در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی حداد قناعتی)

دفتر شعر

بدر منیر

‎شب جمعه چون که بستم دیده های خویش را
‎دیدم آن بدر منیر دلربای خویش را

چهره ای چون ماه تابان قامتی بس دل ستان
‎از شکوهش گم نمودم دست و پای خویش را

گفتمش مولا چرا مارا به کویت راه نیست
‎گفت بنگر پیش از اینت کرده های خویش را

گفتمش مولا گره در کار ما افتاده است
‎گفت با "عجل فرج" برخوان خدای خویش را

گفتمش مولا من آن یار وفادار تو ام
‎گفت تو ثابت نما این ادعای خویش را

گفتمش مولا نظر فرما به ما در مشکلات
‎گفت بر احوالتان دارم دعای خویش را

در خیالم تا سحر مشمول لطفش می شدم
‎همچنان شاهی که بنوازد گدای خویش را


12 آذر 1398 22 0

حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

‎ساقیا گر به کَفت جام شراب است هنوز
‎دل من طالب پیمانه ناب است هنوز

‎قطره ای از قدحت دوش به من نوشاندی
‎این دل خسته من در تب و تاب است هنوز

پرتوی از رخ تو دوش تجلی بنمود
‎دل دیوانه من خانه خرابست هنوز

‎گل رخسار تو در باغ خیالم بشکفت
‎جام چشمم به تمنای گلابست هنوز

‎عاشقم کردی و بی تاب وصالت گشتم
‎رفتی و ماه رخت پشت سحابست هنوز

غم دوری و فراقت چه غمی جانسوز است
‎ناله هایم چو شررهای مذابست هنوز

‎برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
‎خرمنم سوخته زان برق شهابست هنوز

‎هر سحر عهد وفاداری و بیعت خواندم
‎و امیدم به یکی طرفه جوابست هنوز

‎پادشاها ز خدا خدمت تو خواسته ام
‎حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

گوشه چشمی به عنایت کنم ای دلبر من
‎تا که این رونق ایام شبابست هنوز

‎تا نفس هست محالست رهایت بکنم
‎عاشق در به درت پا به رکابست هنوز


15 مهر 1398 132 0

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام

قلبم دوباره مضطرب و در تلاطم است
گویا دوباره قصد خیالت تهاجم است

لشکر کشیده ای به دو چشم سیاه مست
کز آن کرشمه تا به فلک داد مردم است

از پا فتاده را که به غارت نمی برند
رسم سوارگان به فتاده ترحم است

قلبم اسیر جذبه ناز نگاه توست
وز هیبتت امیر دلم دست و پا گم است

انت الکریم و عادتکم جود و الکرم
لطفِ عطا و بخشش و احسان، تداوم است

ای آبروی دین خدا ز آب روی تو
بی تو نماز خلق خدا با تیمم است

گرچه گدا تر از من و یوسف تر از تو نیست
عشقت به جان و بر لب من این ترنم است:

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام
امیدم از خدا به جواب علیکم است


03 مهر 1398 155 0

و آن ترانه ی زیبا و عاشقانه ی توست

به هرچه می نگرم اندر آن نشانه ی توست
به هر کجا که دلی می تپد، بهانه ی توست

ز هر پدیده فقط یک ترانه می شنوم
و آن ترانه ی زیبا و عاشقانه ی توست

به هرچه غیر جمالت نظر حرامم باد
"رواق منظر چشم من آشیانه ی توست"

حدیث دلبری گلرخان فقط سطری
ز شرح دلبری و حُسنِ بی کرانه ی توست

زمین به شوق تو بر گرد خویش می رقصد
مدار نظم فلک ابروی کمانه ی توست

اگر به ذکر و نماز آمده تمام وجود
ز سُبحه ی سحر و سجده ی شبانه ی توست

تمام خلق دو عالم که جانشان به فدات
به سان مهره ی تسبیح دانه دانه ی توست

امیر و شاه و مَلِک غیر روی ماه تو نیست
و سرزمین دلم مُلک جاودانه ی توست

رعیتی به تظلم به سویت آمده است
و چشم او به عنایات سرورانه توست

به گوشه ی نظری قلب ما عمارت کن
که بنده بنده ی تو ، خانه نیز خانه ی توست


01 مهر 1398 132 0