در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمدجواد الهی پور)

دفتر شعر

یک عاشقانه ی قدیمی..



آسمانی که سهم چشم تو نیست چیست جز قدر مطلقی از درد
زندگی اول از تو کم شد...بعد  هرچه می خواست بر سرم آورد

سایه ها را ندیده می گیرد شهر، وقتی که آسمان ابریست
ابرهایی که خوب می دانند در نبودت چکار باید کرد

یک خیابان تا گلو مست و آسمان سیاه یک دست و
شبهی که شبیه تو هست و من...من آسمان جل ولگرد

باز آواره ی خیابانم و به دنبال عطر بارانم
گاهی اوقات باز می مانم گاهی اوقات بی برو برگرد...

کاش می شد شبیه سیگارم بی تو در هر دقیقه ته بکشم
هر نفس دود می شد احساسم بر لب غرق حسرت یک مرد

صبح شد
جمع کن بساطت را
نیمکت هم تو را نمی فهمد
باز یک دور باطل دیگر
کوچه
      باران
            غزل
                    هوای سرد...



15 اسفند 1391 568 4