در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده پروین هاشم پور)

دفتر شعر

ققنوس

از آسمانِ روشنِ چشمت
آفتابی اوفتاده بر سراپای دل پاییزیم؛ امّا،
گویی از اعقابِ یک جادوگرِ منحوس
-سالخورده پیرزالی-
برده از من، آفتاب و آسمان و هرچه امید است.
چتر گسترده است
سردسالِ روزگاران، با دَمِ سردِ پلیدِ خویش
با سراسر ابر اندوهش
بر فرازِ آسمانِ من.
ترسِ جانکاهی
چنانچون اژدهایی آتشین دَم
پنجه‌ام افکنده در پنجه،
پیشتر یا پسترم باید شدن؛
امّا،
پشتِ سر، پرتگاهی هایل است و پیش رو، شعله‌های آتشِ جانکاه،
گوییا ققنوسم و با رقصِ واپسین در پایکوبِ مرگ
آبشارِ شعرهای عاشقانه در دلم جاری است،
یادگارِ سال‌ها رنج نیاکانم؛ «عشق»، تنها این ترانه در دلم جاری است.


14 آذر 1393 290 0

پاییز

پاییز رسیده است
همه‌ی شاخه‌های من درگیر فصل زرد می‌شوند
دلم را کنار پنجره می‌گذارم
هوا سرد است سردتر هم خواهد شد
باید سرد شوم
سرد رنگ نبودن‌هاست.
هیچ گلی در انتظار شکفتن به سر نمی‌برد
این‌جا با دیوارها یگانه باید بود
دردا که برای زندگی، برای نفس کشیدن
برای چشم‌های تو وقت ندارم
روزها تند می‌گذرند
و من هنوز هزار کتاب نخوانده دارم.
زمین به خورشید پشت کرده
من به ستاره‌ها پشت می‌کنم
شب بهانه‌ی خوبی است برای تاریکی.
در من دریایی است که با یاد چشمهای تو سر بر ساحل می‌کوبد، یکریز ...یکریز...
نگو چرا این همه سرگردانم، نگو چرا در دلم گرداب‌هاست
من اینچنین طواف می‌کنم لبخندهایت را.
غرور مردانه‌ات سلامت، خوب عشق دخترانه‌ام را به زنجیرها بستی.
پاییز است
بادها زوزه کشان نیامدنت را جار می‌کشند
من با دوار گنگ همیشگی‌ام دنبال نشانه‌های روشنم
گویی سیاهی را بر آسمان میخ کرده‌اند هیچ نشانه‌ی روشنی نیست.
در جنگل تاریک مردمکانت رها شدم
هراس نیامدنت جانکاه‌تر از مرگ بود
و آنگاه بود که روانم از من گریخت تا با تو باشد.
گفتی شبیه یک سنگم؛ سرد، سخت، مغرور
آری، راست می‌گویی
خالی مانده‌ام، نه تو آمدی نه من به خود باز آمدم
حالا دیگر یک تکه سنگ بیشتر نیستم.
شاید به شماره‌ی همه‌ی نفس‌ها دست‌هایم را به آسمان‌ها فرستادم تا بخواهندت
به شماره‌ی همه‌ی روزهایم برایت گریستم
نگو که نمی‌دانی
پس این همه ستاره در آسمان تو چه می‌کنند.


04 آذر 1393 258 0

نوح

چشم بگشا که دل من نفسی تازه کند

وسعت عشق تو را با خودش اندازه کند

ما به توفان غم عشق دچاریم بگو

نوح دستان تو  ما را بلمی تازه کند

****



29 آبان 1393 432 2

"چشم‌ها می‌بارند؛

چشم‌ها می‌بارند؛
خیس خورده همه‌ی خاطره‌های من و تو؛
آبشاری شده‌ام دیگر از عشق...
روزها می‌گذرند...
ذهنِ من، می‌تپد از تکرارِ نگاهِ تو هنوز...
شعله‌ای ساخته‌ای در دلِ من که چو آتشکده‌ای دور و غریب
شب و روز
در سکوتِ غم و تنهایی خود می‌سوزم.
روحِ مردابیِ من
پرِ نیلوفرِ چشمانِ تو شد،
نگاهم کن!
رهایم کن از این ایستایی
گلِ نیلوفری‌ام.
سرگردانم؛
تو: دریایی شده‌ای،
من: گردابی،
بگو با اضطرابِ روحِ من چه می‌کنی؟
تو: آسمانی شده‌ای
من: کهکشانی که در حجمی از انتظار می‌چرخم،
بگو چه خواهی کرد؟
با ویرانی‌‌ی عظیمِ من چه خواهی کرد.
چشم به راهِ تو نشسته‌ام
جادّه‌ها رهایم کرده‌اند
بگو چگونه رها شوم از عشق!؟
رها نخواهم شد؛ سراسرِ روحِ مرا به خاطراتِ تو زنجیر کرده‌اند.
لبخند بزن!
یک بار، لبخند بزن!
آنقدر در خویش تکرارت خوام کرد که قطره‌های باران شرمسارت شوند.
به چشم‌های توفان زده‌ی من نگاه کن!
می‌بینمت: به تمامِ طغیان‌ها گره می‌خورم.
گویی از عمقِ اسطوره‌ها آمده‌ای
با صلابتی که خورشید را به سجده وا می‌دارد
و زمین را در وهمی هزاران ساله غرق می‌کند.
رؤیایِ عجیبِ ناشناخته
بگو تو چیستی
که اینچنین، حسِ وحشیِ خواستن را در قلبِ من زنده کرده‌ای!
که با آمدنت، بادها وزیدن را از یاد می‌برند
که با نگاهِ تو، زمان به سکونِ خاکستری‌ای میخکوب می‌شود.
بگو تو چیستی
که تا نامت می‌آید، هوایِ دلِ من گرگ و میش می‌شود.
با تو جهنمی هست
که بیزارم می‌کند از همه‌ی بهشت‌ها، همه‌ی بهشت‌ها، همه‌ی بهشت‌ها.



29 آبان 1393 316 2