در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ابراهیم حاج محمدی)

دفتر شعر

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


11 بهمن 1397 26 1

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


06 بهمن 1397 22 0

ولی خورشید می داند

شب است آبستنِ شرّی و بر خود موج می پیچد.
درنگی مات،
 در آئینه بهت آمیز،
چون کابوس پا برجاست!
چه نیرنگی مگر دژخیمِ خون آشام ِ خوک آیین به سر دارد؟
که بر می خیزد آه از سینه ی تفتیده ی مهتاب از ماتم.
گمانم کینه ی دیرینه ای دارند کفتاران.
در آتش،
موی اهریمن در افکندند انگاری،
که از تشویش خاکستر شدن
آتش خودش را باخت
سمج،
در کار خویش اند آنچنان خفاش ها هر شب،
که پنداری اثر از« نور »
در عالم نخواهد ماند.
ولی خورشید می داند،
_ اگر چه در پلشتیدن سمج باشند ناپاکان،
که « نور»،
این گوهر ِاز ذات شب بیزار،
در « مشکات »
تا صبحِ ابد باقی است.
نبندد طرفی از شمشیرِ کین آهیختن، ظلمت.
ولی خورشید می داند
بی تشویش،
از جنجال خفاشان،
که یک ارزن شکوهیدن* ندارد فتنه جویی های کودن ها،
که خود،
در منجلاب پر عفن پرورده ی دستان خود،
غرقند.
و در تلواسه ای** بی حد، گرفتارند .
تا آن حد که حتی از وجود خویش بیزارند.
و « نور »،
این زبده پیشاهنگ بیداری است، عالمتاب.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
  
* شکوهیدن=ترسیدن
** تلواسه=اضطراب،بیقراری، اندوه، ملالت


05 بهمن 1397 10 0

مقیم حیرتسرای عشقم

نمی کند جز به اشتیاقش درون این سینه آه من گل
مگر که چون صبح صادق آنی کند در آئینه ماه من گل

کم از حیائش صفا ندزدد نگاه آئینه خوی قلبم
چو می کند دمبدم از آن طُرّه  چون بهار انتباه من گل

ببین که در جلد خود نگنجم که دل به حسنش ربود از من
چه حیرت است این که کرده است از جمال او در نگاه من گل

ثواب دارد فراتر از حد غبار از آئینه ای زدودن
که جز به یک اعتنا شکوفا نمی کند پیش راه من گل

 کسی چو من حظ نمی برد از شمیم گیسوی مشکبارش
چه باکم است از عقوبت آیا که می کند از گناه من گل

بر اینم است اعتقاد راسخ  که از ازل تا کنون بلاشک
نه رُفته خار از مسیر من شر، نه رُسته از اشتباه من گل

تبسّمی کرد و غنچه کرد آرزو که کاش از نسیم رحمت
به عشوه ای اینچنین شکستن کند  به طرف کلاه من گل

نبرده پی هرگز آن که چون من نبوده عاشق به هیچ عنوان
که پیش و بیش از سحر نخواهد دمد چرا در پگاه من گل

نبسته ام طرفی از جنون جز همین که چون غنچه سر ببازم
شهید عشقم که بی محابا دمیده در قتلگاه من گل

طراوت انگیز قلب ما شد طلوع چشمش به بزم گلشن
ببین مبرهن دلیل روشن از ابتهاج گواه من - گل -

به حیرت افکنده ای نظر بر منی که بی بال و پر ترینم
نمی دهد جز به بارگاهت  امید بی سر پناه من گل

مقیم حیرت سرای عشقم هراسم است از چه غیر حرمان؟
به خود نبالم چرا  کند چون کرشمه ای دلبخواه من گل


03 دی 1397 21 0

ملیجک

خورده گز با ولع از قعر پلوپز ملیجک
برده از خوردن گز نابترین حظ ملیجک

بی کم و کاست سلبریتی پر حاشیه ای است
پوستینی به تنش کرد اگر از خز ملیجک

هان مبر ظن که شود منقرض از بیخ، نخیر
در زمین ریشه دوانیده  نود گز ملیجک

شک ندارم که در این عصر مدرنیته فقط
بسته با سلبریتی عقد منجّز ملیجک

تا خرش بگذرد از پل بخدا بوده و هست
در بدر در پی یک روزنه منفذ ملیجک

رندی آموز و بگیر  از سر رندی به سه سوت
هست اگر جربزه ات باج سبیل از ملیجک

سلبریتی تر از او نیست کسی در دو جهان
فِرز اگر خوانده رجز یکسره موجز ملیجک

کلمعلّق بزند چون  برسد فصل انار
زند القشتک اگر میوه دهد رَز ملیجک

رِندتر شیفتگی می دهد از خویش بروز
رُند تر تا بکند مزمزه مَزمَز ملیجک

عزت آری است فقط نزد خداوند حکیم
نزد شاهان جهان است معزَّز ملیجک


19 آذر 1397 73 0

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است

ابراهیم حاج محمدی:
شکفت اگر در سرشتت ایمان بخر به جان شعله ور بلا را
نمی دهد مرد راه حق هرگز  آنی آری  هدر بلا را

