در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده راضیه مظفری)

دفتر شعر

تقدیم به ملکه ی شهرم...

هرصبح پشت پنجره نور تو میتابد
باران به شوق بوسه بر روی تو میبارد
هرصبح میبویم نسیم صبحگاهی را...
بانو! هوای شهرمن عطر تو را دارد!

باران که میبارد، دلم شوق حرم دارد
پرمیکشم سوی تو مانند کبوترها
تصویر گنبد در نگاه زایران ‌جاریست...
باران دوچندان کرده زیبایی صحنت را

انسو نشسته خاطرات کودکی هایم
در جشن تکلیف شقایق های نه ساله...
در پرسه های بی مهابا در شبستان ها...
در جست و خیز قاصدک در دشت الاله...

باز اشک هایم واژه واژه میچکد بر شعر
پیچیده بین واژه ها عطر هوای تو
شاعرشدم تنها به شوق اینکه روزی باز
من هم شوم مانند«پروین» خاک پای تو...

راضیه مظفری


16 فروردین 1396 121 0

دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

روی بخار شیشه با انگشت لرزانم...
نام تو میگرید به احوال پریشانم
چیزی برایت یاد من را زنده خواهدکرد؟
یک شعر...یا عطری زنانه...یا...نمیدانم!
ای ساحل مغرور...دلتنگم شبیه موج
گاهی به تو سر میزنم...اما نمیمانم
دارم برایت شال میبا...راستی آیا-
اصلا تو سردت هست بی گرمای دستانم؟
::
باشد...اگر آرامشت را میزند بر هم
دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

راضیه مظفری


01 فروردین 1396 240 2

دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم

روی بخار شیشه با انگشت لرزانم...
نام تو میگرید به احوال پریشانم
چیزی برایت یاد من را زنده خواهد کرد؟
یک شعر...یا...عطری زنانه...یا...نمیدانم!
ای ساحل مغرور..دلتنگم شبیه موج
گاهی به تو سرمیزنم...اما نمیمانم
دارم برایت شال میبا...راستی! آیا-
اصلا تو سردت هست بی گرمای دستانم؟
::
باشد...اگر آرامشت را میزند برهم
دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

راضیه مظفری


01 فروردین 1396 152 1