در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده خلیل فریدی)

دفتر شعر

شعر قند



بوسه می ریزد از آن لعل ،بجانم نم نم
تشنه می سازَدَم آن غنچه دهانم نم نم

نازنین دلبرِ سیمین تنِ آهو چشمم
می برد از دل بی تاب، توانم نم نم

بوی آغوشش ازاندام غزل می آید
من چنین مست و می آلود، ازآنم نم نم

گفتم آوازه ی عشقم همه آفاق گرفت
گفت پرواز کن از بام جهانم نم نم

هر شب از خاطره ی خواب لبش می کوشم
شعر قندی به دهانم برسانم نم نم

رفته اما زبرم آنکه مرا هستی داد
ترک باید بکنم نام و نشانم نم نم

ناله و اشک دمادم ، شده کارم هر شب
از سرم بگذرد این سیل ، گمانم نم نم

از خدا خواسته ام در بر من بنشیند
من هم این آتش هجران بنشانم نم نم

15 آبان 95
خلیل فریدی


16 آبان 1395 366 0

واژه های فقیر



باید که به دست تو بمیرم بروم
یا کام ز وصل تو بگیرم بروم

اما ز درت ، چنین مپندار که من
اینگونه که میزنی به تیرم، بروم

آیینه و من پُریم زَاندیشه ی تو
کی بی نفست من از ضمیرم بروم؟

بیدار نماندنم دلیلی دارد
در خوابِ پر از تو، ناگزیرم بروم

این جانِ به لب رسیده در پای اجل
آنقدر نکرده دستگیرم، بروم

وقتست زدنیای غزلهای توام
با این همه واژه ی فقیرم بروم

از برزخ انتظار تا محشر دل
باید که به دست تو بمیرم بروم

1 مهر 95


02 آبان 1395 197 0

سهم دلتنگی



سهمِ دلِ تنگ من ز چشمان تو ، کو؟
آرامش جانِ من ز هجران تو ، کو؟

جان بر لب من رسید، عهد تو کجاست؟
سهمِ لب تشنه ام ز پیمان تو کو ؟

ناکام نشسته ام ز وصلت به خزان
کامی که بگیرم از بهاران تو ،کو؟

قسمت که نمی شود، بیایی به برم
در خواب و خیال من خرامان تو، کو؟

از دست برآیدم ، بگویم غمِ دل
آن دست که می رسد به دامان تو، کو؟

باران سرشکِ من چو آراست، چمن
گفتم به خدای باغ، باران تو کو؟

با خلق جهان به مهر و با من به جفا
گنجایشم از غم فراوان تو، کو؟

سخت است رسیدنم به شرحی که گذشت
ای غنچه دهن وصال آسانِ تو، کو؟

آواره ی عشقت از ازل من بودم
بی تاب تر از من ات پریشان تو، کو؟

فارغ ز مکان و لامکان می گردی
جولان تو تا کجاست؟ کیهان تو، کو؟

25 مهر95


01 آبان 1395 293 0

"صید گهر"



نازنین تر که به بر می آید
درد از سینه بدَر می آید

باغ، گل در قدمش می ریزد
چون خرامان ز سفر می آید

مستیِ تازه به شب تقدیمست
وقتی از جایِ قمر می آید

کِی به توصیفِ رخش در عالم
کاری از دست هنر می آید؟

روز هجران و شب تنهایی
گرچه تلخ است، به سر می آید

هاتفم گفت ، دعا هرچه کنم
مستجاب است، سحر می آید

نغمه خوان کرده چنانم در عشق
کز دل آواز دگر می آید

و خدا نیز چنان عاشق اوست
گویی از صید گهر می آید

15 مهر 95


16 مهر 1395 215 0

"آخرین پیمانه"


