در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیر محمد خلیلی)

دفتر شعر

شب است و باز دل من بهانه می خواهد

شب است و باز دل من بهانه می خواهد
به وصف تو غزلی عاشقانه می خواهد

بدون واهمه بی قافیه بدون ردیف
قلم رها شده است و ترانه می خواهد

کمان مشکی بالای چشم تو زیباست
نگاه توست که وصفش کرانه می خواهد

پرنده ی دل من پر زده است تا شهرت
کنار خانه ی تو آشیانه می خواهد

تو را بدون نما و بدون آرایش
نجیب و ساده و پاک و یگانه می خواهد

چگونه حالی این دل کنم نبود تو را
دلی که لحظه به لحظه بهانه می خواهد


24 خرداد 1397 40 0

گناهش همین بس که یارم نبود

غم از اولش هم کنارم نبود
اگر عشق تنها شعارم نبود

ازین درد بدتر مگر میشود
دچارش شدم او دچارم نبود

چرا برگ تقدیر دل آمده است
مگر خشت حکم قمارم نبود

من از بعد او روح حیران شدم
تن من به جز استتارم نبود

به قبر خودم سر زدم جمعه باز
به جز دل تنی در مزارم نبود

نواری ز قلبم گرفتم ببین
شکستی به خط نوارم نبود

مرا کشت و رفت و دلم را شکست
تلافی ز عادات کارم نبود

برای ابد در دلم حبس باد
گناهش همین بس که یارم نبود


22 خرداد 1397 19 0

پیچیده است حل معمای چشم تو

دنیا بدون عشق تو غیر از خیال نیست
حتی نفس بدون تو بانو حلال نیست

از بس ندیدمت به تو هی خیره میشوم
منظور این نگاه برایت سوال نیست؟

من با نگاه حس دل ابراز میکنم
ابراز حس دل به کلام و مقال نیست

پیچیده است حل معمای چشم تو
اما برای این دل عاشق محال نیست

قلبم برای توست و نگاهت برای من
والله این تجارت بی اعتدال نیست

زخم است قلب من نمکش میزنی چرا؟
قلب است انچه پس زده ای اشغال نیست

ای اشک نقطه ضعف مرا فاش میکنی
چیزی نگو به دوست زبانم که لال نیست

((عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟))
احوال من نقیضه ی ابیات فال نیست؟

پایان قصه مثل همان اولش بد است
پایان عشق من به تو گویا وصال نیست

این حرف ها تناوب بی انتهای ماست
دنیا بدون عشق تو غیر از خیال نیست



29 فروردین 1397 103 0

من عاشق تند گفتن حرفاتم

کل غزل و رباعیاتم با هم

الوده به منجلاب دل با ماتم

روزی به زبان عامیانه میگفت:

من عاشق تند گفتن حرفاتم


17 فروردین 1397 92 0

دوری اجباری

فریاد زدرد دوری اجباری

شب ها که به سر میزندم بیداری

با تک تک خود دوباره نیشم زده اند

این عقربه های ساعت دیواری


17 فروردین 1397 82 0

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم
عکس تو را روی زمین با فندک آتش میزنم
اشکم ز چشمم میچکد
اما به خود قول شرف دادم فراموشت کنم
وقتی که از آذر تو را
دیگر ندیدم بهتر است
از یاد خود پاکت کنم
اینجا که با تنهایی ام هر بار خلوت میکنم
با سوزنی بر دست خود حک میکنم:
باید فراموشت کنم
مضمون اشعارم دگر
هرچیز غیر از عشق توست
هرچند میخواهم تو را
باید فراموشت کنم
اما چرا شک میکنم


26 بهمن 1396 58 0

ارزوی کمی دل

گفتی که طعم عشق نیاید به کام
برفی است هرگزش که نیامد به بام ما

شاید کمی هوس به دلم آید و رود
اما گرفته عقل همیشه لجام ما

گفتی که از عوامی و هرگز نمی رسد
حتی به آرزوی کمی دل مقام ما

این نیز بشنو از من خسته که از غلاف
شعری برون فتاده به جای حسام ما:

((بیهوده است موعظه در گوش مرده ها))
بس است پند و موعظه،دائم لوام ما

ما عاشقیم و عشق نفس های این دل است
خوش گفت شاعر از دل ما از پیام ما

((هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما))

باری بدان دگر ز دل ما سخن مگو
این است حرف آخر و حسن ختام ما


18 بهمن 1396 38 1

ما عاشقیم و عشق نفس های این دل است

گفتی که طعم عشق نیاید به کام ما
برفی است هرگزش که نیامد به بام ما

شاید کمی هوس به دلم آید و رود
اما گرفته عقل همیشه لجام ما

گفتی که از عوامی و هرگز نمی رسد
حتی به آرزوی کمی دل مقام ما

این نیز بشنو از من خسته که از غلاف
شعری برون فتاده به جای حسام ما:

((بیهوده است موعظه در گوش مرده ها))
بس است پند و موعظه،دائم لوام ما

ما عاشقیم و عشق نفس های این دل است
خوش گفت شاعر از دل ما از پیام ما

((هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما))

باری بدان دگر ز دل ما سخن مگو
این است حرف آخر و حسن ختام ما


16 بهمن 1396 7 0

لبخند تو از پشت نگاهت پیداست !

در ظاهر و باطنت قیامت برپاست

انکار تو در عشق شدیدا زیباست

هر چند تکان نمیخورد لبهایت

لبخند تو از پشت نگاهت پیداست


12 بهمن 1396 47 0

هوا ابری،دلم ابری،نگاه آسمان ابری

هوا ابری دلم ابری نگاه آسمان ابری
بدون تو بیابان هم شد اندر این جهان ابری

چه ابری عمق چشمانم بیفتاده که چشمانت
دمادم میکشد من را به سوی"شهرتان"ابری

صدایی میرسد گاهی که مرز مژه میگوید:
مشو خیره به چشمانش که میگردی از آن ابری

همه گفتند صامت شو صدای تو غم آلود است
چه گویم که غزل روزی رود از این زبان ابری

نگاهت حرف ها دارد دریغا من نمیفهمم
چه غوغایی تو کردی و سپس گشتی ز جان ابری


17 دی 1396 104 0

"این شعر اشاره به دولت و شخص خاصی ندارد"

زنده باشم،مرده باشم،هان!چه فرقی میکند؟
زنده ام با مرده ام بی جان چه فرقی میکند؟

وقتی آب از سر رود بالا چه یک یا صد وجب
دست و پا هرچه زنی در آن چه فرقی میکند؟

در جهانی که بدی جایش به خوبی داده است
مسلمی یا کافر عریان چه فرقی میکند؟

گرگ ها بالا نشستند و همه صد گوسپند
میچرند اینجا به یک چوپان!چه فرقی میکند؟

جاهلان مکتب نرفته کاتب عالی شدند
بوف کور و شیمی و قران چه فرقی میکند؟

چشممان را بسته اند و جیبمان را میزنند
کاغذ و بسیاری از تومان چه فرقی میکند؟

بر دهان هرکسی مهر خموشی میزنند
ظلم و جوری میکنی اعلان چه فرقی میکند؟

این فلک دار مکافات است و میچرخد شبی
حائرا حرفت کنی پنهان چه فرقی میکند؟
 


02 دی 1396 80 0

سلامی کن شما بر ما و بعد از آن خداحافظ

سلامی کن شما بر ما و بعد از آن خداحافظ
صدایم کن به آوازی از این پایان خداحافظ

چه در پیدا چه در پنهان دگر کاری ندارم من
برو با هرکه میخواهی برو ای جان خداحافظ

خداوند حافظت باشد همانگونه که من بودم
نگاهم کن تو ای زیبا شکن پیمان خداحافظ

یادت می آید آن روزی که من گفتم نرو رفتی
همانگه که جلو رویت شدم قربان خداحافظ

الانی که جلو رویم زپیشم میروی خوبی؟
تو خب باشی منم خوبم دارم ایمان خداحافظ

چوزد باران به روی گونه ات یادم بکن یارا
در آنگه یاد تو افتم چه خوش باران خداحافظ

کنون در بدرقه شاید نمانم بعد از این آری
خداحافظ خداحافظ تو ای مهسان خداحافظ


27 آبان 1396 78 0

این دل نه که سنگ است فقط سنگ صبور است

این دل نه که سنگ است فقط سنگ صبور است
از بس که صبور است دلم خسته و کور است

این دل چه سیاه و چه سفید است تو دانی
فرضا که دلم مثل تو روشن و طهور است

من در دل خود اندکی گر جای ندارم
اصلا تو مکن فرض که دل کوچک و مور است

حجم دل من پر شده از حب تو ای یار
این علت و معلول که در حال عبور است

تو امدی و کل دلم را بگرفتی
جبری است که جابر ز دل خسته چه دور است...


29 شهریور 1396 9 0

بشنو از من چون حکایت می کنم

بشنو از من چون حکایت می کنم

از جدایی ها شکایت می کنم

یشنو از دل،خسته است،حرفی مزن

قصه ی دوری روایت میکنم

بشنو از حائر چه ها از تو کشید

با غمی دیرین صدایت میکنم

من گدای عشق و تو شاه منی

گر طباقی هست گدایت میکنم

ای سفید روی سیه موی جمیل

عشق تو چون اختری من را هدایت میکند

                                              
شاعر:امیر محمد خلیلی(حائـــــر)




18 خرداد 1396 224 0

چشمان تو،زندان محض ذهن من

آی ای چشمان تو زندان محض ذهن من                                          آمدم تا قلب خود را بنده مهمانت کنم

بنگر ای جان بر منو تلخی بخند ای نازنین                                 چشم خود را خیره بر سودای چشمانت کنم

ای که جمله صورتت زیبا ترین سیمای خلق                            این سکوت بشکن که من کل جهان نامت کنم

من نمی دانم چرا عشق تو در قلبم نشست                                 ساحر وحشی بیا تا بنده خود رامت کنم

دیدگان تو چه دارد،عهد من با خود شکست                               گرگ من سویم بیا با یک سخن دامت کنم


12 خرداد 1396 183 1