در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حمیدرضا عرفانی فر)

دفتر شعر

قطار مشهد

 

 

 

قطار مشهد

 

 

 

این قطار سال‌هاست

با واگن‌ها و مسافرانِ تشنه‌‌اش

پیشِ پای باران

به ایستگاه آخر می‌رسد.

 

 

 



28 اردیبهشت 1394 472 0

کسی که نیست

کسی که نیست

 

این رنج، رفته رفته، مرا استحاله كرد

خون دلم کشید و درون پیاله كرد

 

عکسی گرفت و حال مرا چون گزارشی

در روزنامه‌های جهان سرمقاله کرد

 

چون شعر نیمه‌کاره ی پرخط، مرا شبی

از دفترش برید و به تندی مُچاله کرد

 

اين هم بهانه شد كه تبر گير روزگار

هي وعده ی شكوفه به فردا حواله كرد

 

حالا درخت كوچك من در قبال زخم

تن را به نام هيمه كشانش قَباله كرد!

 

گفتي ز ديده مي‌روم، اما ز دل كه نه!

چشمم گرفت دست دلم را و ناله کرد

 

 



09 اردیبهشت 1394 528 1

هنگامه ی باران

چشمان کودکان شده حیران ابرها

من ماتِ دست سلسله جنبانِ ابرها

 

در حیرتم ازین که نمی‌فهمد آدمی

معنای اشک دیده ی گریان ابرها

 

باید دوباره کِشته ی خود را دعا کنیم

چشم انتظار مانده به احسان ابرها

 

با یک نماز طالب باران شویم و باز

ایمان بیاوریم به ایمان ابرها

 

قومم به روی عرشه ی کشتی نشسته‌اند

نوحت گرفته چرخه ی سکّان ابرها

 

حالا بگو برای زمینی که تشنه‌است

باران ببارد از سر مژگان ابرها

 

چاووش مرگ می‌رسد از راه و عاقبت

فریاد می‌زند، همه مهمان ابرها!



01 اردیبهشت 1394 303 0