در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سعید شفیعی)

دفتر شعر

دنیای شاعرها

با واژه ها می‌جنگم اما برنمی‌گردی
دنیای شاعرهای تنها، برنمی‌گردی

من بغض کردم شعر خواندم بعد خواهم مرد
وقتی برای «حمد»٬ حتی برنمی‌گردی!

از بوسه‌های منجمد، از برف می‌ترسم
بانوی فروردین و گرما، برنمی‌گردی

دیگر نمی‌پرسم‌ کجایی، خوب می‌دانم
رفتی به سمت نور، اینجا برنمی‌گردی

اسفندیار قصه‌های رستم‌ات بودم
دیگر مسیر تیرها را برنمی‌گردی

در گِل نشاندی کشتی‌ام را، شعرهایم را...
ای صاحب چشمان دریا، برنمیگردی؟

#سعید_شفیعی_نوید


08 مرداد 1397 54 0

دنیای شاعرها

با واژه ها می‌جنگم اما برنمی‌گردی
دنیای شاعرهای تنها، برنمی‌گردی

من بغض کردم شعر خواندم بعد خواهم مرد
وقتی برای «حمد»٬ حتی برنمی‌گردی!

از بوسه‌های منجمد، از برف می‌ترسم
بانوی فروردین و گرما، برنمی‌گردی

دیگر نمی‌پرسم‌ کجایی، خوب می‌دانم
رفتی به سمت نور، اینجا برنمی‌گردی

اسفندیار قصه‌های رستم‌ات بودم
دیگر مسیر تیرها را برنمی‌گردی

در گِل نشاندی کشتی‌ام را، شعرهایم را...
ای صاحب چشمان دریا، برنمیگردی؟

#سعید_شفیعی_نوید


30 تیر 1397 68 0

سراب

چه قدر قصه بگویم که غصه خواب شود؟
چرا همیشه سر عشق زیر آب شود؟

به باجه باجـه ی دل تنـگی ام بـدهکارم
چه قدر از تو بگویم که بی حساب شود؟

طـبیعـت « مـن ِ »انـگور را عـوض کـردی...
که طـعم هـر غزلـم تلـخی شـراب شود؟

نیـامدی و دل کاسـه های صــبْر، شکست
که جـوجه آخـر پاییـزمان کـبـاب شود ؟!

به بـُعـد چـنـدم تـنـها شـدن، مـرا مـسپار
نـرو، که حـجم غـرورم فـقـط سـراب شود!


10 فروردین 1396 176 0

مترسک

پنجره، شیشه های نشکسته
اشک های خفیفِ سر بسته
فعل و مفعول و فاعلی خسته

باز در انتظار مرگی و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


مزرعه دست مان امانت بود
"تو" مترسک شدی و آفت بود...
سهم چشمان من خجالت بود

چتر پوسیده در تگرگم و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


بهترین ورژن از خودم ، غم داشت
خنده های مهیب و مبهم داشت
اندکی واقعی شدن کم داشت

تو ولی گفته ای قشنگم و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


ساعت انفجار من ، دو شب
قلم بی قرار من ، دوشب
راس ترس به دار من ، دو شب

حامی قلب های سنگم و بعد
زندگی:
زشت خوب یا بد؟


21 خرداد 1395 416 0

صیاد

حـُرم نفـس هـایت ز احـوالم خبــر دارد
از بـس که نـاز و عشـوه های پر شــرر دارد

در ابــرویت صـیاد بی مهری کـمان دار است
تـیـغ عرب سـاز تو بانوجــان... خطر دارد

غـم های دنیا توی چال گونه ات دفن اند
خـندیـدنـت بر فـال حـافظ هم اثــر دارد

تا اندکـی می گیری از خـود روسـری را،بـاد
هـمراه گـیـسـوهای تو شوق سـفر دارد

درمـان درد مـن سه نوبت بوسـه هـر روز است
لبـخند و قــرص سوری دکـتر: ضـرر دارد!



29 اسفند 1394 371 0

غزل...

سـاختم با هـمه با خواستگارت چـه کنم؟
با هـمین ظالم اسـپیدِ سـوارت چه کنم؟

در خیالم به تو نزدیک تر از پیرهنت
با سخـن گفـتن از جنـس حصـارت، چه کنم؟

شانه ام مقـصد گیسوی پریشان حال‌ـ ت
منـحرف گشـته ای از ریـل قطـارت، چه کنم؟

چـشم تو تابـع منظـومـه ی چشمانم بود
با همـین دوری از حـول مدارت، چه کـنم؟

گفـته ای از تو دگـر شـعــر، نگویم امـا
با خـداحافـظی قافـیـه دارت، چـه کنم؟


26 بهمن 1394 329 0

مبهوت

دچـار یک شـب بی روح و تـلخ و تکــراری
بریـده ام من از ایـن امــتداد اجباری

دوباره دفـن شدم توی دود و خاکـستـر
و اعـتیـاد به آسان تریـن خود آزاری

چـرا نمـی روی از لا به لای افـکارم؟
که وقـف عـکـس توام مثل میـخ دیـواری

بخند تا کـه همین "خـنده" قــاب شود
بخنـد تا کـه بداننـد دوسـتـم داری

هوای خاطـره هایـم چه قــدر طوفانی است
خیـال صـاف شدن نـدارد انـگـاری...!


06 بهمن 1394 517 0

چشم های بهشتی


شـرم دارم از «شـما» وقتی خطـابم می کنی
در بهشت بوسـه های خود عذابم می کنی

لمـس بودم، بی تفاوت مثل یک کـوه یخـی
با نگاه گـرم خورشیدی مـذابم می کنی

دسـت های تو به دور گردنـم: یعنی صدف
چون مـرا درگیر احساسات نابم می کنی

حرف های تو همان رویـای خوب بچه گی است
ای که با تزریق نجـوا غـرق خوابم می کنی

گاه می سازی مرا با خنده های دزدکی
گاهی از گـرداب چشـمانت خرابم می کنی


01 بهمن 1394 523 0

سرفه ی تهران

گریـه ام طوفانی و لبخند طوفـانی تر است
رشته های مـوی من از آلـپ بورانی تر است

انتهای فال من توی قـمر در عقرب و...
طالعم از هرچه آبانی است، آبـانی تر است

کوچـه کش می آید و هـمدست پاهایم شده
راه هـر روز من از دیروز طـولانی تـر است

پشت _خـط زرد_ باید ایستاد و ساده مـرد؟
مرگ زیر ریـل چشمان تو عـرفانی تر است

"سرفه از بغـض هوا" این بود مـشروح غزل
بی حضورت آسمان شهر تـهرانی تـر است ...



13 دی 1394 295 0

تلخ تر ازقند

قصه این بود که با غصه و تنهایی خود
در نبود تو کمی خاطره سازی بکنم

خـشت خشت غزل از عشق بشویم و فقط<
با تنـفر و جنـون قافیه بـازی بکنـم

با کمی پـوچ گرایی قلم، دیـنم را
به نـهیلیست و شـک و شبهه راضی بکنم

خنـجر از پـشت به قلب ویس و رامین بزنم
خـون مجنون به دل لـیلـی تازی بکنم

«من خدایت شده ام تا که عذابت باشم»
...حیف! مجبور شدم بنده نوازی بکنم



03 دی 1394 459 0

چشمان تفنگ به دست

دست من و موهـای تو کِـی بـُر بخورد؟
بر پیچ غـزل پای قـلـم ســُـر بخورد ؟

دریای لـبـم را نگذاری بـی مـوج
بگذار کـه از لـبـت تـلـ  ‍نگر بخورد

بیمار تـوام، قُـرص بـغـل را برسان
بیچاره کـسی که قرص دکـتـر بخورد

تو مـاه مـنی و ترسم هـر شب این است:
باران؛ روی بـرکـه ها، که شـُر شـُر بخورد

ای وای به حـال عاشـقـی که گُ‍ـذرش،
بر چـشم تو یا تفـنـگ سَر پُـر بخورد ...


02 دی 1394 516 0

هنجار

گفتم که قبل از تو جهانم خوب و خندان بود
گفتی که با من بودنت اندوه دوران بود

در فصل طغیان های احساسی تو را دیدم
این بدترین و بهترین رخداد آبان بود

آن سو چهل ساله زنی با خنجری در چشم
این سو جوان خسته ای راهی میدان بود

این پرده یک چیزی برای عاشقی کم داشت
آن هم نم آرام و شورانگیز باران بود

بوسیدن و خندیدن و آغوش و آرامش
بعد از زمان اندکی آغاز طوفان بود

چیزی که در چشمت ندیدم حس وجدان است
بخشی که سرقت کردی از این مرد، انسان بود

...حالا دو سال و چند ماهی می شود رفتی
آزادی از بند نگاهت، آفت جان بود

فکر_ تو یعنی باز هم اشک و جنون، اما
دنیا بدون خاطراتت مثل زندان بود..!


17 آذر 1394 371 0

کفن برفی

خدا کند -اثر از تو - میان برف نباشد
و بغض مستعد گریه لای حرف نباشد

خدا کند که نبوسی_ش یا که حداقل...
شبیه بوسه ی آخر،لطیف و ژرف نباشد

نظر به این که تو رفتی و برنخواهی گشت
دگر علاقه میان نظر و صرف نباشد

هوای ابری این چشم های پر واژه
و بارش غزل و دفتری که ظرف نباشد

چه خوب شد که دوتامان سفید بخت شدیم :
...که فرق برف و کفن آن چنان شگرف نباشد!


16 آذر 1394 531 0

عشق معکوس

 

شیرازه ی گمراهی هر پیر و جوانی

شیطانی و در پشت سراپرده نهانی

چشم و لب و ابروی تو از "متفقین" است

ای نقطه ی آغاز دو تا جنگ جهانی

لحن تو نجیبانه ولی دشمن عقل است

پیچیده ترین فلسفه ی عصر و زمانی

محجوبی و پاکی تو چون بیوه زنان است

در عشوه و طنازی ات از دخترکانی

ای مادر هر حقه و نیرنگ و سیاست

"با ما به ازین باش که با خلق جهانی"

 



06 آذر 1394 619 0

معراج یهویی

بی هوا می بوسی و من را هوایی می کنی
با بت چشمان خود داری خدایی می کنی

لحظه ای آغوش خود را می کنی هی تنگ تر
لحظه ی دیگر مرا غرق جدایی می کنی

آفتابی بس ملایم از نگاهت می رسد
بعد از آن با بوسه هایت استوایی می کنی

خنده هایت انقلابی کرده در اسلام عشق
بادو تا فن بغل دل را بهایی می کنی

نم نم باران و رقص و... فیلم هندی می شود
بی هوا می بوسی و من را هوایی می کنی



03 آبان 1394 641 3

انتظار شکستن

وعده ی دیدارمان هر سال پاییز است و بس
برگ زرد این خیابان را تو باید له کنی...

منتظر ماندم تمام عمر خود را، کاش تو
ناله ام رانشنوی و مرگ من را به کنی


02 مهر 1394 655 0

دختر مهر

صدای خش خش برگ درخت کار شماست
شما که دختری از دختران پاییزی

بیا و گوشه ی چشمی به این خیابان کن
شما که از نم باران عشق لبریزی..!


01 مهر 1394 526 0

عشق موریانه ای

موذیانه، خنده هایش را به گوشم می رساند
موریانه، چوب را آسان و کم کم می کشد

قطره قطره بر وجودم می چکاند عشق را
کوه سنگی را همین باران نم نم می کشد..!



20 شهریور 1394 517 0

سنگ و شیشه

شیشه ی چشمم برای سنگ باران دلت؛
بی قراری می کند، تا بار دیگر بشکنی_ش

درد من بودی ولی گفتی که: درمان نیستم
پس نیفتادی، گرفتی بار دیگر دست پیش...!


17 شهریور 1394 768 0

آغوش نگاه

از نگاهم تا نگاهت یک خیابان ساختم...
تا تصادف کم شود دور تو میدان ساختم!

در میان کوچه های دامنت گم گشتم و_
چال های گونه ات را بوسه باران ساختم

بوسه در انظار را قانون حرامش کرده بود
طبق "لا اکراه فی الدین"، شرع آسان ساختم

چون میان موج اندام تو غرق_م حتمی است
از کمرتا شانه ات، یک شبه سکان ساختم

خرمن گیسو برقصاندن که کار باد نیست!
پس برای رقص موهای تو طوفان ساختم

تا نگردانی کسی را منحرف از دین خویش
از نگاهم تا نگاهت یک خیابان ساختم...!


14 شهریور 1394 606 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها