در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده احسان اسکندری)

دفتر شعر

زندان پاییز

بنام خدا
باز این منم، شبیه همیشه، کمی مریض
دنبال عکس روی تو درقهوه، روی میز
در انتظار آمدنت پشت پنجره
با هق و هق زیر لب و سرفه های ریز
باز این منم، چهار کتاب و دو بیت شعر
من را کسی به جز تو نمی خواند ای عزیز
آه این منم که مست شده از نگاه تو
از جام چشم هات، تعلل مکن، بریز
بیش از همیشه باز تو را دوست دارمت
این است حال من، ای کاشکی تو نیز...
#احسان_اسکندری


16 مهر 1397 42 0

غصه ی ایرانی!

بنام خدا
برات قصه آوردم از شهرمون
برات غصه هایی که ایرانیه
غروری مث گوشه ی زرد سقف
که توو راه بارونِ ویرانیه !
بخور، نوش جونت،بخور، نوش جون
بخور، خون ماهاست؛ لیوانیه
هوا سمت کاخ شما خوبه، نه؟
هوا سمت ما خیلی توفانیه
جوونی که بغضش توو سیگارشه
که خشمش روی قوطی رانیه
صف آتش جوخه عمر ماهاست
نفس میکشه هرکی، قربانیه
که میشه بمیرن غم و غصه هاش
توی کسر کوچیکی از ثانیه
جوون نگهبان بی حوصله
که دنیاش دیوار دژبانیه ...
خودش باز نشسته توو تاکسی زرد
امیدش به دخل یه دختر خیابانیه
تو خوش بگذرون لای پولای ما
توی کاخ-ویلای فرمانیه
یه دنیا تفاوت ؟ توو یک دونه شهر؟؟؟؟؟
تو میگی که این وضع انسانیه؟؟
سرش توی سطله واسه نون شب
تو تهرانی هستی و تهرانیه!
اینه وضع روز و شب مردمی
که هرروز دنیاش بارانیه
بذار رد شم از غصه و قصه ها
از این رشته هایی که طولانیه
به فکر علاجم نیفتن یه وقت
که درمانشون «هیس درمانی»ه
یه روز بغض ما می‌شکنه آخرش...
یه روز...
مثل شغلی که پیمانیه...
#احسان_اسکندری


04 شهریور 1397 45 0

چرا نماند؛ چرا از قبیله ی ما رفت؟

بنام خدا
پس از تو هیچ کس از این قبیله خواب نداشت
کتابخانه ی عقل کسی کتاب نداشت!
جنون چشم تو واگیر بی نهایت بود
به چهره بعد تو دیگر کسی نقاب نداشت
و باد جلوه ای از پیچ و تاب مویت را...
و موی هیچ کسی چون تو پیچ و تاب نداشت
تو ساک بستی و اشک من و عشیره ی من
بجز قبول نبود تو انتخاب نداشت!
عشیره ام همه یعقوب بود و یوسف رفت...
و چشم های سفید کسی سراب نداشت...
-چرا نماند؟!
-چرا از قبیله ی ما رفت؟!
و این سوال مکرر شد و جواب نداشت
#احسان_اسکندری


25 آذر 1395 130 1

پایان

بنام خدا
خستگیم و زدم زیر بغلم
دفترایی که پشتشون اشکه
تازه بعدِ یه عمر فهمیدم:
عشق و اینا همش فقط کشکه
***
رفتنم مونده توی جاکفشی
من توو کوچه با دمپایی ابری!
انتظارام و کندم از رو مُچم
راه میرم تووی راه بی صبری!
***
کاپشنم داره اشک میریزه!
برگه هامم یه خرده خیس شدن!
جوب کوچه تا خرخره برگه!
این درختام «کاسه» لیس شدن!!!!!!!!!!
***
گوشیم و در میارم از جیبم...
همه چیم و «دلیت اکانت» کنم!
بسه دیگه!!! چقد شب تا صبح
تنهاییم و توو گوشی سانت کنم؟!
***
برگه هام و یکی یکی دارم
میریزم توو ادامه ی کوچه
ای بابا...
لعنتی!
یادم افتااد...
دور دورا...
لواشک...
آلوچه...
***
{کاش می شد بفهمه این روزا
مثل قرقی بهش حواسم بود...
آرزوم بوده آخرا یک بار:
اول لیستای تماسم بود...}
***
جلد مشکیِّ خیس دفترم و
میندازم تووی سطل شهرداری
کاش میشد توو جلدش و بخونی...
کاش می شد که اون و برداری...
***
میرم از پله های پُل بالا
من و یه کوه خستگی؛ با هم
زیر لب هم علیرضا آذر:
...«هم نمی دانم آنچه می خواهم»...
***
***
***
صحنه ی بعدی مرده شور خونست!
کاش می شد ببینمت توو راه...
قبر اون گوشه منتظر مونده...
حیف که مرده ها نمیگن:«آه»...
#احسان_اسکندری
.
.
.
.
چشمم آندم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا سر صبح قیامت نگران خواهد بود...


15 مهر 1395 212 0

معشوقه ی چکمه پوش!

بنام خدا

کار دادی به دست من بانو

با دو فنجان قهوه ی قجری

آنچنان محو حمله ات گشتم

که نماند از نژاد من اثری

***

لطفعلی خان تا ابد زندم

پشت دیوار زخمی شیراز

شهر کرمان خاطرات شما

کور کرده شکوه من را باز

***

تن زخمی کشوری هستم

شهر شهرش به غارت آغشته

یک نفر با خیال خام خودش

ترکمان چای تازه ای کِشته

***

غرق آتش پر از هجوم شغال

خسته، آشفته گیسوی تبریز

شیر دیروز و گربه ی امروز

در سکوت ترانه ای شب خیز

***

قلمم را تراش داده دلم

تا که «کاشان»ه مست خون بشود

تا امیرِ کبیر چشمانم

کشته ی جرعه ای جنون بشود

***

یک نفر را اجیر کرده دلم

توپ بسته به صحن احساسم

زیر باران سرد سربش باز

خون چکید از جوانه ی یاسم

***

تف به رویت! چه بخت و اقبالی!

بچه شاهی تو را تکان بدهد

سیم آخر شوی برای دلش!

در غمارش تو را نشان بدهد!

***

دست و پا می زنی رها بشوی

در تنت بغض «جنگلی» مانده

جای جای تنت پر از آغوش

در مسیر تو ریزعلی مانده!

***

تا میایی تنی به آب زنی

خزرت زیر چکمه ای رفته

اژدهایی نشسته روی خلیج

دست و پایت دوباره شد بسته

***

ذهن من «خیس خون سهراب» است

باز تختی، دوباره دلواری

با سیاوش دوباره سودابه

باز این قصه های تکراری

***

تن من خسته مثل سوسنگرد

قلمم غرق خاک دزفول است

شهر خونین من نشسته به خاک

شاه بانو به خویش مشغول است

***

به درازا کشیده قصه ی ما

قصه ی ما دوتا رمان شده است

طفل نسل سیاه دیروزی

قد کشیده، و نوجوان شده است!

***

تا کی از تیغ اشتباهاتت

کاشی مسجدم ترک بخورد؟

این تن بی صاحاب وامانده

تا کی از چشم تو کتک بخورد؟!

***

اشک هایم برات کافی نیست؟!

باز باید جنون به رخ بکشم؟!

تیغ داری که باز شریان را

با زبان شما به خون بکشم؟!

***

در تو افسانه ی زلیخا را

یوسفی، ای خدا... زنده کند!

کاش روزی، شبی، گناه، تو را

در لحاف علاقه...

دور از جان!!!!!

***

سهم من از تو یک تراوش شد

نوش جان کسی که «بامش بیش»

سیندرلا، سفید برفی جان!

بیخیالِ تمام از این پیش!

***

برو اما بدان که فردایی

ناله ای هم به گوش ما برسد!

آه از آن لحظه ای که مظلومی

ناله هایش به کدخدا برسد!

***

فتنه کردی که لحظه هایم را

بار دیگر برای خود بکنی!

مخملی آمدی که قلبم را

باز هم مبتلای خود بکنی!
***

کور خواندی، از این ببعد اصلن

خبری از شکست دیگر نیست!

بچه ی ریش دار دیروزی

آن که هی می شکست اصلن نیست!

#احسان_اسکندری

 



05 خرداد 1395 358 3

غزل بخوان

بنام خدا
با یاد من بدون اشاره غزل بخوان
در زیر گریه های ابر بهاره غزل بخوان
درر خاطرات من دو قدم قهوه دم بکن
از صفحه های تکه و پاره غزل بخوان
وقت غروب، خانه که دلگیر می شود
قدری به عصر زشت قواره غزل بخوان
تردید عصر های بهاری که بغض کرد
حافظ بیار و باز دوباره غزل بخوان
شب ها که من به یاد شما گریه می کنم
مثل طلوع سرخ ستاره غزل بخوان
‫#‏احسان_اسکندری‬
95/1/25
‫#‏یک_عصر_بارانی_بهاری‬



26 فروردین 1395 615 1

معماری خدا

بنام خدا
چشمان تو از نمک نمکزار تر است
از چشم تو #چادر ت غزلوار تر است
یک کعبه ی در حال تردد هستی!!!
الحق که خدا از همه معمار تر است!
#احسان_اسکندری
1395/1/1
اولین دشت سال 95 !
#رباعی
#عاشقانه_چادر
 
 


02 فروردین 1395 302 0

دم عیدی...

بنام خدا
*دم عیدی...*
کمی قبل تر:
دم عیدی... پدر رسید از راه، زخمی از خرج های سالانه
شده امسال مثل هر نوروز، پدرک دلشکسته، ویرانه
کنج خانه شبیه زندان بود، بی رمق، بی چراغ، بی لبخند
خانه مثل همیشه اش، اما... پدر و مادر و ... فقط خانه!
دخترک با تمام احساسش، به پدر با صدای مشتاقش:
«فرش های جدید همسایه؛ کفش های جدید فرزانه»
سرفه ی مادرش پرید وسط، سرفه های همیشگی، آن شب...
دختر اما ادامه می داد و : « گل سر های عید پروانه»...
 کمی بعد:
در خیابان آنوری آن شب، یک نفر شیشه های ماشین را...
« دشت اصلن نکرده ام آقا»؛ : « برو گم شو گدای دیوانه...»
زیر چرخ جوان سرمستی، دم عیدی خلاص شد از درد...
زیر باران سکه ها آن شب، قصد قربت... وفور شکرانه...
#احسان_اسکندری
عیدتان #مبارک؟!
.
.
.
.
پی نوشت1:
 توی یخچال خالی آن شب، غیر یک شیشه آب... مشتی آه...
پدر بی نوا دم عیدی... چشم در انتظار «یارانه»!!!!!
پی نوشت2: 
بمیرد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام!!!!!!
.
.
.
چه جای عشرت است وقتی مرد های همسایه آنقدر دیر به خانه می روند تا کودکان خوابیده باشند، تا نان از دستان خالی پدر طلب نکنند؟!!!!
هزاردستان- علی حاتمی



27 اسفند 1394 321 0

پیر عشق


بنام خدا
از لبت تا سیر عشقم کرده ای
در جوانی پیر عشقم کرده ای
با دلم آخر چه کردی بی نشان؟
زخمی شمشیر عشقم کرده ای
سرو باغم را کمان کردی و بعد
هم نشین تیر عشقم کرده ای
بی قرارم از همان وقتی که تو
با غرض درگیر عشقم کرده ای
گرگ دست آموز چشمانت شدم
کم کمک زنجیر عشقم کرده ای
 #‏احسان_اسکندری



12 اسفند 1394 421 0

پروانه

بنام خدا
شدی آتش و شعله شعله چشیدی
پر و بال پروانگی های من را
تو افسانه بودی و معنا نکردی
غم و بغض افسانگی های من را
نفس های دیوانه ام زیر و رو کن
عطش دار دیوانگی های من را
به یادم کمی پرسه ها را بیاور
شب شعر بی خانگی های من را
سکوت تو سرمای آتش فشانی
طپش های پرچانگی های من را
نوشتی تو در حسرتی بی نهایت
خیالات هم شانگی های من را
#احسان_اسکندری



08 اسفند 1394 341 0