در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده فرزین خورشیدوند)

دفتر شعر

تو میرقصی

تو میرقصی


به پیش هردو چشمانم چه بیتابانه میرقصی
شده نجوای هر گوشی تو بیتابانه میرقصی

ندیدی شور چشمانی که از شوق تو میبیند
درون شرم چشمانم چه بیشرمانه میرقصی

بگو ای شاهد قدسی ازین رسوای رسوآیان
مگر مهری طلب داری طلبکارانه میرقصی

مگر در بزم درویشان چه کم دیدی بگو جانا
در این آشوب شیطانی پریوارانه میرقصی

گدایی میکند چشمت تماشایی ز محجوران
چه سلطانی شدی جانا که بیکاشانه میرقصی

عجب آشفته بازاری گریبان گیر من گشته
که من بیتاب گیسویم تو بیتابانه میرقصی

مگر گرمای خورشیدت ندیدی جلوه مهتابا
که گرد شمع خاموشی چنین پروانه میرقصی

چه جرمی کرده ای دلبر بجز دردیکه بخشیدم
که در کوی گنهکاران گنهکارانه میرقصی

نباشد شکوه ام رقصت چرا در چشم مردانی
که چشمش هرزه میگردد هوسبازانه میرقصی

چه جادو میکند لیلا چه مجنونی کند گفتم 
که مجنونت شود آخر چنین دیوانه میرقصی

چنان مستی کشی ساقی که ساغر مبتلا گشته
مرا صد توبه شد وقتی تو در میخانه میرقصی

کسی رقصت نمیبیند بجز شمعی که میسوزد
بجز فرزین که میبیند که چون پروانه میرقصی


فرزین خورشیدوند
تابستان۸۹تهران



21 آذر 1394 896 0