در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمدجواد قیاسی)

دفتر شعر

اینجا برای خسته ها جا نیست!

از اینجا خسته ام اینجا برای خسته ها جا نیست
کسی را با پریشان حالی ام میل مدارا نیست

میان این همه آدم فقط دستان من سرد است
گمانم عاشقم، آری، وگرنه فصل سرما نیست

مرا آتش زده خورشید و باران هم نمی آید
کویرم، ساحل خشکی که در آغوش دریا نیست!

کنارت هستم و اما حضورم را نمی فهمی
کنارم هستی و جز من کسی اینگونه تنها نیست

نمی خواهد برای من ریاضیدان شوی، بس کن
خودم فهمیده ام جمع من و تو حاصلش ما نیست

خودم هم طرد خواهم کرد خود را از جهان خود
همان وقتی که جسمم هست و روحم دیگر اینجا نیست

"محمدجواد قیاسی"


06 بهمن 1396 76 0

ماجرا

غزل نه! شاعر تو ماجرا نوشته و بعد...
به مطلعت هیجان داده تا نوشته، و بعد...

طلوع چشم تو در چند خط نمی گنجید
برای چشم تو طومار ها نوشته و بعد...

نگاره های دل غارها به من گفتند
بشر از اول خلقت تو را نوشته و بعد...

چه بی بهانه دلم خواست شاعرانه شوی
چه عاشقانه قلم از شما نوشته و بعد...

غزل نوشته ام و سوی تو فرستاده ند
مباد اینکه بپرسی: چرا نوشته؟! و بعد...

ولی نه، تو... تو همانی که هیچوقت ندید
برایت این منِ عاشق چه ها نوشته و بعد...

"محمدجواد قیاسی"


22 شهریور 1396 60 0

ماجرا

غزل نه! شاعر تو ماجرا نوشته و بعد...
به مطلعت هیجان داده تا نوشته، و بعد...

طلوع چشم تو در چند خط نمی گنجید
برای چشم تو طومار ها نوشته و بعد...

نگاره های دل غارها به من گفتند
بشر از اول خلقت تو را نوشته و بعد...

چه بی بهانه دلم خواست شاعرانه شوی
چه عاشقانه قلم از شما نوشته و بعد...

غزل نوشته ام و سوی تو فرستاده ند
مباد اینکه بپرسی: چرا نوشته؟! و بعد...

ولی نه، تو... تو همانی که هیچوقت ندید
برایش این منِ عاشق چه ها نوشته و بعد...

"محمدجواد قیاسی"


22 شهریور 1396 90 0

خودم برای دل خود سیاه می پوشم

شبیه چشمه - ولی بیت بیت - می جوشم
که مدتی ست روان نیست روح مغشوشم

همین که شیوه ی شعرانگی گرفتم، آه...
رونـد زنــدگی از اصــــل شــد فراموشم

خــدا نخــواسـت ســـرم داد مــرگ را بزند
و چند قطره جنون ریخت در سر و گوشم

همین خوش است که با اینکه رد شدی از من
هنــوز ردّ تـو مــانده سـت روی آغوشم

غمـت تمــام مرا از تن خودم کنده ست
که خود قبای برازنده ای ست بر دوشم

کسی که نیست عزادار مرگ قلب کسی
خـودم بــرای دل خـود سیاه می پوشم

"محمدجواد قیاسی"


20 مرداد 1396 196 0

صدای من کور است

میان بهت و سکوتم، صدای من کور است
دلم گرفته و دنیا شبیه یک گور است

نمرده ام که خودم را به درد بفروشم
که تا زمانه همین است جنس غم جور است

نه با کسی سخنی گفته ام از احساسم
نه خود شنیده ای از من که آری اینجور است

بگو چگونه به راز دلم رسیده ای و
چگونه کشف تو این شد که عشق مقدور است

من و تو از دو مسیر مخالف آمده ایم
من از سیاهه ی دنیا و شهر تو نور است

لیاقتم فقط این شد که حسرتم باشی
لیاقتم فقط این نیست، حیف مجبور است...

"محمدجواد قیاسی"


10 خرداد 1396 148 0

ترس

می ترسم از شب های بی فانوس می ترسم
از صبح فرداهای پر افسوس می ترسم

روشن نشد مفهوم این عشق پر از ابهام
من از حقیقت های ناملموس می ترسم

در چشم هایت رنگی از برپایی فتنه ست
من دیگر از آبی اقیانوس می ترسم

عشقم به تو خارج شد از میدان هر تقویم
از حمل و ثور از ماه و اورانوس می ترسم

هرچند قلبت قلّکی از عشق پر باشد
از سکه های عهد دقیانوس می ترسم

با اینکه رویایم همیشه با تو بودن بود
حالا نمی خوابم! از این کابوس می ترسم

"محمدجواد قیاسی"


03 اردیبهشت 1396 185 0