در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ابراهیم حاج محمدی)

دفتر شعر

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 56 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 87 0

رندانه تر سرخیل رندان باش

آئینه ها را می کند سر شار از بهجتی زیبا و شور انگیز، هر جا فقط پا می گذارد نور
 دلواپسی های تو بیهوده ست، امروز را وقتی یقین داری، در رهن فردا می گذارد نور

ما بی خیال از ظلمتیم امّا، دهلیز هستی بی طمأنینه ست، وجدی برای زنده ماندن نیست
از سایه ها حتی گریزانیم، باید بفرساییم در ظلمت، ما را که تنها می گذارد نور

پروا نباید داشت از طوفان، با عشقِ آتشناکِ شور انگیز، امّید را باید شکوفا کرد
آشفتگی در کار عالَم نیست، جولان امواج خروشان را، بر دوش دریا می گذارد نور

از فرط پیدایی نهان گردید، هر جا شکوهی آفتابی شد، این خودحجابی ها شگفتی زاست
هنگامه جویی کرد باید زود، پرواز باید کرد بی پروا، آغوش اگر وا می گذارد نور

مردی اگر، تشویش بی تشویش، همّت طلب امّا نه غیر از خویش، دریوزه کن پیوسته نوش از نیش
فرصت غنیمت دان شکفتن را، توفیق مروارید سفتن را، در صقعِ رویا می گذارد نور

از روشنی طرفی نبست ابلیس، در سوگ ظلمت می نشست ابلیس، وقتی که چشمان تو بینا بود
اخلاص یعنی نور گردیدن، منّت کجا بیند کسی آنی، بر چشم بینا می گذارد نور

خورشید را هر آن به فرمان باش، از تن بدر زن آن به آن جان باش، رندانه تر سرخیل رندان باش
از بی تکاپویی گریزان باش، تا تیرگی ها را بر اندازی، فرصت مهیا می گذارد نور

سرگشتگی ترفند شیطان است، غفلت نباید کرد از آن آنی، با طیب خاطر چون که می دانی
با خلسه ای ممتدّ و روح افزا، در ذهن بودا «نیروانا» را، «پنهانِ پیدا» می گذارد نور


04 مهر 1398 108 0

آب و آيینه



دو سه شب پیش از این یقین داری، دیده ای خوابِ آب و آئینه
ایستادی نماز بگذاری، رو به محرابِ آب و آئینه

تو تمنّای آسمان هستی، با گلستان هم آشیان هستی
بسته ای با لطافتی زیبا، حجله ی ناب آب و آئینه

خِبره ای خِبره بی برو برگرد، هست دستت حساب کار ار نه
از کجا پس بدستت افتاده ست؟ نشئگی یابِ آب و آئینه

ناگهان تا فضا دگرگون شد، دل بر آشفت و مملو از خون شد
روح را در بدن به رقص آورد، شور مضراب آب و آئینه

هر چه ناسوتیان گمان بردند بود انگار نزد تو باطل
ساده بودند و بهت را ماندند، خیره در قاب آب و آئینه

چشم دنیا به گلشنت روشن، شب برای همیشه می میرد
نور وقتی دخیل می بندد، شبنم آسا به آب و آئینه

به زمین اعتنا ندارد هیچ، چشمت از بس که کهکشان کوچ است
دست های تو می رسد هر آن، مثل دریا به آب و آئینه

سِرِّ نی را دوباره افشا کن، در دلم عشق را شکوفا کن
مثل تو هیچکس نمی خواند، خطبه در باب آب و آئینه

جان افلاکیان به قربانت، جز چنین نیستند یارانت
جملگی شورمست و دلهاشان، هست بیتاب آب و آئینه

از تو تنها اشارتی کافی است، ای طلوع حماسه ای جاوید
تا مگر باز هم بجوش افتد، خون اصحاب آب وآئینه


10 شهریور 1398 132 0

سیاه


ای مثل چشم های بسته ی شب راهتان سیاه
تقدیرِ دشمنانتان نشد از آهتان سیاه

پرواز را چرا؟ چرا؟ به تماشا نشسته اید؟
تا هر پگاهتان شود چو شبانگاهتان سیاه؟

موجید اگر چرا نیامده اید از طرب به جوش
رویَش چرا نگشته دشمن بدخواهتان سیاه؟

همچون شَبَح که رم نمی کند از جز هوای پاک
هست از نگاهَ نابِ آینه اکراهتان سیاه

لَم داده روی تخت، بختِ بلندی که داشتید
خوابیده کم به حزنِ روانکاهتان،سیاه؟

ابری سمج کریه منظره تر از سگی پلید
افکنده سایه روی هر چه گذرگاهتان سیاه

آوخ که مثل دوده سوژه شدید از برهنگی
گردیده است مثل  سیرتتان جاهتان سیاه


14 تیر 1398 101 0

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد

اگر چه دارد همیشه هر کس نیاز مبرم بسی به باران
در این دیار اعتنا ندارد، کسی به قدر خسی به باران

عطش نیازرده است اگر کم کویر ما را چه جای حیرت
که مبتلا بوده ایم از اول به درد بی وارسی به باران

دلی کویری نمی گدازد که آهت از سینه بر نخیزد
عطش اگر شعله ور نباشد چگونه آیا رسی به باران؟

چرا فروغی به چشممان حُسن ناب رنگین کمان ندارد؟
نمی شود از چه رو خدایا نگاهمان اطلسی به باران؟

به رعد و برقی کسی چرا جُم نمی خورد مثل موج دریا
چرا امیدی به خرّمی در دلش ندارد کسی به باران؟

زلال آئینه ای مکدّر نمی شود در حریم هستی
در افتد از پا بلا بدور از شما اگر کرکسی به باران

دسیسه چیدند اگر که رخت از  دیار ما بر ببندد ابری
زمُختی طبع بد سگالان نیابد الّا گسی به باران

به ژاله شاید دلی طمانینه بازد امّا روا نباشد
بگیرد از فرط شوق رستن جوانه دلواپسی به باران


11 تیر 1398 109 0

پرواز


پرواز کرده ام که بدانی که کیستم
هستم اگر چه در گرو  محض نیستم

موجم که آشیانه بدوشم تمام عمر
با هر چه سدّ راه شود نه! نایستم

یک در صد احتمال بده اینچنین نه نیست
پنداشتی اگر که صدم، من دویستم

پیچیدنی است نسخه ی دردم ولی هنوز
پیچیده نیست زندگی ام، ساده زیستم

عشق است حق مثل خدا مثل بندگی
نوبت به من چرا نرسد؟ توی لیستم

من هم شبیه هر چه به غیر از خدای ماست
آوردنی بوده ام و بردنی استم

دل بردی و به زعم تو من باختم، درست
زیرا  مگر که غیر دل این بنده چیستم؟

اندوه می دهی م و نی ام ناسپاس چون
شادی به دل اگر نه، خوشا ماتمی ستم

کاری ست این که داده به دستم همیشه عشق
در خویشتن نشستم و تنها، گریستم

وامق شدم چرا که تو عذرای من شدی
عاشق شدم چرا که به خود ننگریستم


02 خرداد 1398 115 0

ضرب الأجل


باری به روی دوش غزل می گذاشتی
گاه اینچنین به بنده  محل می گذاشتی

پروانه وار می زدی آهسته بال و باز
آتش به روی قلب گسل می گذاشتی

من ضرب می شدم به دچاری به عشق تا
بیچاره ام خمار بغل می گذاشتی

تا بود باورت که منم بت پرست داغ
خود را مگر نه جای هبل می گذاشتی؟

این تن نه کم به چاکری ات سر سپرده بود
اما تواش همیشه هچل می گذاشتی

می شد به جای وعده کمی هم وفا کنی
جایی اگر برای عمل می گذاشتی

می شد برای آن که بمیرانی ام به پات
ضرب الاجل برای اجل می گذاشتی

می خواستم ببوسمت امّا چه می شد؟ آه
یک بار اگر که حد اقل، می گذاشتی


02 خرداد 1398 101 0

ویرانگرتر


بد حجابی گفته اند از سیل ویرانگر تر است
صدر اگر بر باد رفت از ذیل ویرانگر تر است

از تمامی بلاهائی که آید بر سرت
تار موی دختران صد کیل ویرانگر تر است

بی شک از در رفتنِ صدها ترن از روی ریل
میل مرد افتد اگر بر ریل ویرانگر تر است

گر چه خون ریزند مژگان سیه چشمان ترک
صد هزاران بار از آن ریمیل ویرانگر تر است

گاه گاه ای میل از جی میل ویرانگر تر است
گاه جی میل از هزار ایمیل ویرانگر تر است

داد فتوی شیخ ما  نیل است در مذهب مباح
چون نمی دانست نیل از میل ویرانگر تر است

راه اگر افتاده باشد آی مردم روشن است
سیل عصیانگر اگر در لیل ویرانگر تر است

گر چه در قرآن ربا در حکمِ جنگِ با خداست
از ربا جانا ریا واویل ویرانگر تر است

شیخ ما ما را به راهی می برد بی دنگ و فنگ
کز به سر افتادن اندر ویل ویرانگر تر است

شیخ ما بر مقصدش نائل نگردد بار اله
چون که از صدها گسل این نیل ویرانگر تر است


21 اردیبهشت 1398 111 0

همین را عشق


میزبانی کند خدا، جان  را، حَبَّذا مَرحَبا همین را عشق
می تکاند زمین زمان را ناب، می چشاند زمان زمین را عشق

عطش افزوده روح را  ایمان، بشکفد تا یقینتان در جان
سفره ی فیض اقدس است اهلا، مَنّ و سَلوی و انگبین را عشق

نور، می رقصاند آسمان ها را، جوهر افشانده اند اذان ها را
زبده تر کرده آشکارا چون، طعم شیرین هر یقین را عشق

ربنا نور را مهیّا کن، ربّنا طور را مصفّا کن
آفریند هماره از این پس، ربّنا های پر طنین را عشق

موسم ازدهار قرآن است، خرّمی در بهار قرآن است
مفتخر باش می کند هر آن، شعله ور عزم آهنین را عشق

 پر حلاوت تلاوتی دارد، وحی منزل حلاوتی دارد
می رساند به کام مشتاقان، شهد ایّاک نستعین را عشق

شکّ نده راه در دلت، زنهار، راه خود را به شبهه ها نسپار
حکمتی ناب اگر نه در کار است، مُد چرا کرده مَدّ و لین را عشق

بی خیال از بلیّه، عاشق باش، عُذر عَذرا پذیر و وامق باش
هرگز آری جز این نمی زیبد، حلقه ی ابتلا، نگین را- عشق-

 فارغ از اختیار ما جبر است، بشتابید لیله القدر است
حد امکان ما فزونی یافت، زده بالا چون  آستین را عشق

شورشت آن که رک به جان انداخت، تا دلت را نسوخت جان ننواخت
مژده ی صد گشایش است انگار، گره افکند اگر جبین را عشق


18 اردیبهشت 1398 126 0

خوکی پلشت (( هجویه ای نثار ترامپ))

ابراهیم حاج محمدی:
چون تو کم پیدا شود روی زمین خوکی پلشت
چشم مانند تو می بیند تک و توکی پلشت

رو به روی آینه بنشین نگاهی خیره کن
تا ببینی چهره ی عفریت مفلوکی پلشت

نیستت جز هرزه گویی کلّه خر هرگز هنر
کی تراود جز چرند از کلّه ی پوکی پلشت؟

ره به مقصد خیره سر هرگز نبردی ای خپل
پشم خر ریسیده ای هر بار با دوکی پلشت

حال و روز موشه دایان را ببین در زیر خاک
می خورد چون بر دهانت_ مثل او _کوکی پلشت

از نتانیابو توئی یابوتر از بس پخمه ای
می دهد بازی تو را با دمب خود غوکی پلشت

شک نکن مانند هر دیوث دیگر لاجرم
آرزو را می بری در گور متروکی پلشت

هر فسادی را توئی جرثومه ای ابلیسِ محض
کس نبیند چون تو دیگر دیپلوکوکی پلشت

ز آتش دوزخ مکن پروا بزی مانند سگ
می توانی رَست اگر با کاشکی، بوکی پلشت


04 اردیبهشت 1398 147 0

کوچه ای بن بست

زندگی را در به رویم کوچه ای بن بست، بست
چشم هایم را به رویم ماهرویی مست، بست

ما به داغِ خود به خود هرگز نبالیدیم رک
دیده بر خود - چون حبابی- هر که از خود رست، بست

آه ما را هر که دید آسوده دریابد که هیچ
دل نباید بر بلندایی که گردد پست، بست

عشق آمد - ناگهان- وا کرد از دل عقده ای
دید اما تا دل ما مملو از آه است، بست

عقل ورزیدم دلم شد  سینه چاکی هرزه گرد
عشق ورزیدم  دلم جز در خودش ننشست،بست

می شود حاصل فرج در کار عشّاق ای بشر
آذرخشی را اگر از پشت رعدی دست، بست

از جنون سر در بیاور مرد عاقل، ناگزیر
دست و بال عاشقان را عقل اگر تردست، بست


04 اسفند 1397 45 1

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


11 بهمن 1397 61 1

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


06 بهمن 1397 59 0

ولی خورشید می داند

شب است آبستنِ شرّی و بر خود موج می پیچد.
درنگی مات،
 در آئینه بهت آمیز،
چون کابوس پا برجاست!
چه نیرنگی مگر دژخیمِ خون آشام ِ خوک آیین به سر دارد؟
که بر می خیزد آه از سینه ی تفتیده ی مهتاب از ماتم.
گمانم کینه ی دیرینه ای دارند کفتاران.
در آتش،
موی اهریمن در افکندند انگاری،
که از تشویش خاکستر شدن
آتش خودش را باخت
سمج،
در کار خویش اند آنچنان خفاش ها هر شب،
که پنداری اثر از« نور »
در عالم نخواهد ماند.
ولی خورشید می داند،
_ اگر چه در پلشتیدن سمج باشند ناپاکان،
که « نور»،
این گوهر ِاز ذات شب بیزار،
در « مشکات »
تا صبحِ ابد باقی است.
نبندد طرفی از شمشیرِ کین آهیختن، ظلمت.
ولی خورشید می داند
بی تشویش،
از جنجال خفاشان،
که یک ارزن شکوهیدن* ندارد فتنه جویی های کودن ها،
که خود،
در منجلاب پر عفن پرورده ی دستان خود،
غرقند.
و در تلواسه ای** بی حد، گرفتارند .
تا آن حد که حتی از وجود خویش بیزارند.
و « نور »،
این زبده پیشاهنگ بیداری است، عالمتاب.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
  
* شکوهیدن=ترسیدن
** تلواسه=اضطراب،بیقراری، اندوه، ملالت


05 بهمن 1397 43 0

مقیم حیرتسرای عشقم

نمی کند جز به اشتیاقش درون این سینه آه من گل
مگر که چون صبح صادق آنی کند در آئینه ماه من گل

کم از حیائش صفا ندزدد نگاه آئینه خوی قلبم
چو می کند دمبدم از آن طُرّه  چون بهار انتباه من گل

ببین که در جلد خود نگنجم که دل به حسنش ربود از من
چه حیرت است این که کرده است از جمال او در نگاه من گل

ثواب دارد فراتر از حد غبار از آئینه ای زدودن
که جز به یک اعتنا شکوفا نمی کند پیش راه من گل

 کسی چو من حظ نمی برد از شمیم گیسوی مشکبارش
چه باکم است از عقوبت آیا که می کند از گناه من گل

بر اینم است اعتقاد راسخ  که از ازل تا کنون بلاشک
نه رُفته خار از مسیر من شر، نه رُسته از اشتباه من گل

تبسّمی کرد و غنچه کرد آرزو که کاش از نسیم رحمت
به عشوه ای اینچنین شکستن کند  به طرف کلاه من گل

نبرده پی هرگز آن که چون من نبوده عاشق به هیچ عنوان
که پیش و بیش از سحر نخواهد دمد چرا در پگاه من گل

نبسته ام طرفی از جنون جز همین که چون غنچه سر ببازم
شهید عشقم که بی محابا دمیده در قتلگاه من گل

طراوت انگیز قلب ما شد طلوع چشمش به بزم گلشن
ببین مبرهن دلیل روشن از ابتهاج گواه من - گل -

به حیرت افکنده ای نظر بر منی که بی بال و پر ترینم
نمی دهد جز به بارگاهت  امید بی سر پناه من گل

مقیم حیرت سرای عشقم هراسم است از چه غیر حرمان؟
به خود نبالم چرا  کند چون کرشمه ای دلبخواه من گل


03 دی 1397 53 0

ملیجک

خورده گز با ولع از قعر پلوپز ملیجک
برده از خوردن گز نابترین حظ ملیجک

بی کم و کاست سلبریتی پر حاشیه ای است
پوستینی به تنش کرد اگر از خز ملیجک

هان مبر ظن که شود منقرض از بیخ، نخیر
در زمین ریشه دوانیده  نود گز ملیجک

شک ندارم که در این عصر مدرنیته فقط
بسته با سلبریتی عقد منجّز ملیجک

تا خرش بگذرد از پل بخدا بوده و هست
در بدر در پی یک روزنه منفذ ملیجک

رندی آموز و بگیر  از سر رندی به سه سوت
هست اگر جربزه ات باج سبیل از ملیجک

سلبریتی تر از او نیست کسی در دو جهان
فِرز اگر خوانده رجز یکسره موجز ملیجک

کلمعلّق بزند چون  برسد فصل انار
زند القشتک اگر میوه دهد رَز ملیجک

رِندتر شیفتگی می دهد از خویش بروز
رُند تر تا بکند مزمزه مَزمَز ملیجک

عزت آری است فقط نزد خداوند حکیم
نزد شاهان جهان است معزَّز ملیجک


19 آذر 1397 148 0

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است

ابراهیم حاج محمدی:
شکفت اگر در سرشتت ایمان بخر به جان شعله ور بلا را
نمی دهد مرد راه حق هرگز  آنی آری  هدر بلا را

شکوهمندی به رسم عشّاق اگر نصیبت شود هنیئا
چه داو عشرت روان کنی گر نجسته ای در شرر  بلا را؟

بلا بجوی از خودت سفر کن به سوی حق با شعف به رندی
سواره ای یا پیاده هرگز نباش جویا مگر بلا را

حقیقت است این که در شریعت طریقتی دارد ارجمندی
که سالکانش ظفر تلقی کنند در هر نظر بلا را

به شادکامیِ رادمردانه عشق ورزیدنت ببالی
اگر که در عمر خویش جوئی همیشه با زیب و فر بلا را

نمی چشد شهد عشق ورزی پاکبازانه آری آن کس
که خیر عریان نمی کند آفتابی از متن شرّ بلا را

شبیه آئینه ها نظر کن به مُلک هستی که بر نتابی
بجز بدین شیوه، سایه گستر، دمی به هر بوم و بر بلا را

شعور یعنی شعارت از شعر تر طری تر رَجَز بماند
غرور یعنی چو حرّ بده از تهوّرت الحذَر بلا را

نکرده ای اقتدا به زینب گزافه لافیده ای و کوری
بصیرتت کو چون او ببینی خجسته زیبنده تر بلا را

چون او فقط راه عشق را پو، اگر أَبو الفَضْلَت است الگو
که شور مستانه فر تر از او ، نجسته کس در خطر بلا را

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است
که بی محابا و بی تعلل خریده با ما حضر بلا را

نظر به دقّت اگر بدوزی، حسین یعنی رشادتی محض
عَلَم به عالَم نکرده چون او کسی شهیدان کربلا را


01 مهر 1397 77 0

قصیده ی غدیریه

قصیده ی غدیریه
@@@@@@@@@

رود به سر می دود، رو به گلستان دلیر
تا که بدست آوَرَد باز چه در این مسیر؟

موج به رقص آمد از هیمنه ی جزر و مد
می کشد از فرط شوق شأنِ زِبَر را به زیر

شعله ور از عشق شد سینه ی عشّاق نور
داغ تر از داِغ شد هروله در  زمهریر

گشت  در آفاق طاق طاقت خورشید، تا
دید عطش می کشد یکسره عریان کویر

واهمه از باد داشت قاصدکی عشوه گر
موج خروشید و کرد دلهره اش را خمیر

بارور از  آفتاب سایه شد آنگاه مست
چشم چرانید از نور در آن عرصه سیر

خواست قِسِر در رود دید ضرر می کند
دبّه در آوَرْد زود تا که بیفتاد  گیر
 
عشوه گری کرد ناب، آن هم  با آب و تاب
تا که به چنگ افتدش کوکب حیران اسیر

افکَنَد آتش به جان عابدِ شب خیز را
ناز فروشد اگر رُک به طبرخون،زریر

نبض قضا می تپد تند تر از تند چون
خوب محک می زند شأن  قَدَر را قدیر

در دل «موسی» مگر جوهرِ خُم خورده جُم
چون که بر آورده از سینه «صفورا»،صفیر

هر که ز جام أَلَسْت مست شد از خود گُسَسْت
باز شناسد مگر غبغب حور از حریر؟

غیرتش انگار گُل، کرد چنان زُبده، نور
کز اثرش ناگه از، رعد بر آمد نفیر

چشم نپوش از نظر چون که تماشائی است
شعشعه ه ی نور با دبدبه ای بی نظیر

جز به خودش می زند صدمه مگر آشکار
دست به دامان نور هر که شود دیر دیر

ذات پلیدش شود، مثل شرر بر ملا
عاقبت آری چشد شهد شرر را شریر

پاک اگر استت سرشت، گام نهی در بهشت
حظ اگر از زندگی ناب نبردی بمیر

غایت قصوای نور نیست مگر روشنی
نور بنوشی شوی یکسره روشن ضمیر

زد به کناری نقاب چشم گشود آفتاب
دید که زمزم گرفت، دامن کوثر کثیر

شب پره در آفتاب تاب نیاور ، ببین
کفر چه بلعیده در قعر جهنّم؟ سعیر

شب سپری شد به هوش باده ی عرفان بنوش
روزِ تو را بعد از این غم نکند قمطریر

هر کسی از بخت بد قافیه را باخت، باخت
شامّه اش کور بود،کرد عبور از عبیر

مفت بدست آمده ست فرصت دلدادگی
چاره ات ارزانی است، پس نگریز از گزیر

 تا ابد است از ازل شکر خداوند فرض
چون که به فرمان اوست، نَیِّرِ اعظم، منیر

روح الامین گفت با حضرت خاتم که هان
مست از ازل تا ابد، سخت تو گردد یسیر

همسفران را بده مژده که با خرّمی
گام نهند استوار، در پی مردی خبیر

سلسله جنبان نور ،محرم اسرار حق
قافله سالار عشق ، حیدر صفدر امیر

بی بدلی یکّه تاز، هست که در عدل و داد
نیست، نیابد کسی، شهره تر از این شهیر

اهل یقین را به دل راه نه تردید یافت
هر که نصیر الحق است، حق شود او را نصیر

راه فراروی خویش بسته نبیند کسی
دارد اگر چون علی راهگشائی بصیر

دست علی را گرفت رو به جماعت رسول
در پی فرمان حق، داد بشارت بشیر

گفت منم من امین سرور اهل یقین
تالی تلوم علی ست، هست علیّ ام وزیر

هر که منم سرورش،هست علی رهبرش
چون علی و من کسی، نیست بشیر و نذیر

 داده خدا تا ابد، در دل هر  مؤمنی
 عشق علی را فقط سیطره ای دلپذیر

حشمتش از حد چرا، بود فراتر علی؟
چون که حصار الامم، بود فراشش حصیر

ظلم ستیزی که عدل اسوه ندارد جز او
شاه نجف شد ولی تکیه نزد بر سریر

عشق مداری که بود در نظرش حق عظیم
شوکت بی ادّعا داشته در چنته شیر

بود برازنده اش مسند شاهی چراک
تا عَلَم افراشت شد رایت قیصر قصیر

جامع الاضداد بود، رادترین راد بود
بود فقیری غنی، بود غنی ای فقیر

هست به فرمان او هر که بصیر است و پاک
نیست به فرمان او هر که نباشد بصیر

وه چه نویدی! رسید،عیٖد، چه عیٖدی سعید
می زند از این سبب طعنه به دریا غدیر


04 شهریور 1397 94 1

مومیایی یک عفریته

مادمازل امیلی ساژه هم که باشی،
از خودت وحشت خواهی کرد!
وقتی که،
به وضوح ببینی
در جِلدِ تو،
کسی دیگر،
جای تو را تنگ کرده است.
و تو،
او را،
از خودت تشخیص نمی دهی!
دنیای عجیبی است!
پر از شگفتی هایی که،
حتی اگر فکرشان را بکنی،
سرت سوت می کشد!
ما همیشه،
آدامس هایمان را،
با دهان دیگران جویده ایم.
و
قُوتِمان،
از حلقوم دیگران فرو رفته است!
درست از همین روست
که،
همیشه سیریم، سیر!
امّا از خودمان.
و
گرسنگی،
تنها در خواب،
به سراغ کرکس ها می رود.
زمستان،
عریان تر از پاییز،
پلشتی های زمین را،
آفتابی می کند.
و
کبک ها،
سرهاشان را
در برف فرو می برند،
تا هیچ نگاه هیزی،
قابشان را ندزدد!
همین دیروز،
در خبر ها خواندم که
باستان شناسان اسکاتلندی،
در بیغوله های گواتمالا،
به اسکلت مومیایی شده ی عِفریته ای دست یافته اند،
که خیال مهاتما گاندی را،
به آغوش کشیده است!


29 مرداد 1397 85 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها