در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده انور حکیم زاده)

دفتر شعر

همه افسون زده ایم


همه افسون زده ایم، جادویی در لانه ی ماست
همه عالم پر از حرف خطر خانه ی ماست

جاهلان عزم بهشت را به کمر بسته اند
ز چه دانند که رهی باز درین خانه ی ماست؟

شمع گشتیم و هر لحظه به کاستی سوزیم
خود کشان را همه در جلوه پروانه ی ماست

آنکه با نیت "پاک" دستی به ما داده است
دست مکر ست که در چرخش پیمانه ی ماست

ما چه داریم که همی دست به سر ما دارند؟
آنچه داریم همه یک جامه در انبانه ی ماست

شاید هم گنج بزرگی به نهفتی داریم؟
عقل بینا که ندانست چه در لانه ی ماست؟

ما که در خانه ی خود ناب شرابی داشتیم
وای ای وای کنون سرکه شرابخانه ی ماست


17 خرداد 1394 584 3

داعش


زین روشنا ستیزان، گرد زمان سیاه گشت
در دیدگاه تاریخ، دوران شان سیاه گشت

آلوده خون به دستان، این قاتلان وحشی
با این همه جنایت، کردار شان سیاه گشت

رو بسته اند با سیه، دستار سیاهی بر سر
وزین همه سیایی، رخسارشان سیاه گشت

مدرسه ها، مکاتب، این جاهلان بسوختند
گواه ازین چه بهتر، پندارشان سیاه گشت

خلقی به گریه گشته از خطبه ی شیاطین
از دین سیاه ایشان، گفتارشان سیاه گشت

در هر مکان و هر جا، شرم زمانه داریم
زانکه به نام مسلم، اعمالشان سیاه گشت



01 خرداد 1394 462 4

موج خطر

هر دمی مردیم و درد و داغ ما پرسان نشد
بغض ها در سینه ماند و آه ما پرسان نشد

از جنون انتحاری، رفته ایم تا بی خودی
هم ز مرگ بلبل و گل، تا خدا پرسان نشد

هر که را روزش رسد خواهی نخواهی می رود
رفتن ما روز به روز را، زین قضا پرسان نشد

عقل ما در عرض ماند، زین چنین شکل عدم
مهندسش را، طول نکبت بار ما پرسان نشد

زین همه موج خطر، در بحر غم درمانده ایم
این شکسته کشتی را از ناخدا پرسان نشد


19 اردیبهشت 1394 290 1

دل بیقرار من

این دل بی قرار من، خواب وطن بسر شده
لاله ی دشت خواهدم، سرو چمن بسر شده

همدم من نمی شود، رفته دلم ز دست من
عزم سفر نموده است، خیال سمن بسر شده

عهدی نموده بود به من، او نشود جدا ز من
وه که عهد شکن شده، دوری ز من بسر شده

گله کنم ز رنج خود، با دل پر ز شور خویش
گوش به من نمی دهد، مشک ختن بسر شده

من که روم با دل خود، هر جا برد، هر چه کند
بی دل خویش چطور کنم، دنیای من بسر شده


16 اردیبهشت 1394 369 0

حلقه ی ماتم شکنیم

بیا با گرز گران منشی ی این غم شکنیم
دست بردست دهیم، حلقه ی ماتم شکنیم

آنکه پیمان وفا بست به ما، حیله گر است
همچو پیمان جهان را همه یک دم شکنیم

خانه از گل بسازیم و در آن شاد باشیم
خانه ی لوکس جفا، یکسره درهم شکنیم

چای با پیاله سفال، بر سر تخت بام نوشیم
همه آن جام جهان، بر سر آن جم شکنیم

ما که از عدم نفس، توبه به صد بار کردیم
عزم بر قتل حریف، توبه به یک دم شکنیم

خانه را پاک کنیم از خس و خاشاک و عدو
شوکت و شان به یک بار سر عالم شکنیم


12 اردیبهشت 1394 465 0

معجزه

ره به ساحل می شود این خستگان کشتی را
این عاجزان را معجزه، از خدا خواهد رسید

دستی بر سر ها کشد، آن کردگار مردمان
بر دل پر زخم شان، آن یک شفا خواهد رسید

بلبلان از نو درین جا، آواز شادی سر کنند
نو بهار بوستان ساز، با آن صفا خواهد رسید

بی نوا و بی پناه را، غمگین و دردمند را
آخر آن عالم نوا، با " یک نوا" خواهد رسید

موسوم تلخ هجران، هم به پایانش رسد
روز شیرین وصال هم، با آن صبا خواهد رسید

کاخ ظلم ویران شود با چنان سیل خروش
بی گناه در بند را، آن داد خواه خواهد رسید

شک نکن، آهی بکش بر درگه ذات کبیر
آه سوزناک ضعیفان هم، تا خدا خواهد رسید



10 اردیبهشت 1394 377 0

قوم خون خوار

بسکه پژمرده به گلشن همه گلها اینجا
آسمان گریه کند خون به گلستان اینجا

کثرت مردن گلها که شمارش گم شد
بسکه مرگ آمده پیوسته ز قاتلان اینجا

یک طرف زخمی ز خمپاره به دستان بلا
یک طرف مرده، بدست آیت قرآن اینجا

چشم فامیل همه بر در که درآید امشب          
آن که غسلش شده در خون بیابان اینجا

هر که را دست به فلک زاری کند، داد زند
چشم یاری که بیند باز به آسمان اینجا

آمدند با دو لب خشک که به خون تر کنند
قوم خونخوار، فرستاده ز شیطان اینجا





07 اردیبهشت 1394 413 0

حلقه ی زنجیر

در پنجه ی تقدیرم، کو دست کر یمانه         
در حلقه ی زنجیرم، نالم خموشانه

این دیر سیاه من، نوری به صفا خواهد
تا کی چنین باشم، سرگشته و دیوانه

چون طاقت من طاق شد، یارب بدادم رس
تا چند چنین زیستن، در کشور بیگانه

صد بار کنم توبه، اعمال بد خویش را
این توبه شکست بار ها، با دست به پیمانه

گر باد صبا آرد، یک خوش خبر از میهن
از شادی سری مانم، بر درگه ی شاهانه

آویخته به درگاه اش، دستان نیاز دارم 
شاید که کند روزی، یک لطف  ملوکانه

روزی که نصیب گردد آرامش آن خانه          
یک دست کنم آباد، آن خانه یی  ویرانه

در کشمکش ام با خود، از غربت دیرینه
سوزنده غزل دارم، چون  شمع به  پروانه

20.11.2014 صوفیه




06 اردیبهشت 1394 725 6

خواب خوش

احساس نموده ام که خدا لطف کرده است
رنج و عذاب و درد جهان را که چیده است

در روح و روان، خاطره ها، بار دیگری
رشته نشاط و شوق جهان را تنیده است

جشن است و ملت من شاد و سرخوش است
اینجاست که اتفاق، به هر جا کشیده است

دوستم، بیا ببین ، تکان ده مرا که تا
باور کنم که دیده ی من خواب ندیده است


04 اردیبهشت 1394 520 2

من و قلیون

من و این گوشه ی دود کده، قلیون دارم
برگ نانا و دو سیب، آتش داغ گون دارم

دود پی در پی من، قل قل قلیون سازش
حلقه ها رقص کنان، زلف دگرگون دارم

عاقلان خرده گیرند زانکه سر و پا دودم
کس نداند که چه درد در جگر خون دارم

آتش قسمت دیرینه که داغش صد هاست
بر دل و روح و تنم، آنچه ز گردون دارم

خواهدم نعره زنم، آن یکی فریاد، و لیک
با دل غمگین خود، خنده به بیرون دارم

سوز دل، آه سحر، نغمه ی غم، درد زمان
گویی از روز ازل، این همه در خون دارم


02 اردیبهشت 1394 850 1

دلم گرفته امشب

دلم گرفته امشب، هوای خانه دارد
دیده گریه ميخواست، کنون بهانه دارد

آن صبر درد خاموش، بشکست ناگهانی
آتش به خرمنم زد، شعله زبانه دارد

سخن نشست به دفتر، گویان حال زارم
ترانه ی غم انگیز، ز لب فغانه دارد

گردون فتنه انگیز، صد گونه جور بدل زد
نفرین و صد نفرین بر آن زمانه دارد

باران اشک بر دل، بهر خموش سوز است
ز آنست که هر شبی را، گریه شبانه دارد


30 فروردین 1394 882 0

تقدیر من

بایدم با لب خندان به گلستان باشم
همره یار به گلگشت بوستان باشم
آخر آن یار کجاست، من که پریشان باشم
آه، که تنهایم و با سر به گریبان باشم
با هزار موج پشیمانی، پشیمان باشم
اندرین غربت حیرانی، به حیران باشم

من به این لانه یی اغیار نباید بودم
اندرین جا کسی را یار نشاید بودم

دست تقدیر که مرا این همه آزار داده
اندرین غربتم بار ها که مرا خوار داده
چرخ دوران به من، چرخ ستمکار داده
این دو سنگ دل چو آزار منی زار داده
دل پر درد و یک سینه ی بیمار داده
این دو از روز اول قسمتم این کار داده

غرض از مردن من بود، چون آزردن من
بس کن آزردن من، بیا و ببین مردن من

اندرین کوی، گلستان به جهان ها دارند
تاک و باغ ها بسا، سرو روان ها دارند
من بدیدم که چه غارتگر جان ها دارند
لب خندان که شهدی به دهان ها دارند
غیر من اینهمه خوشبخت، جوان ها دارند
سر الفت، دل پر رحم که به جان ها دارند

آن همه ظلم و ستم در حق جانان نکنند
هر گز هم، تصمیم آزردن یاران نکنند

تا به چند لانه ی ما دست ستمگر باشد
حرمت دیرینه ی ما، خاک برابر باشد
قدر ما پیش جهان از همه کم تر باشد
غنچه پامال جفا، گل همه پرپر باشد
ناکسان را همه در ارگ مکرر باشد
مفتی ی شهر ما، برده ی کافر باشد

طاقتم طاق شده، تحمل این درد کجاست؟
تاثیر آه کجاست، آن یکی همدرد کجاست؟


29 فروردین 1394 288 0

رسولان شیطان

این رسولان شیاطین که به "داعش" نامند
گویی از جهنم و از خیل بلا آمده اند

مزدوران اند که به دستور رذیلان جهان
فوج ابلیس، به جنگ دین الله آمده اند

مفتی ی دین جهل اند که به منبر خیزند
همچو کفتار که "شقاوت بصدا" آمده اند

خونخواران سیاه پوش و سیه قلب و ضمیر
خیل خفاش که درین ملک به چرا آمده اند

دوستان، من که ندانم ز کدام بخت سیاه؟
قسمت دوره ی ما شد که به ما آمده اند


26 فروردین 1394 523 0

سیاه فروشان

ما را سپیده گم گشت، از این سیاه فروشان
در هر طرف فغان هاست، ازین بلا فروشان
از خون لاله زار ها، وز داغ سیاه دل ها
بازار شهرت ماست، سرخ و سیاه فروشان
هرگز مکن تو پرسان، از عاقبت به تدبیر
اینجا تو را روا نیست، چون و چرا فروشان
یک سو فروش میهن، یک سو فروش مذهب
ما عاجزان چه سازیم، با این دو تا فروشان
اینجاست که رهبر ما، مشکل وحدت ماست
اقوام به پارچه گشتند، ازین خطا فروشان
ایمان و اصل خویش را، دادند به صد متاعی
کفران به عار بیایند، ازین خدا فروشان
هر که متاع خویش را، بر جان ما فروشد
یک سو بلا فروشان، یک سو دوا فروشان
در ملک ما هنر گشت، پیشه ی چاپلوسی
فخر و جلال ما گشت، این خاک پا فروشان
خوشبخت بود هر آنکه، کز کیش زندگانی
آرد به دست ثوابی، از این گناه فروشان


25 فروردین 1394 733 0

عالم خیال

اندر سکوت بسترم
کجایی خواب لعنتی
بیا و لحظه یی ببر
مرا به کنج بیخودی
کنج لذت بار فراموشی
آه، چه خسته ام من
تو چه گریزانی
عالم خیال
چه خوشتر از تو
پناه گاه ام زان سایه ها
سایه های وحشی تو
نغمه های دل انگیز آن
وین نی بشکسته نوا
آهسته،
سر به بالین دفتر می نهم
سخنش می سازم
عالم خیال
چه بهتر از تو


24 فروردین 1394 218 0

خود پرستی

زین کوه خود پرستی، آتشفشان سر آید
این دود آتشینش، هفت آسمان بساید

با قیل و قال و آتش، در جنگ رشته زار ها
سوزد همی به یک دست، تا قهرمان در آید

روزش رسد که این کوه، درحسرت حضوری
چشمان به ره نشیند، تا هم زبان گر آید

دل را زنم به دریا، زین کوه ناجوانمرد
یا غرق شود ز موجی، یا در امان برآید

انور حکیم زاده


23 فروردین 1394 314 0

بغض گلو

زین گلو با بغض بسته، کس نداند راز من
ناله ی پنهان من، اندر دل و در ساز من

با چنین اندو خدایا، زخمه یی بر دل بده
تا ز دردی بر کشد، با یک دمش آواز من

از قضا دل رنجه ام، چون با جفا دستان خود
یک دمی همدم نشد، با قسمت غم تاز من

پر شود پیمانه ام، پیوسته از خونریز دل
مست مستانم ز رنج و درد مست ناز من

این قفس روزی مرا، با این شقاوت میکشد
وین تنم یک روزی گردد، شاهد پرواز من

انور حکیمزاده


22 فروردین 1394 375 0

عزم راسخ

این منم با عزم راسخ، تا پریشانت کنم
با دل آزرده ام صد بار به رنجانت کنم

نغمه دردناک خود را ساز پی در پی زنم
بر در و کوی جفایت، سر به پیچانت کنم

سنگدلا تو یک دمی با من نبودی مهربان
زان همه نا مهربانی ها، پشیمانت کنم

گر دمی آیی به کویم، مایه نا آرام من
هر چه دارم در جهانم، راحت جانت کنم

انور حکیمزاده


22 فروردین 1394 334 1

قتل فرخنده خواهر

قتل فرخنده خواهر

شب نوروز چسان یادی ز خواهر نکنم
گل بدست ظالمان گردیده پرپر، نکنم

آتش ظلم که بسوخت دخترک بخت سیه
یاد آن فاجعه، هرگر بدر از سر نکنم

شرم بادا اگر سفره ی هفت سین سازم
هرگزم دست به آن میوه هفت تر نکنم

غفلتم بود که ما این همه نامرد داریم
بجز از شرم ازین طایفه سراسر نکنم

انور حکیمزاده


22 فروردین 1394 339 1