در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده معصومه عرفانی (عرفان))

دفتر شعر

چشمهایت

چشم هایت  واقعا دریاست ، طنازی نکن
این دل دیوانه ام رسواست طنازی نکن
تا من آشفته  دل در کنج این ویرانه ام
غم درون چشم من پیداست طنازی نکن
آسمان شهر من را چشم تو آبی کند
روزم اکنون شام بی فرداست طنازی نکن
شهره شهرم من و آخرهمه افسانه ام
خود که میدانی دلم شیداست طنازی نکن
منکه در زندان تن گشتم اسیرروزو شب
این شکسته کهنه سازماست طنازی نکن
ز آتش عشق تو میسوزد سراپای دلم
عشوه های تو همه زیباست طنازی نکن
با همه نازوادایت من بسازم تا بکی ؟
قلب (عرفان)  باز هم  تنهاست طنازی نکن



19 تیر 1394 392 0

چلچله

چلچله ها فصل بهاره

 

دل من چه بیقراره

واسه آواز قناری

همیشه چشم انتظاره

اون به ویرونه نشسته

لحظه ها رو می شماره

نداره صبرو قراری

روز اونکه شب تاره

پر نداره کنه پرواز

بگو آخه این چه کاره

تو قفس بمون پرنده

آسمون جایی نداره

نکنه بری یه روزی

غمتم که بی شماره

تو بمون مرغک زارم

اینقده بلوا نداره

نری تو یه وقت زدستم

خدا اون روزو نیاره

ابریه چشاش همیشه

می باره ابر بهاره

تو مخور غصه که (عرفان)

دنیای پرنده زاره



14 تیر 1394 336 0

قلم

قلم گفتا چرا هر دم تو زاری ؟

 

دل شوریده و دیوانه داری ؟
به او گفتم که تقدیرم چنین گفت
خجالت می کشم از تو نباری
شاخه
شاخه از ريشه ي خود گشت جدا ميداني ؟
آفتي زد به باغ دل ما ميداني ؟
كو ؟ كجا ؟ غنچه شكوفا شود از دشت خزان
برگ ريزان دل ما شده ها ميداني


11 تیر 1394 245 0

دل

ازآن روزی که دل کندم ز دل دل از برم رفت

 

شبی بارسفر بست جان من ازپیکرم رفت
 
فال
 
هر چه فالم را به تسبیح من گرفتم را نداد

 

چون فلک تقدیر من وارونه کرده از ازل
 

عاشق

 

عاشق شدم که بسوزم زدرد عشق

 

عمریست من دیوانه به خاک وخون نشسته ام

 



04 تیر 1394 530 1

درد

 راه این ویرانه را گم کرده ام

 

با غم و دردم تبسم کرده ام

ای خدا آخرنمی دانم چرا

این دلم را وقف مردم کرده ام



27 خرداد 1394 613 1

خاطره

با خاطره های نا خوشت بیمارم

درگوشه بیغوله که من می بارم

از دردو فراق و غم تنهایی خویش

و الله که از عمرخودم بیزارم



25 خرداد 1394 490 0

مهره شطرنج

من مگر مهره شطرنج تو بودم مرا چرخاندي

بارها دور زدي صفحه تقدير مراگرداندي

دست ويرانگر تو بود به هر سويم برد

همچو بازيگر قهار ، مرا سوزاندي



09 خرداد 1394 555 1

لباسی بافتم

لباسي بافتم از تارو پودم

براي او كه بوده چون وجودم

نكرد آن جامه را يك لحظه بر تن

تمام عمر پا بند كه بودم

شمع

ما كه در محفل غم شمع برافروخته ايم

همچو پروانه زدردو غم دل سوخته ايم

به بهانه نه بهائي تو خريدي دل ما

اي دريغا كه لب از مونس جان دوخته ايم



05 خرداد 1394 480 0

غزل

به غیراین غزلهایم چه دارم

چوعمری بوده این دارو ندارم

تمام دلخوشیهایم همین است

که از دل مینویسم من شعارم

سراپای وجودم غم گرفته

بکی باید من این غمها شمارم

خدارا خسته ام ازاین همه درد

که بوده هردمی این روزگارم

به جرم عاشقی دیوانه دل را

که هردم من به دارش می سپارم

چه گویم با که گویم تا قیامت

زدست او دمادم اشکبارم

دگر ناله ندارد گوتو( عرفان)

بیایید دشت دل را بر مزارم



29 اردیبهشت 1394 331 0

آسمان

وقتیکه  آسمان برای پرواز من جایی را ندارد

دریا ها وقتی بمن میخندند

و کوه ها غمهای مرا با خود تقسیم میکنند

 شبها برای من قصه میگویند

 روز ها کنار من می نشینند

 و برایم اشک میریزند

 تا به رویاهای محالم برسم

 بعید میدانم

 باران آمد

 تا دردهایم را با او قسمت کنم

 سهم کمی نییست



22 اردیبهشت 1394 346 2

آواز

خواهم امشب به میخانه که آواز کنم

شاه کلیدم بدهید تا در دل باز کنم

منکه آلوده به خمرم شرابم بدهید

تا که شکوه بر معشوق همه ساز کنم

ساقی

منکه در میکده ماوا گرفتم ساقی

جرعه ای می به تمنا گرفتم ساقی

منکه در وادی عشقت اسیرم همه شب

جامی آخر که ز دریا گرفتم ساقی

شراب

نمی بینم شرابی کام خویش را

در این میخانه آخر نام خویش را

خمار آلوده ای ساغر بدستم

نمی بینم که نقش جام خویش را



15 اردیبهشت 1394 276 1

دشت حاصلخیز

میان دشت حاصلخیز این دل

به رویاهای خود مشغولم آخر

تمام روزو شبها راببیند

چو لیلی من شدم مجنون به عالم

اگر دیوانه ام در این بیابان

ز مجنونم که ره گم کرده ام من

خیالم را نگیر از من به صحرا

که من گم گشته ام در وادی عشق

خدارا عاقبت دل از کفم شد

به مجنونم بگوید خاک شد این دل



12 اردیبهشت 1394 299 0

غزلک

اسم تو پاک میکنم هر جای دفترم باشه

برو فکر تو نمیخوام دیگه تو سرم باشه

منو با داغ فراق گذاشتی رفتی غزلک

دیگه حرفای تو آخه میشه باورم باشه ؟

عمری که نشستم و زار زدم تو ی این قفس

هیچکسی نبود بجز غم یارو یاورم باشه

کنج ویرونه من و اینهمه غصّه میدونی ؟

غمم و من نمیخوام هر لحظه در برم باشه

راز (عرفان) روبپرس تو از ستاره همیشه

بیغوله تا کی باید بگو که سنگرم باشه ؟                  



09 اردیبهشت 1394 225 0

زخمه

 

زخمه ي زخم تو بر زخم دلم مرهم بود

مرحبا بر تو و بر اين همه دردو غم بود

امشبي را كه چو آرامه بگيرم دل خاك

سالهايي كه دلم ابري و چشمم نم بود



05 اردیبهشت 1394 291 1

خون میخورم

خون میخورم

که چو از بدو وجود عادت داشتم

گاهی با قدح

 گاهی با پیاله

با هر که سخن گویم

 ستاره می شود

در پس ابر های سیاه پنهان

میروم تا آسمان

 هر ستاره را که می چینم

نگاه غضب آلود دارد

نگاهش از جنس آهن است



01 اردیبهشت 1394 251 0

دیوونه

به من گفتی که دیوونه

برو دیگه از این خونه

باشه میرم همون لیلا

شده عاشق که مجنونه

میگردم کوه و صحراها

بر مجنون که حیرونه

نمیدونم کجا رفت اون

دلم یک چشمه ی خونه

که غم شد مونسم آخه

دل شوریده میدونه

اگه چه این دل زارم

همیشه اون پریشونه

فراقش میزنه آتیش

برم دنیا که زندونه

شدم رسوا دراین عالم

دلم تو سینه محزونه

که غمهای دل عاشق

ببین اینجوری پنهونه

تمومه روزو شب این دل

دیدی دائم هراسونه

به هر که میرسه میگه

دلم دیگه نمیخونه

همون لیلی بر مجنون

ببین مردن چه آسونه



24 فروردین 1394 279 0

بی بی

مثه شمع دارم که آب میشم بی بی
یه سوال بی جواب میشم بی بی
شدم عاشق اینو تو نمیدونی
میدونم برات عذاب میشم بی بی
دلم خونه آخه دس وردا دیگه
ببین هردم که بیتاب میشم بی بی
کلافت میکنم دست خودم نیس؟
دارم میسوزم کباب میشم بی بی
می شینم کنج ویرونه همیشه
مونس شب مهتاب میشم بی بی
می نالم از دردو غصه و غمم
قصه توی کتاب میشم بی بی
همون لیلیم که عاشق شده بود
توی جاده یه سراب میشم بی بی
منکه مجنون شدم آخه اینجوری
توی زندگیم حباب میشم بی بی
چی میگی آخه تو(عرفان)عاشقی ؟
یه روزی منم مجاب میشم بی بی



19 فروردین 1394 192 0

خاطره

با خاطره های نا خوشت بیمارم

درگوشه بیغوله که من می بارم

از دردو فراق و غم تنهایی خویش

و الله که از عمرخودم بیزارم



14 فروردین 1394 350 2

غزل

غزل باور كن اين دردم كه دردم داده او دردم

منم در وادي عشقش همان سائل كه شبگردم

همه راز و نياز من بود هر شب سر كوييش

خزاني گر شوم زين پس چه غم پائيزم و زردم

باد

سپردم دست باد اين پيكرم را

قلم را برگ برگ دفترم را

كه سوخت آخر سراپايم چو شمعي

به طوفان داده ام خاكسترم را



09 فروردین 1394 365 3

ستاره

هرگاه ستاره می شوی

در پس ابرهای غلیظ

دلم میگیرد

و از غصه غرق میشود در دریای

پر تلاطم غمها

و آنگاه آسمان می بارد

و من هم ...

تا اینکه ترنم باران

باعث سرسبزی

دشتها می شود

و من هم کمی آرام میگیرم

تا تو بیایی امّا...نمیدانم



06 فروردین 1394 353 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها