در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ایوب آگاه)

دفتر شعر

عصر بی حالی

شب است اینجا

شب بی صبح و بی شبگیر

هزاران پرده همچون قیر

فرو افکنده بر شام سیه تکفیر

 

شبی شوم و خزان آهنگ

غبار آلوده و غم رنگ

و منزل دور و پاها لنگ

 

سپهر نیلگون بی کوکب و ماه است

سیاهی چیره بر هرگونه راه است

تلاش گامها،

توان فرسا و جانکاه است

 

فروغی نیست

طلوعی نیست

برای گامها اینجا شروعی نیست

بر آن هنگامه اول وقوعی نیست

 

میان راه، افتاده هزاران مرد و زن از پا

به امید رهایی، دل زده بر موج دریاها

همه لب تشنه، دل خسته، کرانه دور و ناپیدا

 

در اینجا ناله ها گاهی به گاه است

صدا گر از کسی آید برون آه است

که آن هم نارسا، گویی ته چاه است

 

همه چشم انتظار و بی غریو

به امید رهایی بخشی از جنس رهام و کاوه  و گیو

که بر خاک افکنند اهریمن  و دیو

 

هلا، آیینه ی بشکسته را حاجت به صیقل نیست

علاج غفلت و کوری، چراغ و شمع و مشعل نیست

هزاران توتیای هند، دوای چشم احول نیست

 

طلسم خوابشان را کاش

یکی باطل کند با آب بیداری

حباب ترسشان تا بترکد با موج هشیاری

وطن را بازپس گیرند از حلقوم کفتاری

 

ولی افسوس

کسی کو تا که یازد دست یاری؟

به سوی مردم از خود فراری

به این عصر اتم

شرف دارد زمان برده داری

"ایوب آگاه"



17 شهریور 1394 652 0

روزهای بی کسی

پُر بی کسم و هیچ کسی نیست در اینجا

جز بی کسی ام همنفسی نیست در اینجا

دل داغ شد از آتش جانکاه ملامت

چندان که امید نفسی نیست در اینجا

مُردم و دمی لب نگشودم به تظلم

باید چه کنم دادرسی نیست در اینجا

کس نیست خبردار از این صید گرفتار

فریاد که فریاد رسی نیست در اینجا

عمرم به فنا رفت و ندیدم طرب از عیش

جز فکر رهیدن هوسی نیست در اینجا

شب تا به سحر شمع صفت اشک بریزم

در دیده بجز خار و خسی نیست در اینجا

ایمن نتوان بود ز آفات کج اندیش

جز دام تملق قفسی نیست در اینجا

"ایوب آگاه"



02 مرداد 1394 472 0

ساز دل شکسته

بی روی تو در دیده بجز آب ندارم
در بستر سیلاب زده خواب ندارم
اسپند وش از تاب و تب عشق بنالم
یا رب مددی کن که دگر تاب ندارم
بشکسته دلم لیک تو غافل ز فغانم
من ساز توام باک ز مضراب ندارم
من بنده عشق و تو جفا پیشه و غافل
بی تاب توام غیر تو ارباب ندارم
از عجز طلب حلقه زدم بر در لطفت
جز گوشه ایوان تو محراب ندارم
«ایوب آگاه»

 



25 تیر 1394 624 0

تنها

هیچ کس یادی از این تنها نکرد

هیچ دستی خانه‌ام را وا نکرد

در جبین آسمان بخت من

اختری فال مرا معنا نکرد

خانه‌ی من در کویر غربت است

رد پایی هم مرا پیدا نکرد

در سکوت مبهم صحرای وهم

خاطراتم یادی از فردا نکرد

می‌کشم تصویر غم را با حروف

بدعتی که خامه‌ی نیما نکرد

من چه گویم از بهار زندگی

او گلی حتی به من اهدا نکرد

این شب تاریک ما را صبح نیست

هیچ نوری، روشن این صحرا نکرد

در دلم غم آیه‌های یأس خواند

جز سرود مرگ را نجوا نکرد

من پُرم از طمع تلخ خاطره

گونه‌ام را بوسه‌ای زیبا نکرد

«ایوب آگاه»



19 اسفند 1393 452 0

معلم

معلم پرتو خورشید در روی زمین است
چراغ روشنی بخشِ دلِ تاریک بین است
گلستان ادب از فیض او زیبا و پرگل
ز سعیش باغ دانش همچو فردوس برین است
محبت پیشه ای از جنس گوهرهای نایاب
کلامش چون گل شب بو و ریحان دلنشین است
ولی در جنگ با جهل و جفا و دل جمودی
زبانش همچو شمشیر برهنه در کمین است
معلم از تبار عاشقان بی نشان است
که همچون شمع با سوز و گدازش همنشین است
مدارا می کند با خصم کیشان زمانه
دلش مجروح از بیداد و از شمشیر کین است
محال است اینکه آسایش به رویش در گشاید
چو شمعی که سرشکش گرم و آهش آتشین است
نمی دانم در این آشفته بازار و کسادی
خرد یا ثروت اندوزی، کدامین بهترین است
«ایوب آگاه»



10 اسفند 1393 574 0

عشق من

تقدیر من این است که مجنون تو باشم
از زمره‌ی عشاق جگرخون تو باشم
ته جرعه‌ای از عشق تو را چون بچشیدم
تا حشر خراب از می گلگون تو باشم
انگار گِلم با می عشق تو سرشتند
تا مست و پریشان و دگرگون تو باشم
در سایه‌ی عشق تو نیاسوده دل من
سرگشته و آشفته و مفتون تو باشم
غم نیست اگر بر دلم آتش زده عشقت
من تا به ابد چاکر و ممنون تو باشم
صد چشمه به دل دارم و از تشنگی اما
با سطل، در خانه‌ی بی‌چون تو باشم
هرچند که خاموشم و حال سخنم نیست
در ذهن همه شعرم و موزون تو باشم
گیرم که تو هم ناله‌ی من را نشنیدی
از ظاهر من نیست که محزون تو باشم؟
از زخمِ نگاه و سَم عقرب خطرم نیست
تا بیمه‌ی سِحر و دم افسون تو باشم
«ایوب آگاه»

 



04 اسفند 1393 896 0