در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمدمهدی قیاسی)

دفتر شعر

تنهای خویش

خود رها کردم، شدم تنهای خویش
تا به مجنونم رسد لیلای خویش

چشم من بر چشم آهو دوختند
روی «او» دیدم، شدم شیدای خویش

در درون خسته ام، حافظ! کسی است
من خموش و «او» کند غوغای خویش

از «تو» پرسیدم، به من عطّار گفت:
«نیست یک ذرّه تو را پروای خویش»

جان ناپروا! «تو»یی در عمق قلب
من که می دانم! نکن حاشای خویش

در میان های و هوی روزگار
خوش زدی آن نغمه بی تای خویش

در سرم افتاد وصل آفتاب
سوختم چون «بیدل» از سودای خویش

توی این صحرای تفت آبی نبود
تا بنوشم بشکنم گرمای خویش

از زبان مولوی گفتی: به هوش!
تشنگی جو تا شوی دریای خویش

آصف



17 خرداد 1396 142 1

بوی وصل

از صبا بشنیده ام من باز بوی خویشتن
زنده شد در من خیال و آرزوی خویشتن

تاک انگور دل از ابر سیاه می شکفت
مستی ام آمد به یاد و طرف جوی خویشتن

از سماع بید مجنون گل دریده پرده ها 
در چمن هر بلبلی مشغول هوی خویشتن

سوسن آزاده با یک صد زبان دل کند
با غزالان غزل خوان گفتگوی خویشتن

نوبهار آمد زمستان رفت از یاد زمان
جابجا کرده است دنیا ساز و گوی خویشتن

لاله جام سرخ را با آب شبنم غسل داد
داغ دل نم می زند او با سبوی خویشتن

مرغک مینای جان با شوق وصل روی خود 
آشیان سازد به عشق آباد کوی خویشتن

تشنه جام تو ای ساقی افسون نیستم
می خورم می از لبان خوبروی خویشتن

«آصف» افسون هوس از سینه و سر دور کن
همچو نرگس چشم شو در جستجوی خویشتن



07 فروردین 1396 189 0