در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد لطیف پور)

دفتر شعر

عزیز آدم و حوا

به باغِ معرفتم آمدی ! بچین نظرم را
کنارِ سروِ حُرٌیت،بیا ببین اثرم را

به روی صخره ی باور نوشته ام که بماند
اگر شبی بگذارم به خاک گور سرم را

نوشته ام که خدایم به آب عزٌت و حشمت
ثمر رسانده به حکمت درخت بارورم را

عزیز آدم و حوٌا، منم که روی درایت
نداده ام به شیاطین زمامِ خیر و شرم را

منی که وسوسه ها را نچیدم و نسپردم
به آب روضه ی حاجی درختِ بد ثمرم را

نرفته ام به حقیری که سمت قبله ی سیری
برای نان و نوایی دولا کنم کمرم را

((مرید پیرمغانم)) به شیخ شهر بگویید
به نزد بی سروپاها نبرده ام هنرم را

((مبوس جز لب معشوق و جام می)) که نهادم
در این صراطِ حقیقی ادامه ی سفرم را ...

شاعر :#محمد_لطیف_پور


18 آذر 1397 98 0

سکوت

روزها می گذشت و راز دلم
با سکوتی غریب توام بود
چشم در چشم هم،به هم نزدیک
یک قدم،تا یکی شدن کم بود

یک قدم از تو ، یک قدم از من
یک اشاره تا سرایِ آغوشت
روزها می گذشت و شاید هم
لحظه لحظه،شدم فراموشت

روزها می گذشت و قفلِ دلت
با صدایی شکسته تر می شد
این طرف هم ،تمام حرفِ دلم
حبس در سینه ،راز تر می شد

روزها می گذشت و قامت تو
مثل سروی کشیده تر می شد
شب که می شد ز ضربه های فراق
قامتِ من خمیده تر می شد

روزها می گذشت و قصه ی ما
بی سرانجام بود و نامعلوم
شعرِ من را چگونه او می خواند؟
کی شدم من ز خاطرت معدوم ؟

روزها می گذشت و آخر آن
سهم من از تو این عبارت بود
((ای دریغ و حسرتِ همیشگی)) ام*
کاش راهی بسوی وحدت بود
.
ترس یا شرم؟ ، شاید غرور بود!
علتِ آن سکوت را نمی دانم!
من که هستم؟!سوال سختی نیست!
عاشقت بودم و دوباره می مانم


#محمد_لطیف_پور
*مصرع از استاد #قیصر_امین_پور
.


06 آبان 1396 173 0

موسم دیدار

اینجا من و دلتنگی و یک دفتر و خودکار
آنجا تو و دل دادن و دل بردن از اغیار

اینجا همه با عطر تنت خاطره دارند
تنها نه منِ غمزده حتی در و دیوار

آنجا تویی و بوسه ز لبهای کسی که
هی بغض چپانیده به حلق منِ بیمار

من با لبِ خشکیده دعا می کنم هر روز
او با لب شیرینِ تو وا می کند افطار

رفتی و شکستی دل تنهای مرا، کاش!
یک بارِ دگر سر برسد موسم دیدار


01 تیر 1396 237 0

حالا که رفته ای

در محضرِ دلی که برایت غریب نیست
من اعتراف می کنم و وقتِ فریب نیست

با رفتنت ، مدام ، چنین نعره می کشم
"کین عشق!جز جنگ و جدل با رقیب نیست"

حوایِ من هوایِ تو دارد کسی هنوز
آن آدمی که در سبدش جایِ سیب نیست!

حالا که رفته ای تو بفرما که عشق چیست ؟!
من عاشقِ تو بودم و خامش ،عجیب نیست؟!

حالا که رفته ای من و این روزهای سخت
وقتی که درد هست و ولیکن طبیب نیست

حالا که رفته ای به سلامت ! برو ، برو
گاهی مجال آمدن و (أمَن یُجیب) نیست

محمد لطیف پور


29 فروردین 1396 115 0

چایخانه


همیشه چشم و لبت بهترین دوای من است
دلیلِ عاشقی ام اشکِ چشمهای من است

هوای چشمهای تو کی می رود ز سر بیرون؟
که نور چشم تو،روشناییِ هوای من است

لبت حکایت قند است و سرخین مثال چای
مگیر خرده اگر چایخانه، جای من است!

به سوز چایی اول قسم، که وقت رفتن تو
رقیب خنده کنان گفت او برای من است

سیاهیِ آسمان ، گریه های ممتدِ ابر
بساطِ روضه ی دنیا، در عزای من است

شعری از محمد_لطیف_پور
.


25 اسفند 1395 215 0

مثلِ سربازِ غریبی که به راهش خطر است

مثلِ سربازِ غریبی که به راهش خطر است
قلبِ بیچاره ی من ، در پیِ تو در به در است

پادگانی شده اینجا ز فراقت ای دوست
بس که کارم همه دلتنگی و خونِ جگر است

لشکری همچو منِ غم زده اندر پیِ تو
هر چه گفتند و نوشتند بیا، بی اثر است

حالِ من حالِ همان افسرِ تبعیدی هست
آنکه چون من ز خطا و گنهش، بی خبر است

با توام با تو که سرداری و بالا دستی
باز سربازِ تو محتاج همان یک نظر است

سالها رفته ولی ،عشق تو،کی کهنه شود؟
سالها دام و کمینم ،همه از یک نفر است

تو وَ یاسوجی و مو هم مِ کویرُم چه کِنُم
اَر بخی فاصلَمو قدر همی یک سفر است!*


#سوغاتی_سربازی
#کویر_یزد
#پادگان_آموزشی #آیت_اله_خاتمی

* : بیت لری بویراحمدی


28 آذر 1395 249 0

بدونِ چرا

تو را به رسمِ وفا دوست می دارم
تو را برایِ خدا دوست می دارم

چرا،چگونه و کی ؟ من نمی دانم!
تو را بدونِ چرا ! دوست می دارم

نفس کشیدن من بی تو ناممکن
تو را به جایِ هوا دوست می‌دارم

درونِ سینه ی من، دردِ هجرانت
تو را زِبهرِ شفا ، دوست می دارم

به وقتِ گریه، مُدامی که دلتنگم
تو را زمانِ دعا دوست می دارم

صفایِ خانه یِ من، وزنِ اشعارم
بیا بیا که تو را دوست می دارم


#محمد_لطیف_پور
24 مرداد 1395


25 مرداد 1395 284 0

تغییر


هر کسی در زندگی چیزی تمنا می کند
عاقبت آینده اش را مرد پیدا می کند

وقتِ نومیدی و غم، این نکته را بشنو ز من
زندگی تغییر را یک باره بر پا می کند

آنکه چون یوسف تقاضایش عزیزی می شود
در مسیرش چاه هم باشد تقاضا می کند

در جوانی با هوس در جنگ باش و درستیز
گاه گاهی لاجَرَم،دعوت،زلیخا می کند

عیب خود را بین و در اصلاحِ آن کوشش نما
عیب ها را عاقبت، آینده رسوا می کند

می شود بیچاره تر در زندگی و حرفه اش!
آنکه عیبی دارد و پیوسته حاشا می کند

رنج و غم در راه گر باشند بی تابی مکن
زندگی را سختی و لبخند زیبا می کند

(لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَا) یعنی که او
بنده اش را با تلاش و سعی معنا می کند

#محمد_لطیف_پور
20 تیر 1395


20 تیر 1395 499 0

آیه هایِ اِعجازِ

ای نام تو بهترین سرآغازِ غزل (1)
چشمانِ تو آیه هایِ اِعجازِ غزل

گیسویِ تو آغازِ معمایِ من و
پیچیده گی اش،حکایت و رازِ غزل

لب های تو ابتدایِ اهدافِ من و
لبخند تو انتهایِ پروازِ غزل

ای خاص ترین ترانه،ای همرهِ شعر
با سازِ تو می شوم هم آوازِ غزل

کافر شده ام به هر چه غیر از تو ولی
با ناز تو می کشم کمی نازِ غزل

از غمزه ی چشمان و کراماتِ تو بود
روزی که شدم قافیه پردازِ غزل

1 - برداشتی آزاد از مصرع( ای نام تو بهترین سرآغاز ) نظامی گنجوی

#محمد_لطیف_پور


21 فروردین 1395 569 0

به مناسبت سال جدید/اقدام وعمل


ای همدمِ قصیده و ای همرهِ غزل
شیرینیِ بیانِ تو ،اندازه ی عسل

"اِقدام" کرده ایم، در آغازِسال نو
فرمانبرِ نگاهِ تو باشیم ، در عمل


11 فروردین 1395 347 0

سین سلام

عید آمد و دل در فراقت،بیقرارست
با تو تمامِ فصل هایم چون بهارست

بوی بنفشه،بوی لاله،بوی ریحان
بی بویِ تو،همچون عذابِ بی شمارست

نوروز در پیش است و مردم شادمانند
نوروز اما لحظه ای دیدارِ یارست

هفت سین ها بی تو همه بی اعتبارند
این سفره با سین سلام _َ ت پایدارست

یاسوج سرما دارد و من بی خیالم
روزی که گرمی بخشِ من دستِ نگارست

با تو بهاری می شود جان و جهانم
زین رو تمامِ خانه ام،در انتظارست



25 اسفند 1394 560 0

فال حافظ

آری هوا بدونِ تو دلگیر می شود
دوری ولی عشقِ تو تکثیر می شود

آخر به یادِ چشمِ تو در گوشه ی اتاق
شاعر کنارِ دفترِ خود پیر می شود

گویی که فالِ حافظ و دیوانِ شهریار
مرهم بر این وضعِ نفس گیر می شود

تنها تویی بهانه و تنها تویی هدف
این بیتها به عشقِ تو تحریر می شود

وقتی نگفتم َت که بمان در کنارِ من
حالا بدونِ تو ، گریه سرازیر می شود

قیصر نوشت ، شرحِ مرا پیش از عاشقی
گاهی اگرچه زود، ولی دیر می شود



04 اسفند 1394 562 0

رفتی و این ابیات را دلگیر کردی

وقتی که باعشقت،مرا زنجیرکردی
ذهنِ مرا دائم به خود درگیر کردی

چشمانِ بیمارت، مرا بیمارتر کرد!
اما تو دَر درمانِ من تأخیر کردی

من با جنون از عشق تو لبریزبودم
وقتی تو رفتی و نبودی دیر کردی

این راه، راهِ عشق بود و راه ایمن
این راهِ ایمن را تو بی تأثیر کردی

من آن جوانِ ساده یِ دیروز هستم
اما تو با رقصِ زمان،تغییر کردی

این چین هایِ رویِ رُخسارم گُواهند
یکباره چندین سال من را پیرکردی

گفتم بیا،اما تو نَشنیدی و رفتی
رفتی و این ابیات را دلگیر کردی


25 بهمن 1394 538 0

عشق یعنی

سعی و کوشش میکنم تا بازیابم خویش را
تا که زیبایش کنم آینده ی در پیش را

دور می گردم ز عاداتی که کورم کرده اند
گر پر و بالش دهم این فکرِ دور اندیش را

قدر حالم را بدانم بعد از آن حال خراب
بارالها خود عنایت کن منِ درویش را

دست گیرم باش و گیرم را به دستت بازکن
کم گره نگشوده ای!افزون بگردان بیش را

نوش دارویی و بعد ازمردنم گر سررسی
با نفس های تو درمان می کنم هر نیش را

سوی چشمانت به رقص آیم اگر مهلت دهی
تا مسلمانش کنم این نفسِ کافرکیش را

عشق یعنی اینکه بعد از سالها بی حاصلی
هم تو را پیداکنم،هم مقصد و هم خویش را


14 بهمن 1394 607 0