در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده يوسف رحيمي)

دفتر شعر

اين خاک نديده‌ست به خود بعد تو باران...

از زلف پريشان تو دارم گله چندان
از زلف پريشان تو از زلف پريشان

زلفت گره انداخته در کار دلم سخت
اي دوست مرا از سر خود وا مکن آسان

پنهان نکند راز مرا پرده‌ی اشکم
عمري‌ست که دل باخته‌ام، از تو چه پنهان

از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت
حيرانم و حيرانم و حيرانم و حيران

يک شهر شود در پي‌ات آواره‌ی صحرا
کافي‌ست که من سر بگذارم به بيابان

هر لاله گرفته‌ست قنوت آمدنت را
اين خاک نديده‌ست به خود بعد تو باران

بازآي که در مقدم تو جان بفشانم
من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان

 



09 خرداد 1394 473 1

«وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِب»

شده غصه‌ی نان و دنياي ما

حجاب ميان حبيب و مُحِبّ

توکل نکردیم بر او که گفت:

«وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِب»

 

فقط فکر دنياي خود بوده ايم

غم دیگران چه؟! ملالی که نیست

ندارد اثر در عبادات ما

همين رزق هاي حلالي که نيست

 

سحرها و افطارها فکر مان

شده خوردن و سفره‌ی التذاذ

مجالي نمانده براي عروج

براي مناجات و راز و نياز

 

شکم هاي تا خرخره پر شده

دوباره زمين گيرمان کرده است

همين لقمه‌ی شبهه، نان حرام

ز پرواز دل سيرمان کرده است

 

چه کرديم با بال دل هايمان

مناجات ها ، ربّناها چه شد

دعامان شده حبس در سينه ها

«خدايا ، خدايا» خدايا ! چه شد

 

تمامی ندارد افاضات نفس

اسيران بند تکاثر شديم

اگر از حقایق تهي مانده ايم

ولی از غرور و ريا پر شديم

 

تجمّل شده همّ و غمّ همه

چه شد فرش هاي حصيري چه شد؟

که ديگر به نان و نمک قانع است؟

مرام علي! دستگيري! چه شد؟

 

به ظاهر خداجو ولي در عمل

همه بنده‌ی جاه و مال و مقام

فقط صاحب قدرت و ثروت است

به چشمان ما واجب الاحترام

 

دگر قدر و شايستگي بي بهاست

ملاک عمل هر کجا شهرت است

همه پايبند روابط شديم

دگر حرف ها بر سر قيمت است

 

به دنياي خود خوب خو کرده ايم

دگر در سري فکر پرواز نيست

در آسمان باز باز و چه حيف

براي پريدن پري باز نيست

 

به دنياي فاني چنان رو زديم

که از عزّت نفس غافل شديم

سر دل به دريا زدن داشتيم

اسير تماشاي ساحل شديم

 

کجايند مردان بي ادعا

چه شد اشک ها ، دردها ، ناله ها

چه کرديم با عشق و انسانيت

چه کرديم با حرمت لاله ها

 

اگر چه معاصی و جرم و خطا

شده همدم ما شده خوي ما

ولي هر زماني پشيمان شديم

در توبه باز است بر روي ما

 

بيا لحظه ای سوی نورانيت

بيا يک نفس غرق تقوا شويم

بگو مرد و مردانه یک یا علی

که راهی عرش معلّی شویم

 

چه مي‌شد اگر حضرت آفتاب

به دل هاي تاریک ما يک نگاه ...

تواني دهد، نيمه جاني دهد

به اين عبد درمانده‌ی رو سياه

 

بيا يک قدم مانده تا آسمان

بيا التجا کن خدايي شويم

حسين است سرّ رهايي ما

پري باز کن کربلايي شويم


11 مرداد 1391 1389 7

وقتی که چشم های تو تابید ...

وقتی تو از سفر برسی عید می‌شود
دنیا دوباره صاحب خورشید می‌شود

چشمان روشنت که طلوعي دوباره کرد
دلها پر از تجلّی توحید می‌شود

با اهتزاز پرچم سرخت در آسمان
پیمان عشق و عاطفه تجدید می‌شود

از چشم خیس گریه کنان شهید عشق
با بوسه ای به راه تو تمجید می‌شود

یک عمر نوکریِ در خانه حسین
با یک نگاه لطف تو تایید می‌شود

آقا طواف مرقد خاکی مادرت
وقتی که چشم های تو تابید، می‌شود

این جمعه ها عزای مرا جار می‌زنند
برگرد با رسیدن تو عید می‌شود




11 تیر 1391 554 7