در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده اکرم بهرامچی)

دفتر شعر

گفتا بدوش جانم ......حتی اگر نر آید

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم زمانه بد شد گفتا که بدتر آید


گفتم در این گرانی عیدانه ای گرفتم
گفتا بخور همین را تا عید هم سر آید


گفتم عیال و فرزند کفش و لباس خواهند
گفتا که خواب دیدند؟؟؟؟/ تعبیر آن شَر آید


گفتم که در شب عید ماهی پلو چه خوب است
گفتا به بوی ماهی این خرج کمتر آید



گفتم که نقل و میوه ....آجیل هم گران است
گفتا که غیب گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از خر که عر عر آید؟؟؟؟؟



گفتم نمانده وجهی بهر ِ اجاره منزل
گفتا بدوش جانم........ حتی اگر نر آید



گفتم که کاش میشد عیدانه سکه باشد
گفتا که رنگ و رویت هر روز چون زر آید


گفتم که شب دراز است پایان ندارد افسوس
گفتا که منتظر باش ...........شاید قلندر آید

angry

angryangry



اکرم بهرامچی


04 اسفند 1393 507 0

بنویسید سر خط که خدا..............


اتفاق است که یکباره به هم خواهد زد
عمر ما را شب ِ تقدیر رقم خواهد زد

آن قَدَر سخت نگیرید به این سفره ، خدا
نان ِ خشکیده ی ما را همه نم خواهد زد

این جهان تنگ تر از این دل ِ بی حوصله نیست
پای ِ ما باز در این دور قدم خواهد زد

شنبه تا جمعه ی ما سال ِ کبسه ست و باز
چرخش ِ عقربه ها ثانیه کم خواهد زد

بنویسید سر ِ خط که خدا اینجاهاست
و برای همه از عشق قلم خواهد زد

اکرم بهرامچی


28 بهمن 1393 420 1

قلمم که مست می شود .....


قلمم که مست می شود
روزهای یخ زده را
داغ تر می نویسم

وقتی کلمه ها
بدبختی را لیز می خورند
از دهانشان بخار
قافیه می بندد

بدبختی واژه ایست سنگین
برای وزن های عروضی ِ زندگی
و خوشبختی
سپید ِ سپید
بدون وزن
بر بال ِ
قلم هایی می نشیند
که همیشه
نوک ندارند..........


اکرم بهرامچی


21 بهمن 1393 423 0

lمکث

رفته چون چشمه که رفته ست به دریای قشنگ
قایق کوچک دیروز ،از این برکه ی تنگ

رفته چون بال پرستو ، به گلوگاه نسیم
قصه ی غربت مردان اساطیری جنگ

رفته اما همه تاول زده پاهای عبور
بسکه لنگید ، در این کوچه ی پر چاله و سنگ

مانده در لای غزل قافیه ی سرخ انار
خون سرخ است چکیده ست ، به ژرفای فشنگ

مانده بر سر در این کوچه ی بن بست ، سرود
وغزل های نجیبی که سروده ست تفنگ

مانده خط های موازی که به فرصت نرسید
مثل فریاد نفس های اهورایی جنگ

و خدا از دل میدان خیابان جاری ست
مثل یک چشمه ی جوشنده در این قل قل منگ

وخدای روی پلاکی ست بزرگ است و بزرگ
سردر کوچه تاریخ ، نوشته ست ، درنگ

وخدا خواست غزل مکث کند، ثانیه را
در همان لحظه که بارید ، مضامین قشنگ

اکرم بهرامچی


15 بهمن 1393 527 0

این همه معده!!!!!!!!!!!


این همه معده!!!!!!!!!!!!!

فرهنگ ارزانی فقط ارزانی ِ جان است
اینروزها مشکل وجود ِ سیل ِ دندان است


دندان برای این همیشه کِرم خواهد خورد
چون باعث ِ مصرف نمودن های چندان است


باید کشید و راحتش کرد و به دور انداخت
چون عصر ِ آش و سوپ و چای خوب گیلان است


یارانه هم در جیبمان دیگر نمی ماند
چندی دگر عید است و فصل ِ خرج مهمان است


هرکس که فارغ شد ز دندان نیک آسوده ست
فارغ ز آجیل است و نقل و خرج بطلان است


هر کس که فارغ شد ز دندان لال خواهد شد
حرفش کم و دردش کم و خوابش فراوان است


اصلا بخوابیم و میان روز یک ساعت
بیدار باشیم و همین هم بس فراوان است


در خواب مصرف کم شود از گاز و از بنزین
در این روش بهبود در وضع خیابان است


در خواب ، کفش و کیف و پول و اَرز لازم نیست
این طرح ِ نو بکر و جدید و سهل و آسان است



مشکل فقط دندان نباشد اینهمه معده
آمار بغرنجی که در بلوا و طغیان است




دست از سرم بردار فکر لقمه ای نان باش
این شعر ها هم حاصل جیبی پریشان است


بیدار بودن خوب هرگز نیست ای شاعر
این درد ِسر ها مال مغز ِ فارغ از جان است

اکرم بهرامچی


10 بهمن 1393 534 1

بازار ارزانی کجایی در کدامین گور؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگر نگو امکان ندارد ....... آرزو.......... اصلاً
یکبار دیگر رحم کن، اینجا بیا، لطفاً


حالا سبد دردست در صف منتظر هستیم
در انتظار ِ قیمتی ارزان تر از بعداً


جیب من و ما هیچ سوراخی ندارد باز
در آن نمی ماند وجوهی ، سکه ای ، ایضاً


بازار ِ ارزانی کجایی؟ در کدامین گور؟؟؟؟
یا زنده ای و نیستی اطراف این بَرزن؟


در اولِ بُرجیم و یا در آخر ِ هر بُرج
فرقی ندارد جیب ها خالی شود آناً


منظور من از برج این ایام سی روزه است
منظور من از برج؟ آن قصر طلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ عمراً



حالا زمستان است و مهمان هم تک و توک است
در آخر این فصل عید و قرض ها شرحاً


بازار ِ ارزانی کجایی در کدامین گور؟
آیا نمی فهمی تو ؟؟؟؟ یا کور و کری حتماً


لطفی بکن قبل از شروع عید ظاهر شو
ای غول ِ بی شاخ و دم ِ ذهنی پر از فرضاً................


هرچند می گفتند و میدانیم با حسرت
بازار ارزانی نمی آید چنان قبلاً



اما برای خاطر ِ بازار ِ آشفته
قرنی به ایامی بیا سازی بزن لطفاً.....................


اکرم بهرامچی


08 بهمن 1393 424 4

آواره بیرون می روم با سایه ای تنها...........

آواره بيرون می روَم با سايه ای تنها

شايد تو آنجايی ميان ِ شهر ِ آدم ها


در آن طرف شهریست با جغرافيای بيست

آنجا به غير از عشق بی شک ماجرايی نيست


من اين طرف در مرکز ِ يک شهر ِ خاموشم

پس کوچه هايش را در اين دفتر نمی پوشم


ها می کنم دستان ِ سردم را که خشکيده َ ست

انگار قنديل از نگاه شهر باريده َ ست


اين جمعه ، سرد وساکت و تعطيل، کمرنگ است

در ندبه ها فرصت برای حرف ها تنگ است


حالا دعاهای زمين عصيان تکرار است

طرز نگاه آدمک ها گنگ و آوار ست


در کوچه ها مانده ست ردی از نگاهی خيس

شايد خيابان می رود سمت ِ گناهی خيس


فرم مداد قرمزم خاکستری رنگ ست

يک روزنامه داد زد هر روزمان جنگ ست


هر روز می گردم پی ِ شهری که آنجايی

شهری که نان می داد در سرمشق، بابايی


شهری که دارايش انار ِ سرخ را می کاشت

تصميم کبری زير ِ باران گفتنی ها داشت


اکرم بهرامچی


04 بهمن 1393 340 3

شعله ای شعر........

زندگی در همه ابعاد ، زمین گیرم کرد
تا به خود آمدم از کل ِ جهان سیرم کرد

مثل خوابی که شب ِ حادثه را گم می کرد
گم شد و صبح .... به صد حادثه تعبیرم کرد

سهم من یک قلم و چکه ای از جوهر بود
که ورق پاره ا ی از درد فراگیرم کرد

کودکی.... روشنی ِ بودن ِ مادر را داشت
که مرا در سفر ِ عشق سرازیرم کرد

کودکی... فصل جوانی .... سریالیست بلند
که به کوتاهی ِ یک لحظه شبی پیرم کرد

خواستم قصه ی لبخند به پایان نرسد
قطره ای اشکِ تمسخر شد و تحقیرم کرد

و خدا یی که مرا سخت در آغوشش داشت
شعله ای شعر به جانم زد و تبخیرم کرد

اکرم بهرامچی


01 بهمن 1393 379 1

شارلی ابدو بار دیگر به ساحت پیامبر(ص) اهانت کرد/ انتقام مسلمین.......

شارلی ابدو بار دیگر به ساحت پیامبر(ص) اهانت کرد/ انتقام مسلمین.......


خبر دادند جمعی ابله و عصیانگر و گمراه

مثال کِرم می جنبند در روی زمین ناگاه



تعجب نیست این جنبیدن ِ پست و حقیر و خوار

که روئیده ست گاهی بر سر ِ دیوار ، مشتی خار



اگر زد ابلهی نقشی که خود را بر ملا سازد

نمی داند جهانی را علیه ِ خود بلا سازد



نمی داند که مُشت ِ انتقام ِ مسلمین سخت است

نمی داند وجودِ بی وجودش، خوار و بدبخت است



که اسلام است مثل ِ استخوانی در گلوی کفر

مسلمان است چون تیر بلا خیزی به سوی کفر





تعفن ، بوی کفر است و ضلالت ، رنگ ِ گمراهی

مسیر ِ گمرهان و ابلهان افتاده در چاهی



غذای ذهن ِ پوک ِ مرتدان ِ خفته در مرداب

همیشه لاشه ی مردار بوده در همان گنداب



نباید انتظار ِ نیکی از بطلان و عصیان داشت

که بی شک کافران دارند ترفندی که شیطان داشت



خدا بخشیده بر ذات ِ محمد نعمتی برتر

جهان خم کرده سر را پیش ِ پای ِ پاک پیغمبر



محمد روشنایی بخش تر از آفتاب وماه

زمین و آسمانها از مقام و عزتش آگاه



شعور و معرفت بخشید بر نسل بشر، احمد

به اذن ِ نور قرآن و خدای واحد و سرمد



جمیع کافران چون کاه در آغوش طوفانند

و نا آگاه از خشم و قوانین ِ مسلمانند



حقیرند و اسیر ِ این حقارت ، تا ابد گمراه

و بدبختند و بی مقدار چون جرثومه ای در چاه



اگر زد ابلهی نقشی که خود را بر ملا سازد

نمی داند جهانی را علیه خود بلا سازد

اکرم بهرامچی


26 دی 1393 358 1

نان ِ ارزان ضربه خورده از تبرهایی عجیب........



خوانده ام از همت ِ قِر در کمَر هایی عجیب

در میان ِ روزگار ِ درد سر هایی عجیب



روزگار ِ جالبی داریم ، خوشبختیم ما

نان ِ ارزان ضربه خورده از تبرهایی عجیب



نان ارزان خوب اصلا نیست محکومش کنید

نانوا را ....... آی مردم... در خبر هایی عجیب



بی گمان تصمیم گیرنده در این اوضاع هم

ناشناسی بوده شاید ، پشت ِ درهایی عجیب



می توان در این زمانه در گرانی خبره شد

بار ِ خود را بست با شق القمر هایی عجیب



یک پسر در یک شب کوتاه صد ها سال رفت

رفته با ترفند ِ خلاق ِ پدر هایی عجیب



نان ارزان ، میوه ی ارزان و مَسکن های مفت

هم ضرر دارد و هم سو ء ِ اثر هایی عجیب



باید از سیاره ی بی همزبانی دور شد

موشکی می خواستم بهر ِ سفر هایی عجیب



روزگار ِ دو و میدانی ست جانم غیر از این

پای در گل می شوی ، بین ِ ضرر هایی عجیب

اکرم بهرامچی


24 دی 1393 662 3

از مصرف نان و برنج و گوشت بگذر



اینروزها مخ را اگر چت کرده باشی

دیوانگی را خوب عادت کرده باشی



اینترنتی هر شب سر ساعت به موقع

یک ریز با انگشت صحبت کرده باشی



یک ریز با انگشت می چرخی به سرعت

تا ساعتت را وقف سرعت کرده باشی



خواب شبانه نذر بیداریست جانم

تا خواب را ذبح ِ دو تا چت کرده باشی



فردا اگر جا ماندی از کار و کلاست

هرگز نبینم هی شکایت کرده باشی



چون /لایک/ از نان شبت واجب تر آمد

هی لایک را چون لقمه قسمت کرده باشی



دیگر چه غم داری از این دنیای مفتی

با وایبر.... هم مفت صحبت کرده باشی



یارانه را باید ببخشی چون حرام است

حتی اگر دائم قناعت کرده باشی



از مصرف بنزین و گاز و آب هیهات

از این گناهان چون حکایت کرده باشی؟؟؟؟؟//



از مصرف نان و برنج و گوشت بگذر

تا لاغری ات را رعایت کرده باشی



حالا سخن کوتاه کن جانم که باید

بالا سری ها را حمایت کرده باشی



اکرم بهرامچی


18 دی 1393 292 4

وقتی خدا نان می دهد

وقتی خدا نان می دهد با دستهای تو

بر بندگان ِ بی پناهش ، حکمتی دارد



نان را خدا می بخشد اما دستهای تو

در این میان حتما مقام و عزتی دارد



گاهی خدا با دستهای بندگان بخشد

تا بنده دریابد که انسان رفعتی دارد



در این وسط خوشحال باش و شکر ایزد کن

چون شکر ایزد در پی ِ خود رحمتی دارد



کل جهان اموال و مخلوق ِ خداوندند

تفکیک این اموال ، وقت و ساعتی دارد



یک بنده ثروتمند ، فرد دیگری عاجز

تقدیر در بازی همیشه بدعتی دارد



کبر وعناد و خود پسندی از صفات نحس

شیطان پرستان را غرور و مکنتی دارد



انسان عاقل خوب می فهمد در این هستی

هر چیز در بطن حقیقت علتی دارد

اکرم بهرامچی


14 دی 1393 220 0

انتهای خیابان

نمیدانم چرا قدم هایم هم قافیه نیستند
و در جدول خیابان کوتاهی که
همیشه جلوی من قد می کشد می افتم........
کفشهایم اندازه ی پاهایم نیست
می گویند
کفشدوزک ها و پینه دوزها
دکانشان تخته شده است
می گویند باید با پاهای برهنه رفت
تا به انتهای خیابان رسید
می گویند ذهن های هم قافیه
متعلق به این قرن نیستند
و حالا من مدام
توی این جدول ها می افتم..............

اکرم بهرامچی


13 دی 1393 239 0

صدای پیش مرگان ِ غیور ِ کرد می آید





صدای برگ های خشک در آغوش ِ پاییزان

صدای ریشه و خاک است دست افشان و گل ریزان


صدا نزدیک تر از سنگر تاریخ می آید

به گوش نسل ِ مبهوتی در این فصل ِ بلا خیزان


وتصویری که انگار از هجوم ِ صحنه جا مانده

میانِ قاب ِ تبداری عرق ریزان .... عرق ریزان


خروش زخم های تازه و تن پاره های درد

صدای های و هوی حیدری های قلاویزان

صدای پیش مرگان غیور ِ کرد می آید

صدای کاک عبدالله ها در قاب ِ پاییزان

جوانمردی ، بروجردی ،جلال ِ بارنامه تا

خروش ِ آسمان گرد ِ یلان کرد، تب ریزان

چرا بال کبوتر ها ی خونین را نمی بندند

پر ِ پروازشان در حسرت اوج است آویزان

نگاه دفتر پاییز را بستند در یلدا

و یلداهای بسیار ِ مناجات ِ سحر خیزان

چه می خواهی از این اسطوره های قاب ِ دلتنگی

بخواب ای درد در افسانه ی خاموش ِ شبدیزان


اکرم بهرامچی


11 دی 1393 746 4

تو ماه کعبه ای


پریشان میکند خواب ِ مرا چشمان ِ آهوها
به سمت آشیان پر می کشند امشب پرستوها
نگاه آسمان ِ کعبه می گردد به دنبالت
تو ماه کعبه ای مولای بی همتای هو هو ها
تو را پس کوچه های شهر ،هر شب انتظاری هست
که بنشانی یتیمان را به روی عرش ِ زانوها
تو رفتی و زمین تنهائیش را در خودش پیچید
به چاه آسمانها چنگ زد این سو و آن سوها
ستبر ِذوالفقارت تا ابد هنگامه ی عدل است
توازن از تو میگیرند تعدیل ِ ترازوها
متون ِ دفتر ِ تاریخ لبریز از رثای توست
کلامت عطر میپاشد جهان را تا فراسوها
اگرچه نیستی.... هستی میان هستی ِ ممتد
تو را می بویم امشب لا به لای خواب شب بوها

اکرم بهرامچی


08 دی 1393 237 2

طلوع روشن چشم محمد


سکوت ِ تیره ی تاریخ ، سرگردان و حیران بود
زمان خاموش تر در گوشه ی ذهنی پریشان بود
جهالت ذهنِ انسان را چنان بی وقفه پر می کرد
که استدلال هم افتاده در گرداب ِ هذیان بود
خدا یک واژه ی تاریک و نامفهوم بود وخشک
نماد ِ بت ، امید ِ خانه های بت پرستان بود
سکوتی ممتد و تاریک ،در متنِ زمین می ریخت
گناه و جهل و بُدعت ، سازِ ِخوش آهنگ ِ شیطان بود
نگاه فصل ها ، روی زمین ، خشکیده می روئید
و بذر عشق ، محروم از صدای پای باران بود
شبی بانگ ِ ابابیل از سکوت ِ آسمان بارید
و بعد از آن شروع سالهایی بس خروشان بود
خدا تابید بر روی زمین تا روشنی بخشد
به ذهن ِ تیره ی انسان ، و آن میلاد ِ عرفان بود
خدا از عرش در ماه ربیعش مهر را پاشید
ربیع الاول از آغاز ماه ِ عطف ِ انسان بود
به روی خاک ، ایوان ِ مدائن ها فرو می ریخت
شکوه جشن ِ میلادِ محمد، پایکوبان بود
شنیدند آسمانی ها که یک مرد یهودی گفت
بشارت داد موسی ، این شب موعود ِ پیمان بود
تب ِ آذر گشسب ِ پیر خاموشی گرفت آنگاه
طلوع ِ روشن ِ چشم محمد بود و قرآن بود

اکرم بهرامچی


08 دی 1393 274 2