در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ابراهیم حاج محمدی)

دفتر شعر

سیاه


ای مثل چشم های بسته ی شب راهتان سیاه
تقدیرِ دشمنانتان نشد از آهتان سیاه

پرواز را چرا؟ چرا؟ به تماشا نشسته اید؟
تا هر پگاهتان شود چو شبانگاهتان سیاه؟

موجید اگر چرا نیامده اید از طرب به جوش
رویَش چرا نگشته دشمن بدخواهتان سیاه؟

همچون شَبَح که رم نمی کند از جز هوای پاک
هست از نگاهَ نابِ آینه اکراهتان سیاه

لَم داده روی تخت، بختِ بلندی که داشتید
خوابیده کم به حزنِ روانکاهتان،سیاه؟

ابری سمج کریه منظره تر از سگی پلید
افکنده سایه روی هر چه گذرگاهتان سیاه

آوخ که مثل دوده سوژه شدید از برهنگی
گردیده است مثل  سیرتتان جاهتان سیاه


14 تیر 1398 94 0

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد

اگر چه دارد همیشه هر کس نیاز مبرم بسی به باران
در این دیار اعتنا ندارد، کسی به قدر خسی به باران

عطش نیازرده است اگر کم کویر ما را چه جای حیرت
که مبتلا بوده ایم از اول به درد بی وارسی به باران

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد
عطش اگر شعله ور نباشد چگونه آیا رسی به باران؟

چرا فروغی به چشممان حُسن ناب رنگین کمان ندارد؟
نمی شود از چه رو خدایا نگاهمان اطلسی به باران؟

به رعد و برقی کسی چرا جُم نمی خورد مثل موج دریا
چرا امیدی به خرّمی در دلش ندارد کسی به باران؟

زلال آئینه ای مکدّر نمی شود در حریم هستی
در افتد از پا بلا بدور از شما اگر کرکسی به باران

دسیسه چیدند اگر که رخت از  دیار ما بر ببندد ابری
زمُختی طبع بد سگالان نیابد الّا گسی به باران

به ژاله شاید دلی طمانینه بازد امّا روا نباشد
بگیرد از فرط شوق رستن جوانه دلواپسی به باران


11 تیر 1398 98 0

پرواز


پرواز کرده ام که بدانی که کیستم
هستم اگر چه در گرو  محض نیستم

موجم که آشیانه بدوشم تمام عمر
با هر چه سدّ راه شود نه! نایستم

یک در صد احتمال بده اینچنین نه نیست
پنداشتی اگر که صدم، من دویستم

پیچیدنی است نسخه ی دردم ولی هنوز
پیچیده نیست زندگی ام، ساده زیستم

عشق است حق مثل خدا مثل بندگی
نوبت به من چرا نرسد؟ توی لیستم

من هم شبیه هر چه به غیر از خدای ماست
آوردنی بوده ام و بردنی استم

دل بردی و به زعم تو من باختم، درست
زیرا  مگر که غیر دل این بنده چیستم؟

اندوه می دهی م و نی ام ناسپاس چون
شادی به دل اگر نه، خوشا ماتمی ستم

کاری ست این که داده به دستم همیشه عشق
در خویشتن نشستم و تنها، گریستم

وامق شدم چرا که تو عذرای من شدی
عاشق شدم چرا که به خود ننگریستم


02 خرداد 1398 103 0

ضرب الأجل


باری به روی دوش غزل می گذاشتی
گاه اینچنین به بنده  محل می گذاشتی

پروانه وار می زدی آهسته بال و باز
آتش به روی قلب گسل می گذاشتی

من ضرب می شدم به دچاری به عشق تا
بیچاره ام خمار بغل می گذاشتی

تا بود باورت که منم بت پرست داغ
خود را مگر نه جای هبل می گذاشتی؟

این تن نه کم به چاکری ات سر سپرده بود
اما تواش همیشه هچل می گذاشتی

می شد به جای وعده کمی هم وفا کنی
جایی اگر برای عمل می گذاشتی

می شد برای آن که بمیرانی ام به پات
ضرب الاجل برای اجل می گذاشتی

می خواستم ببوسمت امّا چه می شد؟ آه
یک بار اگر که حد اقل، می گذاشتی


02 خرداد 1398 90 0

ویرانگرتر


بد حجابی گفته اند از سیل ویرانگر تر است
صدر اگر بر باد رفت از ذیل ویرانگر تر است

از تمامی بلاهائی که آید بر سرت
تار موی دختران صد کیل ویرانگر تر است

بی شک از در رفتنِ صدها ترن از روی ریل
میل مرد افتد اگر بر ریل ویرانگر تر است

گر چه خون ریزند مژگان سیه چشمان ترک
صد هزاران بار از آن ریمیل ویرانگر تر است

گاه گاه ای میل از جی میل ویرانگر تر است
گاه جی میل از هزار ایمیل ویرانگر تر است

داد فتوی شیخ ما  نیل است در مذهب مباح
چون نمی دانست نیل از میل ویرانگر تر است

راه اگر افتاده باشد آی مردم روشن است
سیل عصیانگر اگر در لیل ویرانگر تر است

گر چه در قرآن ربا در حکمِ جنگِ با خداست
از ربا جانا ریا واویل ویرانگر تر است

شیخ ما ما را به راهی می برد بی دنگ و فنگ
کز به سر افتادن اندر ویل ویرانگر تر است

شیخ ما بر مقصدش نائل نگردد بار اله
چون که از صدها گسل این نیل ویرانگر تر است


21 اردیبهشت 1398 101 0

همین را عشق


میزبانی کند خدا، جان  را، حَبَّذا مَرحَبا همین را عشق
می تکاند زمین زمان را ناب، می چشاند زمان زمین را عشق

عطش افزوده روح را  ایمان، بشکفد تا یقینتان در جان
سفره ی فیض اقدس است اهلا، مَنّ و سَلوی و انگبین را عشق

نور، می رقصاند آسمان ها را، جوهر افشانده اند اذان ها را
زبده تر کرده آشکارا چون، طعم شیرین هر یقین را عشق

ربنا نور را مهیّا کن، ربّنا طور را مصفّا کن
آفریند هماره از این پس، ربّنا های پر طنین را عشق

موسم ازدهار قرآن است، خرّمی در بهار قرآن است
مفتخر باش می کند هر آن، شعله ور عزم آهنین را عشق

 پر حلاوت تلاوتی دارد، وحی منزل حلاوتی دارد
می رساند به کام مشتاقان، شهد ایّاک نستعین را عشق

شکّ نده راه در دلت، زنهار، راه خود را به شبهه ها نسپار
حکمتی ناب اگر نه در کار است، مُد چرا کرده مَدّ و لین را عشق

بی خیال از بلیّه، عاشق باش، عُذر عَذرا پذیر و وامق باش
هرگز آری جز این نمی زیبد، حلقه ی ابتلا، نگین را- عشق-

 فارغ از اختیار ما جبر است، بشتابید لیله القدر است
حد امکان ما فزونی یافت، زده بالا چون  آستین را عشق

شورشت آن که رک به جان انداخت، تا دلت را نسوخت جان ننواخت
مژده ی صد گشایش است انگار، گره افکند اگر جبین را عشق


18 اردیبهشت 1398 114 0

خوکی پلشت (( هجویه ای نثار ترامپ))

ابراهیم حاج محمدی:
چون تو کم پیدا شود روی زمین خوکی پلشت
چشم مانند تو می بیند تک و توکی پلشت