باید دل دیوانه را جدی بگیرم
آثار این ویرانه را جدی بگیرم

دیگر امیدم شانه ی خود هست، باید
سرگرمیِ این شانه را جدی بگیرم

یا بُگذَرَم از انتظارش آخرِعمر
یا گریه ی مردانه را جدی بگیرم

با چشمهای عاشقش، وصل محالش
میگفت این افسانه را جدی بگیرم

هیهات بعد از اتفاقِ آتشِ عشق
پند خردمندانه را جدی بگیرم

تنهاترینم بیدل و پراشک، اما
باید شب مستانه را جدی بگیرم

باید نخواهد آمدنهای مُدامِ
این نازنین دردانه را جدی بگیرم

خون می چکد از سقف این کاشانه، تا کی
درهای بازِ خانه را جدی بگیرم؟

ساقی! سحر شد لب بلب کن جام، تا من
نابودی شاهانه را جدی بگیرم

عمرم تعلل میکند افسوس ، شاید
این آخرین پیمانه را جدی بگیرم

خلیل فریدی
8 مهر 95


10 مهر 1395 292 0

"فرصتِ وصل"




ترسم اینست که روزی برسی، دیر شود
نرسم پیش تو حتی نفسی، دیر شود

شب به پایان نَبَرد ظلمتِ تنهایی من
صبح آید، نرسد دادرسی، دیر شود

بالهای هوسم خسته ی پروازشوند
آسمان مانَد و کنج قفسی، دیر شود

وای ازقامت سروت، نگرانم که مرا
ندهد میوه ی شهد و هوسی، دیر شود

از خدا خواسته ام در همه عمرم، نکند
چاره های دل بیمار کسی، دیر شود

کاروان کاش نیافتد ز نفس می ترسم
وقتِ فریاد و نوای جرسی، دیر شود

خواجه می گفت میسّر شود این وصل، ولی
ترسم اینست که روزی برسی، دیر شود

6 مهر 95


06 مهر 1395 153 0

" دریای حرارت"



آن شوخ، قیامت است چشمش
اسرارِ طراوت است چشمش

لب قند تر از لبش نباشد
تکمیلِ حلاوت است چشمش

در فلسفه ی نمک شناسان
قانون ملاحت است چشمش

زآن روز که دلبری بپا شد
در کارِ مهارت است چشمش

منظورِ نزول هر کتاب و
آیات اجابت است چشمش

تاکید کند به راز خلقت
چون رمزِ دلالت است چشمش

در مکتب عاشقان شنیدم
اسباب سعادت است چشمش

گاهی هوس لبالب و گاه
دریای حرارت است چشمش

در گریه ی من فزوده همت
در قصد هلاکت است چشمش

با این همه در درون جانم
مشغول سلامت است چشمش

خلیل فریدی
3 مهر 95


03 مهر 1395 186 0

قلب آینه

قصد دارم
آینه را تصرف کنم
در مقابلش که قرار میگیرم

درونش پر از تو
پر از لبخندهای تو
و پر از اندیشه های توست

تو در آنجا
فاصله ات با من
به اندازه ی حضورت در خیال من
نزدیک است

اصلا آینه را که دارم
بتو رسیده ام

من
کدام سوی آینه بودم؟

26 شهریور 95


30 شهریور 1395 161 0

جنگ آینه ها



آهسته تر برو که دلت سنگ می شود
من هم دلم برای دلت تنگ می شود

غایب شود نگاه تو گر درضمیر من
حتمن میان آینه ها جنگ می شود

دلها، ببین به حال من از حال می روند
تا هق هق بلند من آهنگ می شود

فریاد بی صدای من از لابلای بغض
بی اشک و گریه در نفسم چنگ می شود

گویی نیامدن ، نرسیدن، برای عشق
اینجا میان حادثه، فرهنگ می شود

دانستم از قرار زلف تو با پرده های تار
شبها چگونه پای دلم لنگ می شود

با رفتنت حیات من از بین می رود
آهسته تر برو که دلت سنگ می شود

خلیل فریدی
29 شهریور 95


29 شهریور 1395 319 0

یک غزل شراب



بوسه ای چند بیاور غزلم کوک کنم
لب بلب قند بیاور غزلم کوک کنم

عطر گیسوی مسیحایی و طرز نگهت
شهد نابند بیاور غزلم کوک کنم

چشم مخمور و لب لعل و خرامان غزال
با شکرخند بیاور غزلم کوک کنم

اشکها رشته ی آهنگ مرا می گسلند
گریه ام بند بیاور غزلم کوک کنم

منع از عشق مکن، یک دو قدح دُردِ هوس
بگذر از پند، بیاور غزلم کوک کنم

جان تعلق به تو دارد تو تعلق به غزل،
بوسه ای چند بیاور غزلم کوک کنم

#خلیل_فریدی
24 شهریور 95


24 شهریور 1395 273 0

حسرت آینه

افسوس که آشنا ترم نیست
در دسترس و برابرم نیست

بی چارگی آورد تلاشم
این مرگ که بار آخرم نیست

افتاده ام از نشاط و مستی،
چون دست، دگر به ساغرم نیست

آن زلف دراز و بزم آغوش،
عمری که بدست آورم، نیست

در آینه می کنم تماشا
جز حسرت او سراسرم نیست

رحمی که اثر کند بحالم،
در کیش نگار کافرم نیست

جان در قدمش سپرده ام، لیک
صد حیف کز آن فراترم نیست

خلیل فریدی
20 شهریور95


23 شهریور 1395 223 0

شهرت رسوایی



با تو از شوق بجز اشک ندارم چکنم
بی تو بارانی ام و نیست بهارم چکنم

یاد آغوش تو برده است قرار دل من
من به آب اندر و آتش به کنارم، چکنم

از برم رفتی و پژمرد مرا ثانیه ها
رفته از دست دل و دین و قرارم چکنم

عمر دیگر طلبد وعده ی وصل دگرت
باز وصل دگری کرد خمارم، چکنم

تو بگو من به چنین عمر پر از تنهایی
درد باید بکشم یا به سرآرم ،چکنم؟

مست و دیوانه و ناچار ز بی مهری تو
عاقبت سر به بیابان نگذارم، چکنم

بگذارید که رسوایی من شهره شود
من بجان آمدم از دست نگارم، چکنم


21 شهریور 1395 233 0

دلباخته

********************************************


بوسه ها هم به تو دلباخته اند از شعرم
بر لبم تشنگی انداخته اند از شعرم

تا لبم را به دو بیت از لبت آغشته کنم
چشمهایت غزلی ساخته اند از شعرم

قطره ای از لب لعلت به سخن ریخته ام
مست از خانه برون تاخته اند از شعرم

عاقلان کافر عشقند ولی در دین
دلبریهای تو پرداخته اند از شعرم

آتش عشق تو دیدند که در خرمن عشق
اینچنین شعله درانداخته اند از شعرم

غنچه لب می گذری با گل و نسرین در پی
باغ فردوس برافراخته ای از شعرم

بوسه هایت هوس شعر مرا می سازند
بوسه ها هم به تو دلباخته اند از شعرم

خلیل فریدی

14 شهریور 95


15 شهریور 1395 372 3

بخت همایون



نگارم از نگاران نازنین تر
به حسن از نازنینان نازنین تر

خرامان میکند وقتی به گلزار
دو چشمش از غزالان نازنین تر

دلم را می برد آغوشِ مهرش
حرارتهایش از آن نازنین تر

وجود عاشقم را همچو جان است
به وقت بوسه از جان، نازنین تر

وفا هرچند درعهدش ندیدم
غمش ازعهد و پیمان نازنین تر

نخواهم هیچ بهبودی زجورش
ز دردش نیست درمان، نازنین تر

بهشتی دارد آن بخت همایون
بهارش از بهاران نازنین تر

هزاران رخنه در دینم بیافزود
ز مژگان تا به مژگان نازنین تر

به عشقش آنچنان مشغول گشتم
ز فکر کفر و ایمان نازنین تر

9 شهریور95



09 شهریور 1395 207 0

گامهای اشک

پیوسته با بهانه ی چشمم به گریه می رسم
بی رویت ازتلاطم قلبم به گریه می رسم

گم می کنم نگاه عطش آفرینِ چشمِ تو
وقتی که بیقرار، زشوقم به گریه می رسم

می شویم اضطراب دلم را ز دست خود، ولی
با دست کودکانه ی ترسم، به گریه می رسم

کر می کنم ز ناله ی خود گوش آسمان و بعد
تا مرزهای مرگ و شکستم به گریه می رسم

گاهی هم از فراز نواهای بی نوایی ام
آسوده تر زهق هقِ مستم، به گریه می رسم

با التماسِ بغضِ سخنهای شعر ناشده،
شبها به یمن صحبت ماهم به گریه می رسم

من سالهاست کز هنر عشق، بی حضور تو
با دستهای شاعرِ اشکم به گریه می رسم

یک شب بیا به کلبه ی تنهایی ام سری بزن
بنگر چگونه از غم و دردم به گریه می رسم

از لحظه ای که آینه را ترک کرده ای، شکست
من هم زعکس چهره ی درهم به گریه می رسم


01 شهریور 1395 269 0

اشک آمیز

من معتاد گریه ام
مصرف اشکم بالاست
ناچارترم که می کنی
هق هق من نیز
اشک آمیز می خواند
آرام نفس فرو می برم
و خشمگین بر می آورم
طوفانی برای ابرهای دلم
می سازم
ناله ها می غرند
و طراوت تو
از چشمهای من می ریزند
تا در لایه های اشک،
تصویر ترا
برقص بیاورم
تعقیب کنم
که بر گونه هایم بغلتی
اما
از کنار لبم بی بوسه ی تب دار
نخواهی گذشت
دامنم از عکسهای نگاه تو
دریاست

فریدی
14 شهریور 94


15 شهریور 1394 477 0

خدا تنها بودنمیدانم

نمیدانم
خدا تنها بود خلق کرد
یا خلق کرد و تنها شد
اما من تنها نبودم
خلق کردم
تنهایم گذاشتی
خدا شدم
و گریستم
نیامدی....

فریدی
11 شهریور 94



11 شهریور 1394 444 0

هوا می گیرد

روی برمی گیری
و هوا می گیرد
بغضِ دردم چون سنگ
در گلو می میرد
باز بر می خیزد
بودنم را از من
بی بها می گیرد
وین نفس پی در پی
از هوا می آید
گاه گاهی ناچار
در دلم می گیرد
در نبودت اما
نه منم آواره
که سراغت را گل،
و هوا هم
هر روز،
از دلم می گیرد

خلیل فریدی
2 شهریور 94


04 شهریور 1394 369 0

کوزه ی درد

از خربه های زمان
بوی کوزه های سفالین دلدادگی ،
از گورستان صداهای دیروز
ناله و آواز عشق ،
و از طاقچه ی خاطره ها ،
بوی افسانه ی دیوانگی می آید
اینجا نیز
کوزه ی دردهای من
عازم سفر زمان است
از خاکی که مرا خواهد گرفت
ناله های من می رویند
و در طاقچه ی یاد من
افسانه ی چشمان تو
بوی شعر دیوانگی خواهد گرفت
اما خدا نیز گویی
از بوی تکرار فاصله ها،
تنهایی
و ویرانه ها
خسته و گریان است
آسمان چقدرکوزه اندود است
و خورشید باید
فکری بحال فرسودگی لحظه ها بکند
که برای این شروع جدید
کافی است یکبار
زمین را دور بزند
و چشمان تو را از نو
ببیند.....

فریدی
27 مرداد 94


27 مرداد 1394 796 1

حانه ی من کجاست؟

خانه ی من کجاست؟
کهکشان انتهای شب
میدان ستاره های سکوت
سمت راست هستی،
کوچه ی آفرینش،
نرسیده به جنت
جنب خانه ی خدا
درب بیکران اول
آبی زلال....
من خود نمیدانم
چه زمان
بر کره ی خاکی نشستم
با این سرعت
کجا میروم
و چگونه می توانم در ایستگاه ماه پیاده شوم
سوار بر خورشید
از راه کهکشان شیری
به خانه برگردم
از خانه ام فاصله دارم
هنوز کسی در انتظار است
خدا نیز تنهاست
من باید برگردم
کودکی ام پیر می شود
اما
در بهشت شاید
جایی باشد که آسمان ترا بردارم
آسمانی شوم......

فریدی
24 مرداد 94


24 مرداد 1394 572 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها