در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد حیدری)

دفتر شعر

دو راهی

با صدای تک تک ساعت دلم پر میکشد
مهلت دیدار ما دارد به آخر میکشد

در میان این در و دیوار و سقف و میله ها
شاعری تنهاییش را روی دفتر میکشد :


"ای دریغ از کودک رندی که در شهری غریت
دست خود را ناگهان از دست مادر میکشد

سخت باشد عاشقی وقتیکه برق سکه ای
میکشاند سویی و دل سوی دیگر میکشد

داستان زندگی با شاید و امای خود
کاسه صبر مرا تا انتها سر میکشد"

خط کشیهای جهان را خط خطی کردم کنون
بر خطاهایم خدا خطی برابر میکشد

زندگی یاد مرا از خاطراتش می برد
سرنوشت این قصه را تا روز محشر میکشد


03 بهمن 1391 730 1

قبله مایل به تو

باز با دیدنت ای ماه دلم میگیرد
یاد تو میکنم آنگاه دلم میگیرد

تا به عکس دو حرم روی دلم مینگرم
اشک خون میشود و آه... دلم میگیرد

صحبت از بند و ره و نیزه و محملها نیست
از غم بی بی ِِ بی شاه دلم میگیرد

تا به یاد اجل و مرگ خودم میافتم
به خداوند شما حضرت الله دلم میگیرد

جمعه ها وقت سحر تا که اذان میشنوم
با همان نغمۀ کوتاه دلم میگیرد:

"ما در اوج هوس و شهوت و این لذت ها
یوسف فاطمه در چاه دلم میگیرد"

کاشکی قبله من سمت تو مایل میشد
در گذار از خم این راه دلم میگیرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
به مناسبت شروع ماه محرم
و با برداشتی از نام کتاب استاد برقعی ...




23 آبان 1391 622 4

بمناسبت شب شهادت امام باقر(ع)

افتخارم همه این است که شاعر هستم

خادم خانگی امام باقر (ع) هستم



01 آبان 1391 631 4

راه عبور

به هر دری که میروم از همه دور میشوم

به هر دلی که میرسم سنگ صبور میشوم

نهاده در دلم خدا دو سیب سرخ تا به تا

نمیشوم از آن رها، ﭘر ز غرور میشوم

میان شادی و غمم، به فکر کار مبهمم

نیفتد از نفس دمم، سهم قبور میشوم

همین که رو به ساحلم، میان این مسایلم

برای ماهی دلم تنگ بلور میشوم؟

بروی خاک کوی یار نشسته ام به انتظار

اگر شوی به این دیار، راه عبور میشوم

بیا که با نگاه تو ، به شوق روی ماه تو

نخوانده خوانده میشود شعر شعور میشوم

اگر کران من رسد به جمکران روی تو

به شور عاشقان قسم غرق حضور میشوم



05 مهر 1391 477 3

من و مرگ

مرگ را پرسیدم :
به کجا مینگری
از در خانه ی که می گذری؟
بردن این همه مردم به چه کارت آید؟
همگان در پی دنیای خودند
همه در فکر پشیزی به پشیزی هستند
همه خوابند
تو چرا در پی بیداری این انسانی؟
خواب با  خواب چه فرقی دارد؟
تو که در کوچه و بازار جهان در به دری
از پی کار خودت با خبری؟
هیچ تو می دانی
بردن یک نفر از ما چه دردی دارد؟
جای این درد برایم تو چه آوردی مرگ؟
یک نفر بردی و آورد جهان چند نفری
کار تو نیست به جز بی ثمری
در پی یک نفر بیداری تا به خوابش ببری
کار تو بیهودست
چون به خوابش ببری بیدار است
خفته اش بیدار است
زندگان در خوابند
باز هم تویی و دربدری
حال من می پرسم:" بردن این همه مردم به چه کارت آید؟"


24 شهریور 1391 592 1