رو به روی آینه بنشین نگاهی خیره کن
تا ببینی چهره ی عفریت مفلوکی پلشت

نیستت جز هرزه گویی کلّه خر هرگز هنر
کی تراود جز چرند از کلّه ی پوکی پلشت؟

ره به مقصد خیره سر هرگز نبردی ای خپل
پشم خر ریسیده ای هر بار با دوکی پلشت

حال و روز موشه دایان را ببین در زیر خاک
می خورد چون بر دهانت_ مثل او _کوکی پلشت

از نتانیابو توئی یابوتر از بس پخمه ای
می دهد بازی تو را با دمب خود غوکی پلشت

شک نکن مانند هر دیوث دیگر لاجرم
آرزو را می بری در گور متروکی پلشت

هر فسادی را توئی جرثومه ای ابلیسِ محض
کس نبیند چون تو دیگر دیپلوکوکی پلشت

ز آتش دوزخ مکن پروا بزی مانند سگ
می توانی رَست اگر با کاشکی، بوکی پلشت


04 اردیبهشت 1398 137 0

کوچه ای بن بست

زندگی را در به رویم کوچه ای بن بست، بست
چشم هایم را به رویم ماهرویی مست، بست

ما به داغِ خود به خود هرگز نبالیدیم رک
دیده بر خود - چون حبابی- هر که از خود رست، بست

آه ما را هر که دید آسوده دریابد که هیچ
دل نباید بر بلندایی که گردد پست، بست

عشق آمد - ناگهان- وا کرد از دل عقده ای
دید اما تا دل ما مملو از آه است، بست

عقل ورزیدم دلم شد  سینه چاکی هرزه گرد
عشق ورزیدم  دلم جز در خودش ننشست،بست

می شود حاصل فرج در کار عشّاق ای بشر
آذرخشی را اگر از پشت رعدی دست، بست

از جنون سر در بیاور مرد عاقل، ناگزیر
دست و بال عاشقان را عقل اگر تردست، بست


04 اسفند 1397 36 1

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


11 بهمن 1397 53 1

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


06 بهمن 1397 50 0

ولی خورشید می داند

شب است آبستنِ شرّی و بر خود موج می پیچد.
درنگی مات،
 در آئینه بهت آمیز،
چون کابوس پا برجاست!
چه نیرنگی مگر دژخیمِ خون آشام ِ خوک آیین به سر دارد؟
که بر می خیزد آه از سینه ی تفتیده ی مهتاب از ماتم.
گمانم کینه ی دیرینه ای دارند کفتاران.
در آتش،
موی اهریمن در افکندند انگاری،
که از تشویش خاکستر شدن
آتش خودش را باخت
سمج،
در کار خویش اند آنچنان خفاش ها هر شب،
که پنداری اثر از« نور »
در عالم نخواهد ماند.
ولی خورشید می داند،
_ اگر چه در پلشتیدن سمج باشند ناپاکان،
که « نور»،
این گوهر ِاز ذات شب بیزار،
در « مشکات »
تا صبحِ ابد باقی است.
نبندد طرفی از شمشیرِ کین آهیختن، ظلمت.
ولی خورشید می داند
بی تشویش،
از جنجال خفاشان،
که یک ارزن شکوهیدن* ندارد فتنه جویی های کودن ها،
که خود،
در منجلاب پر عفن پرورده ی دستان خود،
غرقند.
و در تلواسه ای** بی حد، گرفتارند .
تا آن حد که حتی از وجود خویش بیزارند.
و « نور »،
این زبده پیشاهنگ بیداری است، عالمتاب.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
  
* شکوهیدن=ترسیدن
** تلواسه=اضطراب،بیقراری، اندوه، ملالت


05 بهمن 1397 35 0

مقیم حیرتسرای عشقم

نمی کند جز به اشتیاقش درون این سینه آه من گل
مگر که چون صبح صادق آنی کند در آئینه ماه من گل

کم از حیائش صفا ندزدد نگاه آئینه خوی قلبم
چو می کند دمبدم از آن طُرّه  چون بهار انتباه من گل

ببین که در جلد خود نگنجم که دل به حسنش ربود از من
چه حیرت است این که کرده است از جمال او در نگاه من گل

ثواب دارد فراتر از حد غبار از آئینه ای زدودن
که جز به یک اعتنا شکوفا نمی کند پیش راه من گل

 کسی چو من حظ نمی برد از شمیم گیسوی مشکبارش
چه باکم است از عقوبت آیا که می کند از گناه من گل

بر اینم است اعتقاد راسخ  که از ازل تا کنون بلاشک
نه رُفته خار از مسیر من شر، نه رُسته از اشتباه من گل

تبسّمی کرد و غنچه کرد آرزو که کاش از نسیم رحمت
به عشوه ای اینچنین شکستن کند  به طرف کلاه من گل

نبرده پی هرگز آن که چون من نبوده عاشق به هیچ عنوان
که پیش و بیش از سحر نخواهد دمد چرا در پگاه من گل

نبسته ام طرفی از جنون جز همین که چون غنچه سر ببازم
شهید عشقم که بی محابا دمیده در قتلگاه من گل

طراوت انگیز قلب ما شد طلوع چشمش به بزم گلشن
ببین مبرهن دلیل روشن از ابتهاج گواه من - گل -

به حیرت افکنده ای نظر بر منی که بی بال و پر ترینم
نمی دهد جز به بارگاهت  امید بی سر پناه من گل

مقیم حیرت سرای عشقم هراسم است از چه غیر حرمان؟
به خود نبالم چرا  کند چون کرشمه ای دلبخواه من گل


03 دی 1397 43 0

ملیجک

خورده گز با ولع از قعر پلوپز ملیجک
برده از خوردن گز نابترین حظ ملیجک

بی کم و کاست سلبریتی پر حاشیه ای است
پوستینی به تنش کرد اگر از خز ملیجک

هان مبر ظن که شود منقرض از بیخ، نخیر
در زمین ریشه دوانیده  نود گز ملیجک

شک ندارم که در این عصر مدرنیته فقط
بسته با سلبریتی عقد منجّز ملیجک

تا خرش بگذرد از پل بخدا بوده و هست
در بدر در پی یک روزنه منفذ ملیجک

رندی آموز و بگیر  از سر رندی به سه سوت
هست اگر جربزه ات باج سبیل از ملیجک

سلبریتی تر از او نیست کسی در دو جهان
فِرز اگر خوانده رجز یکسره موجز ملیجک

کلمعلّق بزند چون  برسد فصل انار
زند القشتک اگر میوه دهد رَز ملیجک

رِندتر شیفتگی می دهد از خویش بروز
رُند تر تا بکند مزمزه مَزمَز ملیجک

عزت آری است فقط نزد خداوند حکیم
نزد شاهان جهان است معزَّز ملیجک


19 آذر 1397 126 0

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است

ابراهیم حاج محمدی:
شکفت اگر در سرشتت ایمان بخر به جان شعله ور بلا را
نمی دهد مرد راه حق هرگز  آنی آری  هدر بلا را

شکوهمندی به رسم عشّاق اگر نصیبت شود هنیئا
چه داو عشرت روان کنی گر نجسته ای در شرر  بلا را؟

بلا بجوی از خودت سفر کن به سوی حق با شعف به رندی
سواره ای یا پیاده هرگز نباش جویا مگر بلا را

حقیقت است این که در شریعت طریقتی دارد ارجمندی
که سالکانش ظفر تلقی کنند در هر نظر بلا را

به شادکامیِ رادمردانه عشق ورزیدنت ببالی
اگر که در عمر خویش جوئی همیشه با زیب و فر بلا را

نمی چشد شهد عشق ورزی پاکبازانه آری آن کس
که خیر عریان نمی کند آفتابی از متن شرّ بلا را

شبیه آئینه ها نظر کن به مُلک هستی که بر نتابی
بجز بدین شیوه، سایه گستر، دمی به هر بوم و بر بلا را

شعور یعنی شعارت از شعر تر طری تر رَجَز بماند
غرور یعنی چو حرّ بده از تهوّرت الحذَر بلا را

نکرده ای اقتدا به زینب گزافه لافیده ای و کوری
بصیرتت کو چون او ببینی خجسته زیبنده تر بلا را

چون او فقط راه عشق را پو، اگر أَبو الفَضْلَت است الگو
که شور مستانه فر تر از او ، نجسته کس در خطر بلا را

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است
که بی محابا و بی تعلل خریده با ما حضر بلا را

نظر به دقّت اگر بدوزی، حسین یعنی رشادتی محض
عَلَم به عالَم نکرده چون او کسی شهیدان کربلا را


01 مهر 1397 67 0

قصیده ی غدیریه

قصیده ی غدیریه
@@@@@@@@@

رود به سر می دود، رو به گلستان دلیر
تا که بدست آوَرَد باز چه در این مسیر؟

موج به رقص آمد از هیمنه ی جزر و مد
می کشد از فرط شوق شأنِ زِبَر را به زیر

شعله ور از عشق شد سینه ی عشّاق نور
داغ تر از داِغ شد هروله در  زمهریر

گشت  در آفاق طاق طاقت خورشید، تا
دید عطش می کشد یکسره عریان کویر

واهمه از باد داشت قاصدکی عشوه گر
موج خروشید و کرد دلهره اش را خمیر

بارور از  آفتاب سایه شد آنگاه مست
چشم چرانید از نور در آن عرصه سیر

خواست قِسِر در رود دید ضرر می کند
دبّه در آوَرْد زود تا که بیفتاد  گیر
 
عشوه گری کرد ناب، آن هم  با آب و تاب
تا که به چنگ افتدش کوکب حیران اسیر

افکَنَد آتش به جان عابدِ شب خیز را
ناز فروشد اگر رُک به طبرخون،زریر

نبض قضا می تپد تند تر از تند چون
خوب محک می زند شأن  قَدَر را قدیر

در دل «موسی» مگر جوهرِ خُم خورده جُم
چون که بر آورده از سینه «صفورا»،صفیر

هر که ز جام أَلَسْت مست شد از خود گُسَسْت
باز شناسد مگر غبغب حور از حریر؟

غیرتش انگار گُل، کرد چنان زُبده، نور
کز اثرش ناگه از، رعد بر آمد نفیر

چشم نپوش از نظر چون که تماشائی است
شعشعه ه ی نور با دبدبه ای بی نظیر

جز به خودش می زند صدمه مگر آشکار
دست به دامان نور هر که شود دیر دیر

ذات پلیدش شود، مثل شرر بر ملا
عاقبت آری چشد شهد شرر را شریر

پاک اگر استت سرشت، گام نهی در بهشت
حظ اگر از زندگی ناب نبردی بمیر

غایت قصوای نور نیست مگر روشنی
نور بنوشی شوی یکسره روشن ضمیر

زد به کناری نقاب چشم گشود آفتاب
دید که زمزم گرفت، دامن کوثر کثیر

شب پره در آفتاب تاب نیاور ، ببین
کفر چه بلعیده در قعر جهنّم؟ سعیر

شب سپری شد به هوش باده ی عرفان بنوش
روزِ تو را بعد از این غم نکند قمطریر

هر کسی از بخت بد قافیه را باخت، باخت
شامّه اش کور بود،کرد عبور از عبیر

مفت بدست آمده ست فرصت دلدادگی
چاره ات ارزانی است، پس نگریز از گزیر

 تا ابد است از ازل شکر خداوند فرض
چون که به فرمان اوست، نَیِّرِ اعظم، منیر

روح الامین گفت با حضرت خاتم که هان
مست از ازل تا ابد، سخت تو گردد یسیر

همسفران را بده مژده که با خرّمی
گام نهند استوار، در پی مردی خبیر

سلسله جنبان نور ،محرم اسرار حق
قافله سالار عشق ، حیدر صفدر امیر

بی بدلی یکّه تاز، هست که در عدل و داد
نیست، نیابد کسی، شهره تر از این شهیر

اهل یقین را به دل راه نه تردید یافت
هر که نصیر الحق است، حق شود او را نصیر

راه فراروی خویش بسته نبیند کسی
دارد اگر چون علی راهگشائی بصیر

دست علی را گرفت رو به جماعت رسول
در پی فرمان حق، داد بشارت بشیر

گفت منم من امین سرور اهل یقین
تالی تلوم علی ست، هست علیّ ام وزیر

هر که منم سرورش،هست علی رهبرش
چون علی و من کسی، نیست بشیر و نذیر

 داده خدا تا ابد، در دل هر  مؤمنی
 عشق علی را فقط سیطره ای دلپذیر

حشمتش از حد چرا، بود فراتر علی؟
چون که حصار الامم، بود فراشش حصیر

ظلم ستیزی که عدل اسوه ندارد جز او
شاه نجف شد ولی تکیه نزد بر سریر

عشق مداری که بود در نظرش حق عظیم
شوکت بی ادّعا داشته در چنته شیر

بود برازنده اش مسند شاهی چراک
تا عَلَم افراشت شد رایت قیصر قصیر

جامع الاضداد بود، رادترین راد بود
بود فقیری غنی، بود غنی ای فقیر

هست به فرمان او هر که بصیر است و پاک
نیست به فرمان او هر که نباشد بصیر

وه چه نویدی! رسید،عیٖد، چه عیٖدی سعید
می زند از این سبب طعنه به دریا غدیر


04 شهریور 1397 85 1

مومیایی یک عفریته

مادمازل امیلی ساژه هم که باشی،
از خودت وحشت خواهی کرد!
وقتی که،
به وضوح ببینی
در جِلدِ تو،
کسی دیگر،
جای تو را تنگ کرده است.
و تو،
او را،
از خودت تشخیص نمی دهی!
دنیای عجیبی است!
پر از شگفتی هایی که،
حتی اگر فکرشان را بکنی،
سرت سوت می کشد!
ما همیشه،
آدامس هایمان را،
با دهان دیگران جویده ایم.
و
قُوتِمان،
از حلقوم دیگران فرو رفته است!
درست از همین روست
که،
همیشه سیریم، سیر!
امّا از خودمان.
و
گرسنگی،
تنها در خواب،
به سراغ کرکس ها می رود.
زمستان،
عریان تر از پاییز،
پلشتی های زمین را،
آفتابی می کند.
و
کبک ها،
سرهاشان را
در برف فرو می برند،
تا هیچ نگاه هیزی،
قابشان را ندزدد!
همین دیروز،
در خبر ها خواندم که
باستان شناسان اسکاتلندی،
در بیغوله های گواتمالا،
به اسکلت مومیایی شده ی عِفریته ای دست یافته اند،
که خیال مهاتما گاندی را،
به آغوش کشیده است!


29 مرداد 1397 78 0

سلسله ی دودِ آه


سلسله ی دودِ آه، می رسد از گَردِ راه ، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از گَردِ راه، سلسله ی دودِ آه

حضرت مریم، مسیح زاده اگر بس ملیح،ماه جمالی صبیح
با تو بگویم صریح، لب نگشایی وقیح، للعجبا ، واه واه

میوزد الان دبور*، می کند از پل عبور،گیرَمَت افتد به تور
حوریه ای لخت و عور، می شود آیا به زور، قهقهه ات قاه قاه؟

عاری از اکراه باش، شعله ور از آه باش،شر نه،شررخواه باش
از خطر آگاه باش، مرد در این راه باش، دمبدم امّا، نه، گاه

آینه بی قشقرق، کی کند از غُصّه دق، تا که شود  بد قلق،
بر دل او منطبق ، ظلمتِ نا متّفِق،  از سر شب تا پگاه

پاتوق نور آینه ست ، مهد سرور آینه ست، شعر شعور آینه ست
رمز ظهور آینه ست ،کنه زبور آینه ست، گر تو نخواهی نخواه

گرچه به رو وا در است کس اگر از خود نرست، نه، نشود حق پرست،
چشمت اگر اختر است، اختر اگر اخگر، است گاه نگاهی گناه

چاق که کردت چپق؟، تا بکشی کم نطق !، یا بزنی کم  تپق!
می دَهَمَت مُشتُلُق، یکسره این بدعنق، عمر  تو سازد  تباه

از چه سبب دربدر، می دوی آسیمه سر، راه پر است از خطر
سعی کن ای  شعله ور، با تو در این رهگذر، راه بیفتد به راه

دهشتت از وحشت است، وحشتت از دهشت است،دهشتت از خفّت است
ظن نبر از عزّت است چون فقط از ذلّت است از سرت افتد کلاه

چشم بشو، گوش باش، شعله، شرر نوش باش،هوش، نه مدهوش باش
مرد خطا پوش باش،ناب خداجوش باش،تا نشوی  رو سیاه

دُرد اگر در سبوست، کارت اگر جستجوست، آب حیاتت به جوست،
ذکر لبت گر که هوست،زمزمه ات  دوست دوست، بگسلی از ما سواه

هان مگریز از بلا،تیر نخور از قفا، پیش تو خلوت سرا
هست فراهم بیا، یافته ای؟ کی؟ کجا؟ بهتر از این سرپناه

سلسله ی دود آه می رسد از راه گاه، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از راه گاه، سلسله ی دود آه

* دبورفرهنگ فارسی معین:(دَ) [ ع . ] (اِ.) بادی که از مغرب می وزد.


25 مرداد 1397 47 0

اذان به وقت نگاه رآفت مدار ایزد به دل نشیند


مگر نمی بیند است در ما عیار هر چه وبال، بالا
خدا پسندد چگونه آیا شویم افسرده حال، حالا؟

اذان به وقت نگاه رافت مدار ایزد به دل نشیند
نمازتان می درخشد آری اذان چو گوید بلال، لالا

سجودش است از خلوص ممتد اگر نشاطی زلال دارد
کسی که نزد خداست شانش بدون زنگ زوال، والا

به عرش خواهی خورَد اگر جِقّه ات بیا رو به حق بیاور
صریح با خود بگو برادر که داری آیا خیال، یا، لا؟

برای فرتوتی ات تاسف چه می خوری بی ثمر، ندانی
که عمر در این جهان فانی نباشدت لایزال، زالا؟!

دلیل دلدادگی به درس از وفور سرمستی و نشاط است
اگر از استاد خویش- ((جکسن)) - گرفته باشد مدال، ((دالا))

خمار خامی نباش زیرا که غافلانی که جمله خامند
چه طرف بر بسته اند از این که خریده باشند کال، کالا؟

اگر که مقصودت از شکفتن نه پختگی بوده خیرگی کن
به خود بزن حُقّه، سمت مردن بدون هیچ اتکال، کال آ


17 مرداد 1397 60 0

مقیم دولت سرای عشق از جنون گزیری ندارد آری

خجسته فر، پر، شد آنچنان از شمیم گلها سحر شکوفا
که پُر طروات تراوَد از طبعِ شاعران شعرِ تر شکوفا

همیشه وقتی که می گشاید به بزم گل بلبل از شعف پر
قَدَر کند در قضا تجلی، قضا شود در قَدَر شکوفا

نزیبدش جز لَحَد مقامی، نمی زند چون بلند،گامی
شرف اگر در نهاد انسان نگشته با زیب و فَرّ شکوفا

صلابتت را به کوه بنما که سر کند از ارادتت خم
اگر که خواهی هویّتت را ز گوهر ارزنده تر شکوفا

شِگِفتِگی در شکُفتن از شوقِ شورمستی شراره خیز است
سرشت انسان شود اگر با سماجتی شعله ور شکوفا

به هر طریقی که می تواند ببالد انسان به خود، ببالد
اگر که بیند نباشد از همّتش به غیر از هنر شکوفا

ضرر ندارد اگر بجوید زیان بشر گاهگاه از آن رو
که کم نگردیده در جهان بی بهانه سود از ضرر شکوفا

اگر چه ایمن نباشی آنی از انگِ دونان ِ پست فطرت
خطر کن آری،خطر، که زیبد فقط ظفر در خطر شکوفا

درنگت از درک دردمندیِّ دُرد نوشان درست اگر نیست
چرا نداری به دُرد نوشی شبیه مستان، ظفر شکوفا

سفر کن از خود به سوی هستی که از تو هر دم عدم گریزد
ثمر، سکونت، ندارد! آدم ، شود مگر در سفر شکوفا

گزندت از عشق اگر رسد هان نباش آنی پِکَر که هرگز
تبسّمی غنچه را نگردد - پِکَر اگر شد- ثمر شکوفا

مقیم دولت سرای عشق از جنون گزیری ندارد آری
جنونش از فرط عشق باشد همیشه در جوزهر شکوفا

مَدارِ ما معرفت اگر شد مَهارِ ما دستِ ذاتِ حقّ است
به خود ندید آنقدر فلک جز به نور مطلق ((قمر)) شکوفا


17 مرداد 1397 64 0

لندهور

باید اوّل باشد از رفتارتان خرسند، حور
تا که گردد رامِ رامِ رامتان، پابند، حور

مثل غِلمان باید از زشتی بری باشی، بری
آب گردد در دلش تا ناگهانی، قند، حور

پاک اگر از شهوتی مانند یوسف روز حشر
افکند در آتش آنجا بی گمان اسپند،حور

پاکیِ آکی اگر مانندِ تاکی باشَدَت
می شود مانند می جاریت در آوند، حور

گوش بر فرمان شیطانی و می خواهی سریع
در همین دنیا برایت مفتکی آرند، حور ؟

دل به حوّا می سپاری، حور داری انتظار؟
روده بُر آنگاه می گویی نباش از خنده، حور؟

خواب می بینی مبادا با طلوع صبحدم
تاجران ایذه از بنگاله آوردند ، حور!

یا نه شاید در خیالاتت مجسّم می کنی
غوطه عریان می خورد هر لحظه در اروند،حور

جسته ایم و جسته اید و دیگران خواهند جست
هیچ همتایی ندارد، هست بی مانند،حور

جستجو در ظلمت ای ابله ندارد بهره ای
چون که در ظلمتسرا رندان نمی پایند، حور

لُعبَتانِ ما در این عالَم نمی ورزند، عشق
مادرانِ ما در این دنیا نمی زایند،حور

می برند آنان که در غفلت بسر هر صبح و شب
عمر خود را بی بروبرگرد می بازند ، حور

شیخ صنعان روز روشن زهدِ خود را می فروخت
ــ بود شهوتباره چون ــ تنها به یک فروند،حور

حوریان آیا نمی دانی که عِلّیّینی اند
در کجای عالم سُفلی مگر یابند ، حور؟

حُسنشان مهپاره های مستِ جنّت ذاتی است
با سفیدابی و سرخابی نیارایند ، حور

می بَرَد در طرفه العینی دل از زُهّادِ مَنگ
می کُند در آنِ واحد زند را پازند، حور

می شوی حالی به حالی ناگهان وقتی که مست
می بَرَد هوش از سرت یکباره بی ترفند،حور

فاز منفی دیده ایم از غار کهف و کوه طور
فاز مثبت می دهد بر قلّه ی الوند، حور

آن که در دنیا فریبش می دهی پتیاره ای ست
با فریب و خدعه می افتد مگر در بند، حور؟

کامیابت می کند امّا نه با آلودگی
مثل این پتیاره ها بالا نیارد گند، حور

اشتهاتان ای هوس بازان عالَم مفرط است
حدس نتوان زد که می خواهید آیا چند،حور؟

لا ابالی های بی ره توشه ، خر گردیده اند
از خریّت های محضِ خود نمی خواهند،حور

در جهنّم لا ابالی ها نمی گردند، جُفت
در جهنّم لا ابالی ها نمی زایند ، حور

شب اگر در خواب خوش دیدی برایت ناگهان
عرشیان از آسمان ها لخت آوردند ، حور

نیست تعبیرش جز این کاسوده چرتت را بزن
کی شود با چون توئی بیچاره خویشاوند، حور؟

هست دلچسب از بس از فرط فریبایی و حُسن
— بر تمام سوگلی های جهان سوگند— ،حور

هوشت از سر گر نرفت از دیدنش آنجا ، فقط
گور بابای خودت باید بخندی، لندهور!!!


12 اسفند 1396 91 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها