در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سید احمد میری)

دفتر شعر

چه خوب می شکنی !!

به خون نشسته دو چشمم ، چه سرخ پیرهنی !

مرا دوباره بسوزان عذاب خواستنی!

به دست طالب خود تیغ میکشی اما

چگونه بگذرم از تو ؟ که دلبر چمنی

تویی که عالمی از عطر موی لَختت مست

منم که عود تو ام ، مست بوی مرگ منی!

دوباره حرف دلت را صریح می گویی

برنجم از تو ؟ نه اصلا ! که گفته بد دهنی؟!

دلی که دست تو دادم در اوج می بینم

بلند کردی و آماده ی زمین زدنی

سپرده ام به تو آیینه را و مختاری

بزن هزار تَرَک کن چه خوب می شکنی!



17 مرداد 1395 300 0

حتما بگو با او که بابا دوستش داشت ...

 

آه آن شب از چشمان مردی اشک می ریخت 
وقتی که دریا را نهان در خاک می کرد
آن شب بهار دلخوشی هایش خزان شد 
حالا بدون او شده پر درد ، دلسرد

دریا دل نامی دلش طوفانی از غم
هم پای او از آسمان هم اشک می ریخت
دریا و ساحل در تلاطم بود ، حتی!
سنگ بیابان داشت کم کم اشک می ریخت

سنگینی این داغ از دنیا رمق برد 
ذرات عالم داشت از هم باز می شد
پایان تلخ قصه ی معشوق و عاشق 
حالا دوباره غصه ها آغاز می شد

داغ از دل او شعله ها چون موج می زد
درد دل او صخره را هم آب می کرد
باور نمی کرد این ستم را ! آه آن شب
او درد دل ها از دلی بی تاب می کرد:

بانوی من ! ای در دو عالم شاه بانو
عشق زمینی ، آسمانی ، ماه بانو
برخیز ! بر زخمم نمک می پاشد این صبر
جان مرا می گیرد آخر ، آه بانو!

سروی که طوفان هم حریف او نمی شد 
حالا کمر خم کرده و قامت شکسته
با تو خطابی آتشین از سینه دارد
با قلب پر حسرت به بالینت نشسته

سنگ صبور شام های سرد تارم
دردانه ام ، رفتی؟ دریغا زود رفتی !
تو مرهم زخم دل مجروح بودی 
حالا که سوز زخم دل افزود ، رفتی ؟

مصراع های بیت قلبم سوخت چون در
وقتی تو از من ، وای از من رو گرفتی
در ساحل چشمان خود ، در موج دیدم
ای کشتی طوفان زده ، پهلو گرفتی

پهلو گرفتی پشت در ، در هم شکستی
در هم شکستی در هجوم تازیانه
ای وای! من آتش گرفتم ، سوختم آه !
وقتی که می زد شعله بر رویت زبانه

حالا برو ، امشب سراغت را گرفته
آن غنچه ای که باغبان در باغمان کاشت
وقتی که گرم او را در آغوشت کشیدی
حتما بگو با او که بابا دوستش داشت



05 اسفند 1394 584 0

جوراب می خرید آقا ؟؟

نشسته روی موزاییک سردِ «آهنچی»*
بساط چیده و : جوراب می خرید آقا؟

بیا که مفته ، هزاره ، مغازه ها سه تومن!
ببر که چوب زدم عشق و حال دنیا را

بخر که خیر ندیدم من از جوانی خود
به جز خریدن لبخند مادری تنها

من از زمین و زمان خورده ام ، تو خرده نگیر
داداش خرده ندارم! دو تا بدم به شما؟؟

نشسته بود و به دنیا کنایه می چسباند
گرفته بود دلش ، دلشکسته بود اما

امید روی دلش نقش مادری زده بود
که توی خانه نیفتاده او هنوز از پا

و رنج ام اسِ او ... نه ! اثر از آن هم نیست
چه خوب می شد اگر این نبود یک رویا

به روی فرش دلش ناگهان مرکّب ریخت
و ریخت جوهر آن بر سیاه بختی ها

سَ ... سَ ... سلام ! نه سرکار ، جمع می کنم من ، چشم
لگد به بخت سیاهم نزن ، تو را به خدا

تو را به حضرت معصومه نه ! ... و من رفتم
دلم گرفت ز قانون اهل این دنیا

 

*آهنچی = پل همسایه ی حرم حضرت معصومه (س) 



08 بهمن 1394 661 0

مثل تام و جری

توی کابوس نیمه شب دیدم
دست قسمت تو را ز پیشم برد
مثل تام و جری تو را باید
حبس کرد و کلید را هم خورد

 



13 مرداد 1394 651 0