در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده سعید شفیعی)

دفتر شعر

جنگ هنر

خوش‌آمدی به غزل‌خانه‌ی محقر من
به شرکت غم و اندوه غول‌پیکر من

شب است، گستره‌ی قهر آسمان با ماه
«هوای حوصله ابری‌ست» توی کشور من

دوباره شاخص بغضم شکسته شد، یعنی
سقوط می‌کند اشکم، سهام برتر من

سراب گریه‌ی از خنده کاملا پیداست
درون آیـنـه‌ی تـا ابـد مـقعـر مـن

چه قدر آن طرف میز جای تو خالی است
نشسته جنبشی از هیچ در برابر من

و این مکالمه بین من و خودم خوب است
بریز چــای _دوباره_ برای دلـبـرِ من


07 خرداد 1399 8 0

غزال غزل

رفتی که عشق انفعالی برنگردد
لبخند _هر چند احتمالی_ برنگردد

تا برق شادی در مدار چشم‌هایم
حتی به قدر اتصالی برنگردد

ای کاش سیل خاطرات خانمان سوز
همراه باران شمالی برنگردد...

از جاده‌های _رقص گندم‌زار در باد_
جای تعجب نیست، شالی برنگردد

_دستان محتاج به «حَبلِ اللّه» موی‌ات_
راهی ندارد باز خالی برنگردد؟

بعد از تو شاعر ماندنم سخت است، وقتی
از بیشه‌ی شیران، غزالی برنگردد


25 اردیبهشت 1399 17 0

جهان بعد از تو

هنوز فعل من از تو: به دست آوردن
چه انتظار بعیدی که دارم از دشمن

فدای چشم زیان بارت: آبی دریا
نبخش فاصله‌ها را به عاشق‌ات: آهن

تو را همیشه قسم داده‌ام که برگردی
به عاشقانه‌ترین «خواستن، توانستن»

نوشتم‌ات که عذاب ندیدن‌ات بس نیست؟
جواب نامه صریح و کشنده بود: اصلا

جهان بعد تو، آه این جهانِ بی منطق...
که مرد می‌شود از بغض و گریه آبستن

به جرم «رفتن» تو در «حقوق» می‌گویند
بـدون آلـت قتـالـه سـوژه را کـشتـن...!


07 اردیبهشت 1399 40 0

مونالیزا

حفاظت کرده با صد دکمه باغ آتشین‌اش را
همان طوری که یک‌ #سرباز خاک سرزمینش را

به جنگی تن به تن می‌خواندم هربار، وقتی که
نگاه‌اش می‌شکافد، عینک‌اش، دیوار چین‌اش را

کسی ایمن نمی‌ماند از این «بادام» ویروسی
جهان آلوده خواهد کرد کل ساکنین‌اش را

«داوینـچـی» مــات لـبخـند «مونالـیـزای» امروزی..!
گرفته دست خود «یوسف» هم‌ حتی دوربین‌اش را

به شرع مستقیم موی او مومن شدم اما
مجعد کرده کفر بادها احکام دین‌اش را

«زمین» نابود خواهد شد اگر نزدیک‌تر باشد
گرفتم جای دست، آتش‌فشان آستین‌اش را


24 فروردین 1399 37 0

نام کوچک من

به خیالم کشید دستش را
غول توی چراغ شاعر شد
گفت نام کوچکم عشق است
غزلی تازه حی و حاضر شد

من که مجروح بودم از اول
با همین زخم های لبخندش
عکس هایش کنار خاطره ها
مثل باباست با کمربندش

می نویسم دوباره با سیگار
می نویسم دوباره با سردرد
جاده ها را خراب باید کرد
سوژه شعرهای من برگرد

رفتن ات مثل اول پاییز
مجلس ختم برگ آخر بود
سایه ها رقص نور می کردند
رفتن ات انقلاب باور بود

آخر قصه های شیرین ات
گریه های کلاغ، من بودم
توی جشن تو با تبرهایت
کاج تنهای باغ من بودم

سمت در رفتم و ندانستم
بعد تو شاعر تو در به در است
شعبه در کل کهکشان داری
از عذاب‌ات فرار بی اثر است


08 فروردین 1399 42 0

قرنطینه

پشت تلفن، صدای تو، عید است
در قرنطینه‌ایم و مجبوریم
عید یعنی هجوم دلتنگی
وقتی از دست‌های هم دوریم


جرم من عشق بود و تنها عشق
این دوخط شعر اعتراف من است
من به حکم‌ات طناب خواهم بافت
دار موهای تو کلاف من است

- شاعران شمع مجلس عشق اند-
- سوختن، بهترین ترانه‌ی ماست
به شکار ترانه مشغولیم
قله‌ی کوه آشیانه‌ی ماست

عاشقان شاعرند یا بر عکس؟
هر دو در این زمانه مظلوم اند
قصه‌ی موی یار می‌گویند
از تماشای یار محروم اند

عید یعنی هنوز می‌بینم
آخرین دید و بازدیدت را
عید یعنی هنوز خواهد کشت
عکس لبخند تو، سعیدت را


نقطه‌ی عطف تو نبودن من
نقطه‌ی ضعف من نبودن تو
آه من می‌روم که پاره شود
بند زنجیر پر گشودن تو


03 فروردین 1399 187 0

دیوانگان

عقل من انقلاب مشروطه
تو ولی از تبار قاجاری
مجلس عقل را به توپ ببند
چشم‌های لیاخوفی داری
با همین بی بهانه پلک زدن
با همین توپ‌های رگباری


می‌بُری سیم‌های مغزم را
انتقال پیام ممکن نیست
تو خودت قوه ی قضائیه ای
از تو که انتقام ممکن نیست
مردمان از تو شاکی اند اما
تو بخندی قیام ممکن نیست

رای دادم ولی گران‌تر شد
قیمت وصله‌های دلتنگی
رای دادم به ماندنت بانو
تو ولی در تدارک جنگی
شیشه‌ها قلب نازکی دارند
کاشکی گفته بودی از سنگی


در قرنطینه از سر اجبار
خاطرات تو را غزل کردم
جای زخم عمیق عشق‌ات را
من همین روزها عمل کردم
وسط گریه عکس‌های تو را
مثل آواره‌ها بغل کردم


شاعری در لباس طوفانم
"خانه‌ات را خراب خواهم کرد"
با همین شعرهای خشم آلود
ضد تو انقلاب خواهم کرد
زندگی بی تو کار خوبی نیست
مرگ را انتخاب خواهم کرد


28 اسفند 1398 74 0

دنیای شاعرها

با واژه ها می‌جنگم اما برنمی‌گردی
دنیای شاعرهای تنها، برنمی‌گردی

من بغض کردم شعر خواندم بعد خواهم مرد
وقتی برای «حمد»٬ حتی برنمی‌گردی!

از بوسه‌های منجمد، از برف می‌ترسم
بانوی فروردین و گرما، برنمی‌گردی

دیگر نمی‌پرسم‌ کجایی، خوب می‌دانم
رفتی به سمت نور، اینجا برنمی‌گردی

اسفندیار قصه‌های رستم‌ات بودم
دیگر مسیر تیرها را برنمی‌گردی

در گِل نشاندی کشتی‌ام را، شعرهایم را...
ای صاحب چشمان دریا، برنمیگردی؟

#سعید_شفیعی_نوید


08 مرداد 1397 140 0

دنیای شاعرها

با واژه ها می‌جنگم اما برنمی‌گردی
دنیای شاعرهای تنها، برنمی‌گردی

من بغض کردم شعر خواندم بعد خواهم مرد
وقتی برای «حمد»٬ حتی برنمی‌گردی!

از بوسه‌های منجمد، از برف می‌ترسم
بانوی فروردین و گرما، برنمی‌گردی

دیگر نمی‌پرسم‌ کجایی، خوب می‌دانم
رفتی به سمت نور، اینجا برنمی‌گردی

اسفندیار قصه‌های رستم‌ات بودم
دیگر مسیر تیرها را برنمی‌گردی

در گِل نشاندی کشتی‌ام را، شعرهایم را...
ای صاحب چشمان دریا، برنمیگردی؟

#سعید_شفیعی_نوید


30 تیر 1397 146 0

سراب

چه قدر قصه بگویم که غصه خواب شود؟
چرا همیشه سر عشق زیر آب شود؟

به باجه باجـه ی دل تنـگی ام بـدهکارم
چه قدر از تو بگویم که بی حساب شود؟

طـبیعـت « مـن ِ »انـگور را عـوض کـردی...
که طـعم هـر غزلـم تلـخی شـراب شود؟

نیـامدی و دل کاسـه های صــبْر، شکست
که جـوجه آخـر پاییـزمان کـبـاب شود ؟!

به بـُعـد چـنـدم تـنـها شـدن، مـرا مـسپار
نـرو، که حـجم غـرورم فـقـط سـراب شود!


10 فروردین 1396 350 0

مترسک

پنجره، شیشه های نشکسته
اشک های خفیفِ سر بسته
فعل و مفعول و فاعلی خسته

باز در انتظار مرگی و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


مزرعه دست مان امانت بود
"تو" مترسک شدی و آفت بود...
سهم چشمان من خجالت بود

چتر پوسیده در تگرگم و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


بهترین ورژن از خودم ، غم داشت
خنده های مهیب و مبهم داشت
اندکی واقعی شدن کم داشت

تو ولی گفته ای قشنگم و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


ساعت انفجار من ، دو شب
قلم بی قرار من ، دوشب
راس ترس به دار من ، دو شب

حامی قلب های سنگم و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


21 خرداد 1395 509 0

صیاد

حـُرم نفـس هـایت ز احـوالم خبــر دارد
از بـس که نـاز و عشـوه های پر شــرر دارد

در ابــرویت صـیاد بی مهری کـمان دار است
تـیـغ عرب سـاز تو بانوجــان... خطر دارد

غـم های دنیا توی چال گونه ات دفن اند
خـندیـدنـت بر فـال حـافظ هم اثــر دارد

تا اندکـی می گیری از خـود روسـری را،بـاد
هـمراه گـیـسـوهای تو شوق سـفر دارد

درمـان درد مـن سه نوبت بوسـه هـر روز است
لبـخند و قــرص سوری دکـتر: ضـرر دارد!



29 اسفند 1394 448 0

غزل...

سـاختم با هـمه با خواستگارت چـه کنم؟
با هـمین ظالم اسـپیدِ سـوارت چه کنم؟

در خیالم به تو نزدیک تر از پیرهنت
با سخـن گفـتن از جنـس حصـارت، چه کنم؟

شانه ام مقـصد گیسوی پریشان حال‌ـ ت
منـحرف گشـته ای از ریـل قطـارت، چه کنم؟

چـشم تو تابـع منظـومـه ی چشمانم بود
با همـین دوری از حـول مدارت، چه کـنم؟

گفـته ای از تو دگـر شـعــر، نگویم امـا
با خـداحافـظی قافـیـه دارت، چـه کنم؟


26 بهمن 1394 416 0

مبهوت

دچـار یک شـب بی روح و تـلخ و تکــراری
بریـده ام من از ایـن امــتداد اجباری

دوباره دفـن شدم توی دود و خاکـستـر
و اعـتیـاد به آسان تریـن خود آزاری

چـرا نمـی روی از لا به لای افـکارم؟
که وقـف عـکـس توام مثل میـخ دیـواری

بخند تا کـه همین "خـنده" قــاب شود
بخنـد تا کـه بداننـد دوسـتـم داری

هوای خاطـره هایـم چه قــدر طوفانی است
خیـال صـاف شدن نـدارد انـگـاری...!


06 بهمن 1394 620 0

چشم های بهشتی


شـرم دارم از «شـما» وقتی خطـابم می کنی
در بهشت بوسـه های خود عذابم می کنی

لمـس بودم، بی تفاوت مثل یک کـوه یخـی
با نگاه گـرم خورشیدی مـذابم می کنی

دسـت های تو به دور گردنـم: یعنی صدف
چون مـرا درگیر احساسات نابم می کنی

حرف های تو همان رویـای خوب بچه گی است
ای که با تزریق نجـوا غـرق خوابم می کنی

گاه می سازی مرا با خنده های دزدکی
گاهی از گـرداب چشـمانت خرابم می کنی


01 بهمن 1394 615 0

سرفه ی تهران

گریـه ام طوفانی و لبخند طوفـانی تر است
رشته های مـوی من از آلـپ بورانی تر است

انتهای فال من توی قـمر در عقرب و...
طالعم از هرچه آبانی است، آبـانی تر است

کوچـه کش می آید و هـمدست پاهایم شده
راه هـر روز من از دیروز طـولانی تـر است

پشت _خـط زرد_ باید ایستاد و ساده مـرد؟
مرگ زیر ریـل چشمان تو عـرفانی تر است

"سرفه از بغـض هوا" این بود مـشروح غزل
بی حضورت آسمان شهر تـهرانی تـر است ...



13 دی 1394 370 0

تلخ تر ازقند

قصه این بود که با غصه و تنهایی خود
در نبود تو کمی خاطره سازی بکنم

خـشت خشت غزل از عشق بشویم و فقط<
با تنـفر و جنـون قافیه بـازی بکنـم

با کمی پـوچ گرایی قلم، دیـنم را
به نـهیلیست و شـک و شبهه راضی بکنم

خنـجر از پـشت به قلب ویس و رامین بزنم
خـون مجنون به دل لـیلـی تازی بکنم

«من خدایت شده ام تا که عذابت باشم»
...حیف! مجبور شدم بنده نوازی بکنم



03 دی 1394 531 0

چشمان تفنگ به دست

دست من و موهـای تو کِـی بـُر بخورد؟
بر پیچ غـزل پای قـلـم ســُـر بخورد ؟

دریای لـبـم را نگذاری بـی مـوج
بگذار کـه از لـبـت تـلـ  ‍نگر بخورد

بیمار تـوام، قُـرص بـغـل را برسان
بیچاره کـسی که قرص دکـتـر بخورد

تو مـاه مـنی و ترسم هـر شب این است:
باران؛ روی بـرکـه ها، که شـُر شـُر بخورد

ای وای به حـال عاشـقـی که گُ‍ـذرش،
بر چـشم تو یا تفـنـگ سَر پُـر بخورد ...


02 دی 1394 658 0

هنجار

گفتم که قبل از تو جهانم خوب و خندان بود
گفتی که با من بودنت اندوه دوران بود

در فصل طغیان های احساسی تو را دیدم
این بدترین و بهترین رخداد آبان بود

آن سو چهل ساله زنی با خنجری در چشم
این سو جوان خسته ای راهی میدان بود

این پرده یک چیزی برای عاشقی کم داشت
آن هم نم آرام و شورانگیز باران بود

بوسیدن و خندیدن و آغوش و آرامش
بعد از زمان اندکی آغاز طوفان بود

چیزی که در چشمت ندیدم حس وجدان است
بخشی که سرقت کردی از این مرد، انسان بود

...حالا دو سال و چند ماهی می شود رفتی
آزادی از بند نگاهت، آفت جان بود

فکر_ تو یعنی باز هم اشک و جنون، اما
دنیا بدون خاطراتت مثل زندان بود..!


17 آذر 1394 434 0

کفن برفی

خدا کند -اثر از تو - میان برف نباشد
و بغض مستعد گریه لای حرف نباشد

خدا کند که نبوسی_ش یا که حداقل...
شبیه بوسه ی آخر،لطیف و ژرف نباشد

نظر به این که تو رفتی و برنخواهی گشت
دگر علاقه میان نظر و صرف نباشد

هوای ابری این چشم های پر واژه
و بارش غزل و دفتری که ظرف نباشد

چه خوب شد که دوتامان سفید بخت شدیم :
...که فرق برف و کفن آن چنان شگرف نباشد!


16 آذر 1394 602 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها