمت من تُنگ و نفَس تَنگی شد
پشت یک شیشه، نه! دیوار قطور افتادم

تند و بی وقفه فقط دور خودم می گشتم
وقتی از تور در این تُنگ بلور افتادم

روز و شب بغض شدم، اشک شدم، باریدم
وقتی از گوشه ی چشمت به مُرور افتادم

چشم را بستم و در عالم رویا دیدم؛
از لب طاقچه در چشمه ی نور افتادم

لحظه ای بعد که بیدار شدم فهمیدم؛
باز در کنجِ همان تُنگِ نمور افتادم

 



06 تیر 1392 2208 23

اما تو مثل سنگ، نه! شد سنگ مثل تو

سال گذشته بود که گفتی: نمی شود-
پیشم بمانی و غزلی دست و پا کنی

گفتی و مثل باد وزیدی به هر طرف
تا برگ های سبزتری را جدا کنی

رسمش نبود شعر که گفتم برای تو
بلبل شوی و شاعر خود را رها کنی

شاعر همیشه با غم و غصه عجین شده است
رفتی که زخم های دلم را دوا کنی!؟

در گیر و دارِ شهر، دلم مات و تیره شد
آیینه را به دست تو دادم که ها کنی

اما تو مثل سنگ، نه! شد سنگ مثل تو
بارید بر دلم که تو شاید حیا کنی

گفتی که دوره گردم و از خود گذشته ام
با من نیا که زندگی ات را فدا کنی-

گشتم اسیر دام تو، بگذار بگذرم
تا بیت های هر غزلت را بنا کنی



26 خرداد 1392 965 25

دامنت دشتی پُر از پروانه های رنگ رنگ

تقدیم به مادر عزیزم
که از هر شعر و استعاره و تشبیهی برتر است.
....

 

 

غرق باران می شوم با اشک چشمت مادرم
ماهی ام کز می کند در تُنگ غربت مادرم

از نگاهت قصه ها همچون قطاری می رود
می نشینم در قطارِ قصه هایت مادرم

روزها شب می شود در لا به لای دفترم
سطر سطرش پُر شد از کابوس و وحشت مادرم

می گریزد واژه از پس کوچه های شعر من
می نویسم بیت هایی در نهایت مادرم:

مخزن الاسرار دل های پُر از دردی ولی
لحظه ای لب وا نکردی به شکایت مادرم

سنگ چون الگو گرفت از صبر بی پایان تو؛
می نشیند پای صدها حرف و صحبت مادرم

آن زمان که بر لبت جاری شود لبخندِ شوق
ظرفِ دل پُر می شود از قند و شربت مادرم

دامنت دشتی پُر از پروانه های رنگ رنگ
مثل گل ها بی نظیری در طبیعت مادرم

هر سحر پُر می شود سجاده ات از عطر یاس
با اذان در سجده می خواهی شهادت مادرم
.
.
.
درد او غم می نشاند بر دلم، یا فاطمه!(س)
من برایش از تو می خواهم سلامت مادرم

 



28 اردیبهشت 1392 792 14

ابر و باران می کشم در دفتر نقاشی ام

ابر و باران می کشم در دفتر نقاشی ام
رنگ کم می آورم با اشک و آهم می کشم

غصه ها چون رشته کوهی می شود بر دفترم
می روم بالای کوه و غارِ ماتم می کشم

سرنوشت کوه ها تنهایی و دلتنگی است
من به جای کوه ها اینبار آدم می کشم

آدمم اما به من هر آدمی چون می رسد
می نهد داغی به دل، با صبر مرهم می کشم

دست هر کس شاخه ای گل می دهم از روی مهر؛
زیر پا له می کند، پس یک سبد غم می کشم

از تمام زندگی سهمم مدادی بود و درد
آه هایم را هزاران بار هر دم می کشم

باد سردی می وزد در جای جای دفترم
رنگ ها گم می شود، دنیای درهم می کشم

دفترم در فکرِ یک تصویرِ زیبا بود...حیف!
نقشِ دلگیر از زنی با قامتی خم می کشم



28 فروردین 1392 1507 22

حرف هایت نان داغی بود و قلبم یک تنور

نامه ات را خوانده ام با اشک و باران می روم
چون نسیمی بی صدا از این خیابان می روم

کوچه ها را مِه گرفت و از تو ردّی جا نماند
خشک شد دریای چشمم، در بیابان می روم

هر طرف تا می روم یادت صدایم می کند
غصه ها را می کند بیدار و ... گریان می روم

گفته بودی: «چون بخواهی می نشینم پای تو»
خواستم اما شکستی عهد و ... حیران می روم

حرف هایت نان داغی بود و قلبم یک تنور
از دهان افتاد نانت، سرد و لرزان می روم

در کنارت واژه ها خاموش و نطقم کور شد
در نبودت شعر می گویم، غزل خوان می روم

سایه ات افتاد بر دیوارِ دل، آوار شد
بر دلم پا می گذارم، سست و ویران می روم

مثل یک غنچه شکفتم چند روزی در بهار
در خزان چشم هایت برگ ریزان می روم

عصرِ یک روزِ بهاری، بارها با بغض و آه؛
نامه ات را خوانده ام با اشک و باران می روم
 



17 فروردین 1392 934 13

بهار آمد و او رفت و فاطمیّه رسید...

«تقدیم به دایی مهربانم که روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، چهلمین روز پروازش است.»



بهارِ خانه ی ما رفت و باغ مان پژمرد
گلِ همیشه بهاری که ناگهان پژمرد

همان که وقت سحر ربّنا به دل می کاشت؛
همین که گفت زِ جان «صاحب الزّمان»، پژمرد*

همان که وقت اذان، می رسید و گل می داد؛
شنید «أشْهَدُ أن لا...» به گوشِ جان، پژمرد

طلوع خانه ی ما بود و در غروبی رفت
و بذر نور که پاشید و... باغبان پژمرد

کویر ساکت ما را که پُر هیاهو کرد
به روی تخت، قناری، ترانه خوان پژمرد

شبیه شمع نگاهش همیشه بارانی
و شمع یکسره بارید و شمعدان پژمرد

بهار آمد و او رفت و فاطمیّه رسید
دوباره
کوچه...
لگد...
درد...
آسمان پژمرد




*هنگام پرواز روحش، «یا صاحب الزّمان» گفت و پرید
92/1/1



01 فروردین 1392 1141 9

شد پنجره ها رو به تو دیوارِ بلندی

با شهر پُر از خستگی ات کار ندارم
بر شانه ی خود طاقت این بار ندارم

در کوچه ی بن بستِ تو یک عمر اسیرم
من شُهره ی این کوچه شدم، عار ندارم

تصمیم تو کبری شد و بستم چمدانم
من رفتم و دیگر به تو اصرار ندارم

هر روز فقط زخم، فقط درد، فقط اشک
دیگر نَفَسی جرئتِ تکرار ندارم

بازار غزل های تو، پُر جوش و خروش است
از من بگذر چون که خریدار ندارم

از روز ازل بختِ مرا بی تو نوشتند
با بختِ خودم قدرت پیکار ندارم

شد پنجره ها رو به تو دیوارِ بلندی
من تابِ عبور از لبِ دیوار ندارم

با قطره ی اشکم لبِ دیوار نوشتم:
با شهر پُر از خستگی ات کار ندارم




91/12/24
 



24 اسفند 1391 716 14

تنهایی تنها یارِ من، من یارِ تنهایی

«لبریزم از پژمردگی از زرد چون پاییز
از حیرت از آشفتگی از درد چون پاییز»*

می ترسم از دنیا، شبیه برگ خشکی که
می لرزد از هر گامِ یک نامرد چون پاییز

عمری دلم با دوستان یکرنگ بود اما
تقدیر او شد رنگ های سرد چون پاییز

تنهایی تنها یارِ من، من یارِ تنهایی
فصلی رسید و زوج مان شد فرد چون پاییز

در نیمه شب پَر زد کبوتر با کبوترها
گفتم: «دوباره لااقل برگرد چون پاییز»

اما کبوتر آسمان را بیشتر می خواست
رفت و دلم را زیر پا له کرد چون پاییز

او یک کبوتر بود و من یک بازِ تنهایم
"باز"ی که عمری شد بیابانگرد چون پاییز

 



*بیتی از آقای سیدمهدی حسینی
**91/12/8

 



08 اسفند 1391 724 5

آن لحظه که بازآیی دل ها همه می بارند

«تقدیم به داییِ آسمانیِ همیشه منتظرم که انتظارم آموخت»