شکوهمندی به رسم عشّاق اگر نصیبت شود هنیئا
چه داو عشرت روان کنی گر نجسته ای در شرر  بلا را؟

بلا بجوی از خودت سفر کن به سوی حق با شعف به رندی
سواره ای یا پیاده هرگز نباش جویا مگر بلا را

حقیقت است این که در شریعت طریقتی دارد ارجمندی
که سالکانش ظفر تلقی کنند در هر نظر بلا را

به شادکامیِ رادمردانه عشق ورزیدنت ببالی
اگر که در عمر خویش جوئی همیشه با زیب و فر بلا را

نمی چشد شهد عشق ورزی پاکبازانه آری آن کس
که خیر عریان نمی کند آفتابی از متن شرّ بلا را

شبیه آئینه ها نظر کن به مُلک هستی که بر نتابی
بجز بدین شیوه، سایه گستر، دمی به هر بوم و بر بلا را

شعور یعنی شعارت از شعر تر طری تر رَجَز بماند
غرور یعنی چو حرّ بده از تهوّرت الحذَر بلا را

نکرده ای اقتدا به زینب گزافه لافیده ای و کوری
بصیرتت کو چون او ببینی خجسته زیبنده تر بلا را

چون او فقط راه عشق را پو، اگر أَبو الفَضْلَت است الگو
که شور مستانه فر تر از او ، نجسته کس در خطر بلا را

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است
که بی محابا و بی تعلل خریده با ما حضر بلا را

نظر به دقّت اگر بدوزی، حسین یعنی رشادتی محض
عَلَم به عالَم نکرده چون او کسی شهیدان کربلا را


01 مهر 1397 38 0

قصیده ی غدیریه

قصیده ی غدیریه
@@@@@@@@@

رود به سر می دود، رو به گلستان دلیر
تا که بدست آوَرَد باز چه در این مسیر؟

موج به رقص آمد از هیمنه ی جزر و مد
می کشد از فرط شوق شأنِ زِبَر را به زیر

شعله ور از عشق شد سینه ی عشّاق نور
داغ تر از داِغ شد هروله در  زمهریر

گشت  در آفاق طاق طاقت خورشید، تا
دید عطش می کشد یکسره عریان کویر

واهمه از باد داشت قاصدکی عشوه گر
موج خروشید و کرد دلهره اش را خمیر

بارور از  آفتاب سایه شد آنگاه مست
چشم چرانید از نور در آن عرصه سیر

خواست قِسِر در رود دید ضرر می کند
دبّه در آوَرْد زود تا که بیفتاد  گیر
 
عشوه گری کرد ناب، آن هم  با آب و تاب
تا که به چنگ افتدش کوکب حیران اسیر

افکَنَد آتش به جان عابدِ شب خیز را
ناز فروشد اگر رُک به طبرخون،زریر

نبض قضا می تپد تند تر از تند چون
خوب محک می زند شأن  قَدَر را قدیر

در دل «موسی» مگر جوهرِ خُم خورده جُم
چون که بر آورده از سینه «صفورا»،صفیر

هر که ز جام أَلَسْت مست شد از خود گُسَسْت
باز شناسد مگر غبغب حور از حریر؟

غیرتش انگار گُل، کرد چنان زُبده، نور
کز اثرش ناگه از، رعد بر آمد نفیر

چشم نپوش از نظر چون که تماشائی است
شعشعه ه ی نور با دبدبه ای بی نظیر

جز به خودش می زند صدمه مگر آشکار
دست به دامان نور هر که شود دیر دیر

ذات پلیدش شود، مثل شرر بر ملا
عاقبت آری چشد شهد شرر را شریر

پاک اگر استت سرشت، گام نهی در بهشت
حظ اگر از زندگی ناب نبردی بمیر

غایت قصوای نور نیست مگر روشنی
نور بنوشی شوی یکسره روشن ضمیر

زد به کناری نقاب چشم گشود آفتاب
دید که زمزم گرفت، دامن کوثر کثیر

شب پره در آفتاب تاب نیاور ، ببین
کفر چه بلعیده در قعر جهنّم؟ سعیر

شب سپری شد به هوش باده ی عرفان بنوش
روزِ تو را بعد از این غم نکند قمطریر

هر کسی از بخت بد قافیه را باخت، باخت
شامّه اش کور بود،کرد عبور از عبیر

مفت بدست آمده ست فرصت دلدادگی
چاره ات ارزانی است، پس نگریز از گزیر

 تا ابد است از ازل شکر خداوند فرض
چون که به فرمان اوست، نَیِّرِ اعظم، منیر

روح الامین گفت با حضرت خاتم که هان
مست از ازل تا ابد، سخت تو گردد یسیر

همسفران را بده مژده که با خرّمی
گام نهند استوار، در پی مردی خبیر

سلسله جنبان نور ،محرم اسرار حق
قافله سالار عشق ، حیدر صفدر امیر

بی بدلی یکّه تاز، هست که در عدل و داد
نیست، نیابد کسی، شهره تر از این شهیر

اهل یقین را به دل راه نه تردید یافت
هر که نصیر الحق است، حق شود او را نصیر

راه فراروی خویش بسته نبیند کسی
دارد اگر چون علی راهگشائی بصیر

دست علی را گرفت رو به جماعت رسول
در پی فرمان حق، داد بشارت بشیر

گفت منم من امین سرور اهل یقین
تالی تلوم علی ست، هست علیّ ام وزیر

هر که منم سرورش،هست علی رهبرش
چون علی و من کسی، نیست بشیر و نذیر

 داده خدا تا ابد، در دل هر  مؤمنی
 عشق علی را فقط سیطره ای دلپذیر

حشمتش از حد چرا، بود فراتر علی؟
چون که حصار الامم، بود فراشش حصیر

ظلم ستیزی که عدل اسوه ندارد جز او
شاه نجف شد ولی تکیه نزد بر سریر

عشق مداری که بود در نظرش حق عظیم
شوکت بی ادّعا داشته در چنته شیر

بود برازنده اش مسند شاهی چراک
تا عَلَم افراشت شد رایت قیصر قصیر

جامع الاضداد بود، رادترین راد بود
بود فقیری غنی، بود غنی ای فقیر

هست به فرمان او هر که بصیر است و پاک
نیست به فرمان او هر که نباشد بصیر

وه چه نویدی! رسید،عیٖد، چه عیٖدی سعید
می زند از این سبب طعنه به دریا غدیر


04 شهریور 1397 56 1

مومیایی یک عفریته

مادمازل امیلی ساژه هم که باشی،
از خودت وحشت خواهی کرد!
وقتی که،
به وضوح ببینی
در جِلدِ تو،
کسی دیگر،
جای تو را تنگ کرده است.
و تو،
او را،
از خودت تشخیص نمی دهی!
دنیای عجیبی است!
پر از شگفتی هایی که،
حتی اگر فکرشان را بکنی،
سرت سوت می کشد!
ما همیشه،
آدامس هایمان را،
با دهان دیگران جویده ایم.
و
قُوتِمان،
از حلقوم دیگران فرو رفته است!
درست از همین روست
که،
همیشه سیریم، سیر!
امّا از خودمان.
و
گرسنگی،
تنها در خواب،
به سراغ کرکس ها می رود.
زمستان،
عریان تر از پاییز،
پلشتی های زمین را،
آفتابی می کند.
و
کبک ها،
سرهاشان را
در برف فرو می برند،
تا هیچ نگاه هیزی،
قابشان را ندزدد!
همین دیروز،
در خبر ها خواندم که
باستان شناسان اسکاتلندی،
در بیغوله های گواتمالا،
به اسکلت مومیایی شده ی عِفریته ای دست یافته اند،
که خیال مهاتما گاندی را،
به آغوش کشیده است!


29 مرداد 1397 50 0

سلسله ی دودِ آه


سلسله ی دودِ آه، می رسد از گَردِ راه ، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از گَردِ راه، سلسله ی دودِ آه

حضرت مریم، مسیح زاده اگر بس ملیح،ماه جمالی صبیح
با تو بگویم صریح، لب نگشایی وقیح، للعجبا ، واه واه

میوزد الان دبور*، می کند از پل عبور،گیرَمَت افتد به تور
حوریه ای لخت و عور، می شود آیا به زور، قهقهه ات قاه قاه؟

عاری از اکراه باش، شعله ور از آه باش،شر نه،شررخواه باش
از خطر آگاه باش، مرد در این راه باش، دمبدم امّا، نه، گاه

آینه بی قشقرق، کی کند از غُصّه دق، تا که شود  بد قلق،
بر دل او منطبق ، ظلمتِ نا متّفِق،  از سر شب تا پگاه

پاتوق نور آینه ست ، مهد سرور آینه ست، شعر شعور آینه ست
رمز ظهور آینه ست ،کنه زبور آینه ست، گر تو نخواهی نخواه

گرچه به رو وا در است کس اگر از خود نرست، نه، نشود حق پرست،
چشمت اگر اختر است، اختر اگر اخگر، است گاه نگاهی گناه

چاق که کردت چپق؟، تا بکشی کم نطق !، یا بزنی کم  تپق!
می دَهَمَت مُشتُلُق، یکسره این بدعنق، عمر  تو سازد  تباه

از چه سبب دربدر، می دوی آسیمه سر، راه پر است از خطر
سعی کن ای  شعله ور، با تو در این رهگذر، راه بیفتد به راه

دهشتت از وحشت است، وحشتت از دهشت است،دهشتت از خفّت است
ظن نبر از عزّت است چون فقط از ذلّت است از سرت افتد کلاه

چشم بشو، گوش باش، شعله، شرر نوش باش،هوش، نه مدهوش باش
مرد خطا پوش باش،ناب خداجوش باش،تا نشوی  رو سیاه

دُرد اگر در سبوست، کارت اگر جستجوست، آب حیاتت به جوست،
ذکر لبت گر که هوست،زمزمه ات  دوست دوست، بگسلی از ما سواه

هان مگریز از بلا،تیر نخور از قفا، پیش تو خلوت سرا
هست فراهم بیا، یافته ای؟ کی؟ کجا؟ بهتر از این سرپناه

سلسله ی دود آه می رسد از راه گاه، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از راه گاه، سلسله ی دود آه

* دبورفرهنگ فارسی معین:(دَ) [ ع . ] (اِ.) بادی که از مغرب می وزد.


25 مرداد 1397 21 0

اذان به وقت نگاه رآفت مدار ایزد به دل نشیند


مگر نمی بیند است در ما عیار هر چه وبال، بالا
خدا پسندد چگونه آیا شویم افسرده حال، حالا؟

اذان به وقت نگاه رافت مدار ایزد به دل نشیند
نمازتان می درخشد آری اذان چو گوید بلال، لالا

سجودش است از خلوص ممتد اگر نشاطی زلال دارد
کسی که نزد خداست شانش بدون زنگ زوال، والا

به عرش خواهی خورَد اگر جِقّه ات بیا رو به حق بیاور
صریح با خود بگو برادر که داری آیا خیال، یا، لا؟

برای فرتوتی ات تاسف چه می خوری بی ثمر، ندانی
که عمر در این جهان فانی نباشدت لایزال، زالا؟!

دلیل دلدادگی به درس از وفور سرمستی و نشاط است
اگر از استاد خویش- ((جکسن)) - گرفته باشد مدال، ((دالا))

خمار خامی نباش زیرا که غافلانی که جمله خامند
چه طرف بر بسته اند از این که خریده باشند کال، کالا؟

اگر که مقصودت از شکفتن نه پختگی بوده خیرگی کن
به خود بزن حُقّه، سمت مردن بدون هیچ اتکال، کال آ


17 مرداد 1397 38 0

مقیم دولت سرای عشق از جنون گزیری ندارد آری

خجسته فر، پر، شد آنچنان از شمیم گلها سحر شکوفا
که پُر طروات تراوَد از طبعِ شاعران شعرِ تر شکوفا

همیشه وقتی که می گشاید به بزم گل بلبل از شعف پر
قَدَر کند در قضا تجلی، قضا شود در قَدَر شکوفا

نزیبدش جز لَحَد مقامی، نمی زند چون بلند،گامی
شرف اگر در نهاد انسان نگشته با زیب و فَرّ شکوفا

صلابتت را به کوه بنما که سر کند از ارادتت خم
اگر که خواهی هویّتت را ز گوهر ارزنده تر شکوفا

شِگِفتِگی در شکُفتن از شوقِ شورمستی شراره خیز است
سرشت انسان شود اگر با سماجتی شعله ور شکوفا

به هر طریقی که می تواند ببالد انسان به خود، ببالد
اگر که بیند نباشد از همّتش به غیر از هنر شکوفا

ضرر ندارد اگر بجوید زیان بشر گاهگاه از آن رو
که کم نگردیده در جهان بی بهانه سود از ضرر شکوفا

اگر چه ایمن نباشی آنی از انگِ دونان ِ پست فطرت
خطر کن آری،خطر، که زیبد فقط ظفر در خطر شکوفا

درنگت از درک دردمندیِّ دُرد نوشان درست اگر نیست
چرا نداری به دُرد نوشی شبیه مستان، ظفر شکوفا

سفر کن از خود به سوی هستی که از تو هر دم عدم گریزد
ثمر، سکونت، ندارد! آدم ، شود مگر در سفر شکوفا

گزندت از عشق اگر رسد هان نباش آنی پِکَر که هرگز
تبسّمی غنچه را نگردد - پِکَر اگر شد- ثمر شکوفا

مقیم دولت سرای عشق از جنون گزیری ندارد آری
جنونش از فرط عشق باشد همیشه در جوزهر شکوفا

مَدارِ ما معرفت اگر شد مَهارِ ما دستِ ذاتِ حقّ است
به خود ندید آنقدر فلک جز به نور مطلق ((قمر)) شکوفا


17 مرداد 1397 37 0

لندهور

باید اوّل باشد از رفتارتان خرسند، حور
تا که گردد رامِ رامِ رامتان، پابند، حور

مثل غِلمان باید از زشتی بری باشی، بری
آب گردد در دلش تا ناگهانی، قند، حور

پاک اگر از شهوتی مانند یوسف روز حشر
افکند در آتش آنجا بی گمان اسپند،حور

پاکیِ آکی اگر مانندِ تاکی باشَدَت
می شود مانند می جاریت در آوند، حور

گوش بر فرمان شیطانی و می خواهی سریع
در همین دنیا برایت مفتکی آرند، حور ؟

دل به حوّا می سپاری، حور داری انتظار؟
روده بُر آنگاه می گویی نباش از خنده، حور؟

خواب می بینی مبادا با طلوع صبحدم
تاجران ایذه از بنگاله آوردند ، حور!

یا نه شاید در خیالاتت مجسّم می کنی
غوطه عریان می خورد هر لحظه در اروند،حور

جسته ایم و جسته اید و دیگران خواهند جست
هیچ همتایی ندارد، هست بی مانند،حور

جستجو در ظلمت ای ابله ندارد بهره ای
چون که در ظلمتسرا رندان نمی پایند، حور

لُعبَتانِ ما در این عالَم نمی ورزند، عشق
مادرانِ ما در این دنیا نمی زایند،حور

می برند آنان که در غفلت بسر هر صبح و شب
عمر خود را بی بروبرگرد می بازند ، حور

شیخ صنعان روز روشن زهدِ خود را می فروخت
ــ بود شهوتباره چون ــ تنها به یک فروند،حور

حوریان آیا نمی دانی که عِلّیّینی اند
در کجای عالم سُفلی مگر یابند ، حور؟

حُسنشان مهپاره های مستِ جنّت ذاتی است
با سفیدابی و سرخابی نیارایند ، حور

می بَرَد در طرفه العینی دل از زُهّادِ مَنگ
می کُند در آنِ واحد زند را پازند، حور

می شوی حالی به حالی ناگهان وقتی که مست
می بَرَد هوش از سرت یکباره بی ترفند،حور

فاز منفی دیده ایم از غار کهف و کوه طور
فاز مثبت می دهد بر قلّه ی الوند، حور

آن که در دنیا فریبش می دهی پتیاره ای ست
با فریب و خدعه می افتد مگر در بند، حور؟

کامیابت می کند امّا نه با آلودگی
مثل این پتیاره ها بالا نیارد گند، حور

اشتهاتان ای هوس بازان عالَم مفرط است
حدس نتوان زد که می خواهید آیا چند،حور؟

لا ابالی های بی ره توشه ، خر گردیده اند
از خریّت های محضِ خود نمی خواهند،حور

در جهنّم لا ابالی ها نمی گردند، جُفت
در جهنّم لا ابالی ها نمی زایند ، حور

شب اگر در خواب خوش دیدی برایت ناگهان
عرشیان از آسمان ها لخت آوردند ، حور

نیست تعبیرش جز این کاسوده چرتت را بزن
کی شود با چون توئی بیچاره خویشاوند، حور؟

هست دلچسب از بس از فرط فریبایی و حُسن
— بر تمام سوگلی های جهان سوگند— ،حور

هوشت از سر گر نرفت از دیدنش آنجا ، فقط
گور بابای خودت باید بخندی، لندهور!!!


12 اسفند 1396 68 0

به غارت می برد طوفان گلستان را در خوابیم

نمی آساید انسان لحظه ای بی درد در دنیا
خدایا رُک بگو با ما چه باید کرد در دنیا؟

فقط افسردگی ، پژمردگی، دلمردگی یا رب
چه دارد غیر از اینها عشق دستاورد در دنیا

خریّت می زند سر از خداوندان قدرت تا
شوند ابناء آدم از خدا دلسرد در دنیا

چرا باید - اگر یک ذره اخلاصیش در ذات است -
به ترسایی ببازد شیخ صنعان نرد در دنیا

به غارت می برد طوفان گلستان را و در خوابیم
فقط گل می شود از بوستان ها طرد در دنیا

دم از صلح جهانی با وقاحت می زند شیطان
همین نامرد بر پا می کند ناورد در دنیا

بدین منوال اگر تقدیرها را زد رقم دستت
نخواهی یابی آنگاه آوخ آوخ مرد در دنیا

مدیریّت نشد بحرانی از فرط دغلکاری
کشیدند آه مردم جمله فرداً فرد در دنیا

خوشا بر بی خیالانی که می لولند بی ماتم
فقط از فرط غفلت چون سگی ولگرد در دنیا

ستم را آه مظلومان فقط پیگرد قانونی است
ولی دامان ظالم را نگیرد گرد در دنیا

الهی توبه آیا جز خودت پروردگارا کس
بساط ظلم بر مظلوم را گسترد در دنیا؟

به روز محشر آری هر چه مظلومی است در بند است
برای اینکه ظالم را خودش پرورد در دنیا!!!

نمی دانم چرا از آب در آمد به آسانی
به هر کس اعتمادی داشتم ، تو زرد در دنیا

 


29 دی 1396 63 0

دلخوش از خُم

می روم از پیشت امّـــا بـــا تبسّـــم می روم
در تو پیـــداتر ز پیـــدا در خودم گُـــم می روم

نیــســت وادی فنــا هـــرگز اقامتـــگاه من
بی گمـــان آن ســـوتر از وادی هفتـــم می روم

بی گُـــدارآنی نخواهـــم زد به آب از فرط عشق
زنگـــی زنگـــم که - بی تردیــد - از رُم می روم

یوسفـــم - "زندانی از جور زلیخـــایی"* که هست
بی خیــال از طعـــنه های تند مردم - ، می روم

فارغـــم از هر چه پنداری فریبا هست و ناب
موجِ مســـتم کز خودم هم با تلاطم می روم

چون تو در بند مقامی می شوی در قم مقیم!
من گسستم بند خود را دارم از قم می روم!

شورمســـتم، شورمســـت از باده ی جام الســـت
دلخوشــم از این کـه دارم دلخوش از خُم می روم

* وامی از غزلی از سرکار خانم شکیبا غفّاریان


11 دی 1396 61 0

مائیم همین اکبر { تقدیم به قهرمان کربلا حضرت علی اکبر سلام الله علیه}

مانند خودت هستی ، مانند امین، اکبر
چون نور پر افشانی ــ « از پا منشین» ــ اکبر
 
همتای محمّد کو ؟ در صورت و در سیرت ؟
غیر از تو درین عالم ، یا خلد برین، اکبر
 
ای ذات تو از پاکی ،مرآت خداوندی
از هر چه اهورایی ، بردی دل و دین اکبر
 
ای ماه که می خندی، پیداست که خرسندی
با لطف خداوندی، شد عرش نشین، اکبر؟
 
تابیده فروزان فر،مانند تو خورشیدی
هرگاه یساری را ، رو کرده یمین ، اکبر
 
دارد به یقینم تا «لا» طاقت« الا » را
ابلیس بکوبد سر ، یکسر به زمین، اکبر
 
دانی که  چه غوغایی ، یاهو بکند بر پا
اندازد اگر در جان ، یکباره  طنین ، اکبر
 
هر کس  که خدا جو شد سر مست ز یا هو شد
سیمرغ به دام افکند  بهتر چه از این ؟ اکبر
 
بر خیز ،چو گل بشّاش، در عشق شناور باش
ای روشنی قلبم ، ای ماه جبین ، اکبر
 
از پا نشناسد سر، مانند تو ای گل، هر
کس ، باخته  دل یکسر ، بر گوهر دین اکبر
 
این قوم که می بینی با خویش گلاویزند
این قوم دلی دارند آکنده زکین اکبر
 
این قوم که می بینی ــ اولاد ابی سفیان ــ
خوکان  ابی جهل اند، با فتنه قرین، اکبر
 
از  حضرت سبحان دور، از رحمت رحمان دور
بودند چنان، زیرا ، گشتند چنین ، اکبر
 
اولاد ابی سفیان،یا حرمله یا شمرند
از نطفه ی ناپاکان بستند جنین ، اکبر
 
ماتم زده ایم امّا باید که شرر باشیم
اندوه تو بیش از حد گر هست وزین اکبر
 
باز است فرارویت راهی به بهشت امّا
از خار مغیلان پر، سرشارترین اکبر
 
انگار عطش داری تب بی غل و غش داری
باید که ننوشی جز از ماء معین اکبر
 
جانی که تو داری تا در رهن خداوند است
جز این نه به دل ره ده ، جز این نه گزین اکبر
 
رامیم خدا رامیم، بی دغدغه ، آرامیم
اینگونه رجز خوان باش این گونه ببین اکبر
 
داریم چنین نقشی ، چون نور فرح بخشی
«سر بر نکند خورشید» الّا ز کمین اکبر
 
عینیّت پاکی ها در توست محقّق تا
باشی متبلور از فردوس برین اکبر
 
بختی به بلندای بختت نشود پیدا
کرده ست تو را اوّل ، حق دست گزین ، اکبر
 
من بر تو و تو بر من می بالم و می بالی
آن گونه که می بالد، چنبر به نگین ، اکبر
 
بحبوحه ی جنگ است و  در ما نه درنگ است و
می رخشم و می رخشی مائیم همین اکبر
 
هر کس که چو ما آگاه، بگذاشت قدم در راه
خوش باشد و بردارد  گامی به یقین اکبر


10 مهر 1396 63 0

من همینم ، همین که می بینی

من همینم ، همین که می بینی! درد، بر دوشِ حسِّ تنهائی
شعرِ تَر می تراود از طبعم، تا بنوشی یک استکان چائی
 
من پُرم، پُر، از آه جانسوزی که امانم بریده است از آن
تو ولی بی خیال و فارغ بال ، مثل لولی وشان حالائی
 
بس که از درد دیده ام آزار، گفته ام با خودم هزارن بار
سر به بالین مرگ خود بگذار، جز به مردن اگر نیاسائی
 
گر نخواهی شوی پکر چون من، خانه بر دوش و دربدر چون من
گفته باشم که نازنین زنهار ، جان خود را به غم نیالائی
 
شک ندارم که نیستی حوری، گاهگاهی ولی همینجوری
نکند ــ پیش خود گمان کردم ــ  نسخه ای دیگر از اهورائی؟
 
خوابم از سر پرانده ای دیری است، ناقلا با نگاه مشکوکت!
گرچه مادر بزرگ در گوشم ،جور و واجور خوانده لالائی
 
گاهگاهی که می زند غیبت،دربدر می شود هواخواهت
در زمین در پی تو می گردد،تو،ولی توی آسمان هائی
 
ول معطل تمام عالم هست، توی دنیا اگر نباشی تو،
بی تو مائیم بی برو برگرد،باده پیمای باد پیمائی!
 
پیکرت هست رشک حورالعین، گل تری از هر آنچه گل دیدیم
آنچه را گل تر از گل است آیا می شود با گلی بیارائی؟
 
 


24 شهریور 1396 228 0

حضرت مستطاب عشق آمد ، ضجّه زد در مغاک خاک ابلیس

های و هویی در آسمانها بود، رعد بر خود مهیب می پیچید
هر چه گل بود زود می پژمرد، خار بر گل أُریب می پیچید
 
شیطنت ها که از بشر سر زد، پای در گل شدند آدم ها
شعله ور گشت آتش عصیان، در جهنم لهیب می پیچید
 
ضجه ها بود فاش تر از پیش ناله ها  دلخراش تر از پیش
وای در گوش جان انسان ها ناله ی نی عجیب می پیچید
 
رود ها تر دماغ اگر بودند در گلستان گلی نمی پژمرد
گل  ز شادابی اش مگر آنی روی از عندلیب  می پیچید؟
 
خشم دژخیم روزگار از بس باغ ها را به داغها سوزاند
کوه حتی  در استواری ها ، برفرازش نشیب می پیچید
 
خشکسالی به جان باغ افتاد ، بس که  باران کنسک می بارید
رود اگر رو به گلشنی می کرد ،راست می رفت و شیب می پیچید
 
دخمه ای بود و صد عسس درآن سینه می شد قفس ،نفس در آن ،
حبس شاید از آن سپس در آن، محبس « أم مَّن یُّجِیب » می پیچید
 
ساحلی ها خدا خدا کردند رحمت حق نصیب انسان شد
زل به دریا زد آسمان ناگاه، موج بر خود نجیب می پیچید
 
بر نیستان نهیب زد طوفان ، «خیزران » را به جان شرر افتاد
 تاک بی تاب بر خودش لرزید ، نسخه اش را عجیب می پیچید
 
پا به دنیا گذاشت ذالنوری  که جواد الأئمّه اش خوانند
گل به دامان دشتها رقصید ، بوی گل دلفریب می پیچید
 
سینه اش رعد اگر ستبر افتاد تیرگی در نهاد ابر افتاد
نسترن  دلنواز می رقصید، باد با فرّ و زیب می پیچید
 
یاسمن می گرفت از او نکهت، شور مستی به یاد باد افتاد
هر کجا پا نهاده می دیدند ، در فضا عطر سیب می پیچید
 
می گرفت از جمالش ایمان، جان ، جود از او به وجد می آمد
غنچه را سهره قلقلک می داد، عطر گل بی رقیب می پیچید

حضرت مستطاب عشق آمد ، ضجّه زد در مغاک خاک ابلیس
در فراسوی سنبلستان ها، ضجه اش نا شکیب  می پیچید
 


30 مرداد 1396 76 0

این کبوتر که از قفس پر زد، فارغ البال می کند پرواز

در دو چشمش خجستگی پیداست در دلش هست التهابی ناب
سمت او سمت عشق ورزی هاست عشق دارد چه بازتابی ناب
 
مقصدش بود چون لقاء الله گام برداشت استواراین مرد
گام برداشت در مسیر نور ، گام برداشت با شتابی ناب
 
سینه اش گُر گرفته است ازعشق،  بی خیال است از سرش انگار
حتم دارم که  او یقین دارد مست خواهد شد  از شرابی ناب
 
این کبوتر که از قفس پر زد، فارغ البال می کند پرواز
اوج می گیرد آنچنان شیدا ،می رسد تا به کامیابی، ناب
 
به پشیزی نیرزد این دنیا ، نزد این شیر مرد ایرانی
که نگاهش نگاه خورشید است می درخشد چو آفتابی ناب
 
داعشی های بزدل و نامرد  ، دستتان روست بی برو برگرد
غرقه در منجلاب الحادید ، بهره مندید از عذابی ناب
 
 


23 مرداد 1396 128 0

خط زیر فهم

گرچه خالی می شود همچون تویوتا باک خر
کمتر است از هر چه پندارید استهلاک خر
بر ندارد تاکتان را ترکه اش هرگز تَرَک
سرعتش با ترکه ای بالا بگیرد تا که خر
دُم درازی می کند هرکس که می باشد خپل
از درازای دمش سنجیده شد ادراک خر
برتری می یافت بی تردید بر هر چه سگ، از
زیر بار ظلم رفتن بود اگر امساک خر
زیر خط فهم تر از خر نمی یابید جز
مرد صولتمند ثروتمند کادیلاک ، خر
وای اگر انسان سرش باشد فرو در لاک گاو
وای اگر انسان سرش باشد فرو در لاک  خر
آب در هاون نمی کوبند اهل معرفت
پز دهد بر اسب رستم کرّه ی چالاک خر
بی نیاز از فن منطق هست استنباط گاو
آنچنان که بی نیاز از جهد استدراک خر
لرزه بر اندام رستم افکند بی هیچ شک
عر و تیز بی گدار زشت و دهشتناک خر
تا که بر دوشش بروید مارهایی آتشین
کشت بابای خودش ــ مرداس ــ را ضحاک خر
ناگهانی ، بی محابا جفتک اندازی کند
خوش بحالش چون که گردد مست  بی کنیاک خر
 


16 مرداد 1396 85 0

به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری

شکستیم آنچـــنان در خویشتن از خویشـتن عاری
که کس در ما نمی یابـد نشـــان از خویشـتن داری
 
درفـــش کاویانـــی را به غـــارت برده اند اعراب
مسلمـــانان گـــرفتـــارند از ایـــن رو به ناچــاری
 
مغول ها چشمشان روشن  که در عصری مدرنیته
رواج از داعشـــی ها یافتـــه ســـت آئیـــن تاتاری
 
رصـــد کن تا ببینی عقل در قحـــطی است واویلا
رصـــد کن تا ببینی عشـــق در بازار سمــساری*
 
کشنده ست این مرض انسان بیندیشد به بد کیشی
میسر می شود  با مرگِ سگ  درمانـش از هاری
 
مسلمـــان بر نمـــی تابد  خرفـــتی  را شـــوی آیا
به  خواب  آلودگی  سرشــار کی از طعم بیداری؟
 
به ضرس قاطـــع از غیرت اگر پیوستـه می لافی
حریمـــت را معیّـــن کـــرده ای آیا به دیـــواری؟
 
چه ننگـــی بدتر از این بی خیــالی های ممتد؟ تا
فقط در هستـــی ات همواره می گردد عدم جاری
 
تکاپـــو جوتر از امـــواج دریا باش طـــوفان زا
کند طی عمــر خود را کی مگر عاقل به بیعاری
 
از این بی بند و باری های نا معـقول دوری جو
بجز نکبـت چه طرفی بندد  انسان از ولنگاری؟
 
به نا پرهیـــزگاری کس نبرده صرفه  از قـدرت
به صِرف قـدرت آدم می شود شیـــطان پرواری
 
تو هم نســـتوه خواهی بود همچون کــوه پابرجا
نخوردی کـــم اگر مانـــند ما انـــدوه ســرباری!
 
اخوّت پیشـــه گی آمـوز با خورشیــد وش شاهی
بسر داری اگر همچـــون سمـک آهنـــگ عیّاری
 
خیالش تخت تخت اســت از گزند دهــر بی تردید
کند یزدان اگــر هـــر لحظــه از انســان هواداری
 
به فهم و درک دارد منزلت انسان ، نه نافهــمی
بجز از ذلّـــت  آیا خـــر مگـــر دارد سـزاواری؟
 
به باد فتـــنه نســپـاری گـــلاب  ناب قمصـــر را 
اگر دیدی که دارد با خـــودش  دعـــوا خشایاری
 
به نور  فطرت آذین بنـــد ایمان را و عاشق شو
که یابـــی در نهـــادت جلـــوه گــر آیات سالاری
 
یقین کن بی برو برگرد خواهی بود چون یوسف
سعادتمــند اگـــر ابلیس را از خـود به تنگ آری

* علیرضا قزوه:
حراج عشق را دیدیم در دکّان سمساری


05 دی 1395 297 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها