در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده جواد مهدی پور)

دفتر شعر

اسباب صلح ..

بسمه تعالی


باز نگذارید بر دشمن ، درِ فرهنگ را
می نشاند بر رخ آئینه ، گَردِ زنگ را

نرم خویی ، بهترین اسباب صلح عاقل ست
مومیایی خُلق و خو ، خاموش سازد جنگ را

از فقیران سخت تر جان می دهند اشرافیان
فقــــر ، آسان می کَنَد از تن ، قبای تنگ را

خنده را در پرده ی گل ، آب و تاب دیگر ست
طعم خوش در شیشه می باشد مِیِ گلرنگ را

حسرت هم صحبتی دارد دلم با تو ، ولی
دل چگونه بر سخن وادار سازد سنگ را ؟

کوته اندیشان به شیطان دست همّت می دهند
سگ به آسانی کند طعمه ، شکار لنگ را

در بساط آفرینش سرو از هر گل سر ست
سر بداران ، زیر می گیرند نام و ننگ را


جواد مهدی پور


29 اردیبهشت 1398 95 1

سیل ..

بسمه تعالی

زخمی ام از آب های آسمان دریا کجاست
ابرها را سایبان انگاشتن نوعی خطاست

آسمان با رود ها وقتی تبانی می کند
گل نمی روید ز بارانی که اسباب بلاست

موج با کشتی نکرد آن را که باران می کند
کشتی بی بادبان انگار که بی نا خدا ست

باد هم امسال در این فصل حیران می وزد
بر خلاف میل گل هایی که در باد صبا ست

خانه بر دوش ست مثل سیل ، عمـر آدمی
خانه را در معبر سیلاب خواندن نا بجاست

دل ندارد چاره ای از خشم آب رود ها
بهترین تسکین دل اینجا ، مناجات و دعاست

بستر میـــــل ست این دنیا ، شبیه عمر ما
جاودانی نیست آغازی که پایانش فناست

جواد مهدی پور


14 اردیبهشت 1398 111 0

شهر عشق ..

بسمه تعالی

ترشرویی میکند گل از شراب دیگران
دردسر می آورد بوی گلاب دیگران

تا نباشد سرزنش از جانب چشمان دوست
من ندارم هیچ ترسی از عتاب دیگران

هر گناهی را کند در محضر سبحان ، ولی
بی حیا بر دارد از عصیان ، حجاب دیگران

باز باشد هر دری بر روی تو وقت نیاز
روز و شب باشی اگر در فتح باب دیگران

چشم خود را آنچنان از خفتگان بیدار دار
تا نخسباند تو را تاثیر خواب دیگران

از حساب کرده های خویشتن ایمن نباش
ای که کردی عمر را صرف حساب دیگران

عاقلان در انتخاب عشق دقت می کنند
دل نمی بندند بر هر انتخاب دیگران

آسمان دل که با خورشید رویت روشن ست
بی نیازم می کند از ماهتاب دیگران


جواد مهدی پور


03 دی 1397 51 0

ارتفاع نا تمام ..

بسمه تعالی


من ندیدم پخته ای در پیش خام افتد به خاک
نیست ممکن پیش خس آن خوشخرام افتد به خاک


با طلوع مهر روشن هر که خود را تر نکرد
بی گمان در نا امیدی وقت شام افتد به خاک


سرسری نگذر تو از گردونه ی چرخ فلک
آن که بالا تر رود از پشت بام افتد به خاک


بی تامل حرف های خام و بی جا را نزن
مستمع چون پخته تر باشد کلام افتد به خاک


چشم از خورشید پوشیدن مرام کافری ست
بس که نا بینا نمی بیند مدام افتد به خاک


دفتر اندوه دل را هر که با غم پر نکرد
بی گمان از ارتفاع نا تمام افتد به خاک


با خموشان صحبت از فریاد کردن سادگی ست
دم نزن در گوش کر چون که پیام افتد به خاک


پند گیر از آفتاب عالم افروز بلند
ذره بینی بین که پیش خاص و عام افتد به خاک




15 مرداد 1397 68 1

نامه ..

بسمه تعالی

می رسد این روزها بر دست دلبر نامه ام
تا بخواند حرف های سرد را در نامه ام

شکوه های آتشینی نامه با خود می برد
تا بر آرد دود از بال سمندر نامه ام

در سیاهی گم شود روز قیامت آفتاب
می شود ناخوانده در صحرای محشر نامه ام

ساده لوحی های من شد عاقبت نقشی بر آب
محو میخواهد شود از دیده ی تر نامه ام

گرچه از خامی شدم در زندگی نامه سیاه
می کند در عشق اما کارعنبر نامه ام

نیست پنهان زخم دل هایم برای دیگران
چون نمایان ست در بال کبوتر نامه ام

گفتم آن بیگانه با این نامه گردد آشنا
دیدم او بیگانه تر شد با خط هر نامه ام

احتیاجی نیست دیگر بر کبوتر داشتن
می کند در عشقبازی کار شهپر، نامه ام



جواد مهدی پور


21 بهمن 1396 69 0

فیض کامل ..




بسمه تعالی



هر دلی از عشق خالی باشد آن را دل نخوان

آرزو مند هوای نفس را عاقل نخوان



فیض کامل می رسد از حق به ذرات جهان

حرف حق را در کتاب زندگی باطل نخوان



ساحل آن باشد که لنگرگاه کشتی ها شود

موج دریا را چو دست اندازها ساحل نخوان



رهبری که باز نستاند تو را از خویشتن

راهزن بشمار او را رهبر قابل نخوان



من برای خوبرویان دین و دل را داده ام

بیش از این در دست و دل بازی مرا جاهل نخوان



پینه می بندد به خود دستی که صد مشکل گشا ست

پینه را در دست آن مشکل گشا مشکل نخوان



شمع سوزد تا سحر در محفل پروانه ها

محفلی که خالی از پروانه شد محفل نخوان



فضله می ریزد شبیه موش نادان با سخن

هر تهی مغزی که نادان ست را فاضل نخوان



می ستیزد با ستم فرمانروای پاکبــــــاز

حاکم سر در هوا را قاضی عادل نخوان





جواد مهدی پور


14 دی 1396 92 0

مردم ..

بسمه تعالی

ربطی به من ندارد دار و ندار مردم
مشغولم و ندارم کاری به کار مردم

با آنکه سخت باشد امرار زندگانی
کاری بکن ، نباشی تا وام دار مردم

گم می شود کسی که دنبال دیگران ست
در یاب خویشتن را بی انتظار مردم

چشم نیاز خود را بر رهگذر بپوشان
تا پر نسازد آن را گرد و غبار مردم

کوری که حق دیدن بر دیگران نمی داد
می کرد ادّعا ، اوست آیینه دار مردم !

اسباب نا امیدی ست امّیدواری خلق
هرگز نباش ای دل امّیدوار مردم

از منّت ، آب گردد مانند تیغ عریان
لب تر کنی مبادا از جویبار مردم

افکنده سر به پایین ، همواره از خجالت
خون می خورد کسی که شد شرمسار مردم

بنیاد سست معیار پا در رکاب باشد
نگذار پای خود را روی عیار مردم



جواد مهدی پور


10 دی 1396 95 0

دستار ..

بسمه تعالی

گـــرد می بینند در آیینه این نادیدگان
عقل می جویند جای عشق نافهمیدگان

مدفن عشق ست آنجا که وصال آید پدید
شوق وصلت می شود افزون به هجران دیدگان

عاقبت بینند آنان که حساب خود رسند
در قیامت فارغ اند آن خویش را سنجیدگان

می شوند آخر همه در کوره ی خجلت گلاب
مثل گل همواره در باغ جهان خندیدگان

در بهار سبز می بازند بر پاییز زرد
سفره ی آمال خود را با غضب برچیدگان

قدر درویشی بداند آنکه سلطان بوده است
ساحل دریا شود ایمن به طوفان دیدگان

هر که دستار تشخّص را گذارد بر سرش
از نگاه ما شود کمتر ز سر پوشیدگان

جای بوسه، کاسه می خواهند آن نامحرمان
در حرم محراب می جویند خود رنجیدگان


جواد مهدی پور


27 آذر 1396 120 0

تاج دانش ..

بسمه تعالی

دل میان سینه بی دلبر نمی گیرد قرار
دانه ی اسپند در مجمر نمی گیرد قرار

هر زبان سرخ روزی می دهد سر را به باد
آتش ، آخــــــر زیر خاکستر نمی گیرد قرار

تا نریزد خون ما از پا نیافتد چرخ دون
با " می " ته مانده این ساغر نمی گیرد قرار

ریشه ی ما بستگی دارد به نوع زندگی
کشتی سر گشته بی لنگر نمی گیرد قرار

تا توانی دل به دست آور هنرمندی اگر
بی هنــــر در عالم دیگر نمی گیرد قرار

رو نمایی می کند گل از رخ اش فصل بهار
غنچه ی خوابیده در معجر نمی گیرد قرار

دل پر از خون ست از ظلمی که بر ما می رود
با دل غمدیده چشم تر نمی گیرد قرار

سروری را مرد دانا می برد با خود به ارث
تاج دانش نیز بی سرور نمی گیرد قرار

می روم در سایه سار عشق ات ای آرام جان
بی تو دل در سایه ی دیگر نمی گیرد قرار

سر اگر اسرار دارد می رود بالای دار
چون تن سردار در بستر نمی گیرد قرار



13 آذر 1396 128 0

آینه ..

بسمه تعالی


راز های بر ملا در سینه دارد آینه
از تو عکس بی ریا در سینه دارد آینه


با خودش تنها کند در خلوت شب گفتگو
ساده قلبی مبتلا در سینه دارد آینه


شیشه ی عمر مرا با سنگ خود خواهی نزن
بیشمار آیینه ها در سینه دارد آینه


بی وفا خود را کند در نزد ما بی اعتبار
کهنه زخمی از جفا در سینه دارد آینه


روی خود را بر نگردان ای گل از چشمان من
روی زیبای تو را در سینه دارد آینه


باید از آیینه ها آموخت و یکرنگ شد
نفرت از روی دوتا در سینه دارد آینه


دولت سر در هوا را می برد باد هوا
قصه ها از این هوا در سینه دارد آینه


صورت خود را نکن همرنگ با رنگین کمان
جام یکرنگ وفا در سینه دارد آینه



جواد مهدی پور


07 آذر 1396 130 0

رونمایی ..

بسمه تعالی


هر که روزی از فراموشان این زندان شود

مثل یوسف مالک ملک دل خوبان شود



جان ما در تنگنای جسم کامل می شود

در صدف هر کس بماند گوهر غلطان شود



هستی ما بستگی دارد به تکرار نفس

مرگ یعنی یک نفس در سینه ات پنهان شود



سبزه ی خوابیده را از پای خود تا بر کَنی

قامت رعنای تو چون سرو در بستان شود



رو نمایی کن تو هر نقشی که در نُه پرده هست

پرده برداری کن از آیینه تا عریان شود



مثل سکه هر که پشت خویش را بر زر دهد

روی هر آیینه بر آن سکه روگردان شود



هر که چون خضر از علایق دست هایش را نشست

مثل اسکندر در آن ظلمات سر گردان شود



سر نپیچد هر که از سوز و گداز زندگی

روزگاری در جهان سر حلقه ی مردان شود




جواد مهدی پور


08 آبان 1396 90 0

حقیقت ..

بسمه تعالی

هر که خود را می کند محروم از لب های یار
می کشد در گوشه ی میخانه سختی بی شمار

مهر خوبان با سخن آسان نمی آید به دست
ناگهان معشوقه هر کس را نخوانی زینـهار

در زمستانی که دست مستمندان خالی است
سخت می آید برایم صحبت بوس و کنــــار

در فراق چشم های آبــی دریایی ات
ماهی تنگ بلور سینه باشد بی قرار

مثل گل هرگز فریب مهلت دوران نخور
بگذراز فصل خزان خویش در وقت بهار

من حقیقت را نشان دادم برای دیگران
جای من اماّ حقیقت می رود بالای دار

زندگی یعنی برای عشق تنها زیستن
یک تنه بر قامتت تنهای عالم دل سپار


جواد مهدی پور


18 مهر 1396 112 0

آرزو ..

بخواهی یا نخواهی  مرگ  تنها می برد ما را

از این گردونه ی مرموز دنیــا  می برد ما را

 

نکن تکلیف همرامی به مــــــــــا  ای باد سرگردان

که دست از جان خود شستن  به صحرا می برد ما را

نکن خود را اسیر " آرزو " در زندگی  ای دل

که از امروز بی حاصل  به فردا می برد ما را

 

نگو یک قطره  در رودیم  و آب بی سر انجامیم

که رود از قطره  بر خیزد  به دریـا می برد ما را

 

خدا  آن چشم آهو  را  ز چشم بــد  نگه دارد

که در هر گردشی   چشم تماشا می برد ما را

 

نپرسیدیم ما هرگز  که با خود  کاروان سالار

از این ویرانه ها  تا شهر  آیــا می برد ما را ؟

 

نشسته روی قایق در کنار ساحل مرگــــیم

که روزی موج می آید از اینجا می برد ما را



26 شهریور 1396 84 0

حرفی از عشق ..

بسمه تعالی



اینجا سخن از عشق گفتن یک بهانه است
آیات غمزه ، حرف های عاشقانه است



باید سرود آیینه های ناگهان را
آیینه اینجا بهترین باغ ترانه است



حتی برای عشق چشمان تو کافیست
رنگین کمان ابروانت  آشیانه است



وقتی که لب تر میکنی  یک بوسه کافی ست
آثار بوسه بر لبانت  جاودانه است



تمجیدی از دل میکنی هر جا که باشی
میدانی اسرار دل من   محرمانه است



این رابطه پنهان نمی ماند همیشه
رسوا شدن از عشق  تاثیر زمانه است



دائم نهال عشق تو  در سینه ی من
باور بکن سر سبز تر از یک جوانه است





 


20 شهریور 1396 85 0

گرد باد ..

بسمه تعالی

 

با منِ حیـــــــــران نگردد در بیابان گرد باد

می کند خود را فراموش از دل و جان گرد باد

 

ریشــــه  در صحرا ندارد   پایکوبان می رود

خانه بر دوش ست در صحرای امکان گردباد

 

هستی ما بستگی دارد به پایان حیـــــات

گَرد هستی را فشاند از خود آسان  گرد باد

 

دولت سر در هـــــوا  هرگز نماند پایدار

جلوه ای آید ، شود از دیده پنهان گردباد

 

حلقه ی زنّـــــار را  پـای مسلمانی نبند

گَرد را هرگز نمی پیچید به دامان گرد باد

 

از جنون در دور خود پیچیده ام مانند مار

در بیابان  ســـر نیارد از گریبان  گرد باد

 

تیـــره بختان را نمی بیند کسی در زندگی

شب که می آید نمی باشد نمایان گرد باد

 

گرم می سازد دل شوریده را زخــــــم زبان

خار و خس را می دهد امکانِ جولان گرد باد

 

 

جواد مهدی پور



15 شهریور 1396 87 0

شاه ولا ..

 

بسمه تعالی

 

 

شیر مردی تو ، در این قول خدا بحثی نیست
سیف هم سیف تو ، در شرح فتی بحثی نیست



شانه هایت اثر از بار فقیران دارد
پادشاهی تو برای فقرا ، بحثی نیست



تو امام همه ی خلق جهانی آری
اینکه مظلومی از آن جور و جفا ، بحثی نیست



طعنه بر منصب ایمان و عدالت دادند
که در آن صحبت غصب خلفا بحثی نیست



تو بزرگی و بزرگی به تو عادت دارد
خوان تو شامل هر شاه و گدا ، بحثی نیست



ظلم کردند تو را خانه نشین ات کردند
اینکه هستی تو همان شاه ولا ، بحثی نیست


مهر می بارد از آن ابر عدالت هر روز
سایه گستر شده ای بر سر ما بحثی نیست



تو همان شیر خدایی و امام مظلوم
یا علی (ع) شیر خدایی ، بخدا بحثی نیست

 



14 شهریور 1396 76 0

حاشا ..

بسمه تعالی
 
نشسته روی ساحل ، حال دریا را نمی داند
شبیه کافری ،  معنای عقبــی  را نمی داند
 
شبیخـونی که می گویند از آثار آن  این ست :
مسلمان   فرق مسجد  با کلیسا را  نمی داند !
 
برای حل مشکل  اهل دانش در پی عقل اند
که جاهل معنی نادان و دانـــــا را نمی داند
 
 
چه راز ست این که آدم های تنها زود می میرند
کسی تنهایی مرمـــــــــــــــوز آنها را نمی داند
 
 
نپرس از آنکه بد مست ست ، آثار شراب و آب
که ناخوش  مرز بیداری و رویــــا را  نمی داند
 
 
کسی که از حقایق روی گردان ست در دنیا
نمی دانم چرا  معنای حاشــــا را نمی داند ؟
 
 
تمام قصه های عاشقی را هم بخواند کس
اگر مجنون نباشد ، قدر  لیــلا را نمی داند
 
 
 
جواد مهدی پور


13 شهریور 1396 76 0