تَنگ است نَفَس وقتی راهی به هوایی نیست
خشکیده دلم اما از آب صدایی نیست

کنجِ قفسم بی تو، بی تابم و بی نورم
بالِ سفرم بسته است چون غار حرایی نیست

پَر زد دلِ من وقتی یادت به قفس سر زد
چرخید و به بغضم گفت که راه گشایی نیست

اشکم گره ای از رو، بغضم گره ای از زیر
پیچیده به هم غم ها، چون بادِ صبایی نیست

هر روز به امیدت، هر شب بِکَ یا الله
اما چه کنم وقتی در سینه صفایی نیست

در سجده ی شب هایم تا صبح تو را گویم:
«وقت است که باز آیی»؛ جز این که دعایی نیست

در سفره ی دل فردا صدها برکت اما
در سفره ی من امشب نانی و نوایی نیست

آن لحظه که بازآیی دل ها همه می بارند
از آب صدا آید؛ خشکیده سَرایی نیست*
 

 

 

*شعری که اندکی قبل از غروبِ دلگیرِ تمام کردنت؛ تمام شد و حسرت خواندنش برایت تا ابد در دلم ماند و ماند و ماند.
91/11/24
 



25 بهمن 1391 551 10

کبوترانه دلم را به سهله آوردم

کبوترانه دلم را به سهله آوردم
خوشا برای تو پَرهای انتظارم را...

و من که بی تو دلم کنج کوچه می گیرد؛
و عابری ندهد مژده ی بهارم را

ندیدمت به دو چشم همیشه بارانی
و قطره قطره غمت می بَرد قرارم را

«به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست»*
دمی فرو بنشان اشکِ چشمه سارم را

به انتظار تو سر شد تمامِ دنیایم
و پشتِ میله اسیرم، نشد حصارم را...

«به دار عشق تو آویختم غزلها را
غزل به قطعه بدل شد، شکست"دار"م را»**

خوش آن دمی که کنم سهلهْ سهلهْ شهرم را
و رو به سوی تو پرهای انتظارم را...

...

سه شنبه...نیمه ی شب...جمکران...غزل...باران
و تا سحر به قنوت و دعا؛ که یارم را...***


 

 


*صائب تبریزی
**هدیه ای از طرف جناب آقای حاج حسینی
***دومین شعر موزون بنده:91/11/14
 



14 بهمن 1391 710 24

هم سایه ی نور مصطفی(ص) شد

«هر شور و شعف که در جهان است»*
پژواک صدای عرشیان است

نشنیده نوای جاری اش را
آن کس که دلش بدون جان است

بینا بشود، "حرا" ببیند
آن پلکِ دلی که هِی پَران است

حالا چه بگویم؟ از چه گویم؟
این شور و شرر نه بر زبان است

شرحش نرسد ز ما به جایی
تفسیر طنین نه در توان است

ترسم ندهد مجال ثبتم
چون اشک دو دیده ام روان است

یا رب برسان مرا به او که
سر منزل کوی صالحان است

هم سایه ی نور مصطفی(ص) شد
هر شور و شعف که در جهان است**

 

 

 

..........

*اولین شعر موزون بنده :  91/11/8
** با سپاس از رهنمودها و عنایاتِ همیشگی اساتید بزرگوار "آقای محرابی، آقای کاوه، آقای بیاتانی، آقای حاج حسینی، آقای اردکانی، خانم بشری موحد ، خانم رهروی و سایر دوستان "


 



08 بهمن 1391 574 17

هُوَ اُذُن/ تقدیم به رحمة للعالمین(ص)

«هُوَ اُذُن»*اش
می گفتند و
او
آینه بود.

آینه ای که
تنها گناهش
زودباوری بود**
 و
«یُومِنُ لِلْمومِنین» اش
بهترین «خَیْرٍلَکم»

......

قرن ها گذشته است
هنوز
اُذُن ها
گنه کارند
و گوش هایشان
سنگین و
مالامالِ ملامت








* و مِنهُم الَّذینَ یُوذُونَ النَّبیَّ و یَقولون هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَیْرٍلَکم یُومِنُ بالله و یُومِن لِلمُومِنینَ و رَحْمَةٌ لِلَّذین أمَنوا مِنکم و الَّذین یُوذونَ رَسولَ الله لَهُم عذابٌ اَلیمٌ(آیه ی 61 سوره ی توبه)

و از ایشان کسانی هستند که پیامبر را آزار می دهند و می گویند:« او زودباور است» بگو: زودباوری او لطفی به نفع شماست که به خدا ایمان آورده و به مومنان هم اطمینان دارد و برای مومنان(حقیقی) وجودش رحمت است و برای آنها که رسول را آزار دهند عذابی دردناک مهیاست.


**تنها گناهِ آینه ها زودباوری است(فاضل نظری)


20 دی 1391 425 4
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها