در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ساحل تراکمه)

دفتر شعر

شیطان که خواست مُهر کند بر دل جهان غم را


شیطان که خواست مُهر کند بر دل جهان غم را
تکثیر کرد توده ی بدخیم ابن ملجم را

آفت نداشت باغ بهشتی ، به سیب و گندم نیست
غیر از طمع نبُرد کسی آبروی آدم را

آنها که در به در پیِ اعجاز کربلا بودند
بر نیزه ها چرا نشنیدند اسم اعظم را

تا زنده ایم بارخدایا یکی خبر ببرد
سیمرغ بال گسترِ در قله ی مُحرم را

جز راه و رسم عشق مسیری نماند، مغبون است
هر کس نبُرد سهمش از این سفره ی فراهم را

آزادگی، ببار که دارویمان فقط این است
شاید فراگرفت بهاران دوباره عالم را

ساحل تراکمه.


15 آبان 1396 96 0

...

برای گم شدن در کوچهٔ مهتاب فرصت نیست
صدای صبح می آید ، برای خواب فرصت نیست
 تمام عمق عرفانت ، برودوش  و لب و مویم
 سزاواری به مستهجن ترین القاب ، فرصت نیست
 چه سرو و سوسنی؟ شمشاد کو؟ بیدار شو اینجا
 برای رستن یک بوته ی شاداب فرصت نیست
بشوی از دفترت ابیاتِ تن آلوده را ای مرد
که در ذهنت برای یک زن بی تاب فرصت نیست
 من از سیلاب می ترسم ،ولی با مرگ خواهم رفت
 که دیگر بعدازاین جریان ، در این مرداب فرصت نیست
 


29 مهر 1396 232 0

سوگ نخلستان

صبح پاییز در هوای نخلستان
 با توام با تو ای خدای نخلستان
 بشنو از دردهایمان که چندین قرن
 رشد کرده است پابه پای نخلستان
خاکمان در نبردها دو لشکر داشت
 تیپِ انسانی و قوای نخلستان
 ای دریغ از بهار ، پس چرا جا ماند؟!
 زخم ناسور جای جایِ نخلستان
عده ای تشنه اند ، عده ای مُردند
شرح درد است سینمایِ نخلستان
 رو سیاه است نفت چون که می بیند
چشم بستند بر طلای نخلستان
مردمِ این دیار غصه بر دوشند
 سوگواریم در عزای نخلستان 
 


19 مهر 1396 318 0

...

حالِ مرا نپرس خدای دخیل ها
خوبم میان جمعیتِ بی دلیل ها!
ایمان نداشتیم مگر بر صراط نور؟
مقصد نمی رسند چرا فی سبیل ها
با رسم مؤمنانه به راهت کمین زدند
از ما گرفته اند تو را ، این قبیل ها!
هر چکه چکه ندبه که از چشمِ جمعه ریخت
تَه غیرتی است مانده به جانِ اصیل ها
همچون علی به مردم این عصر دل نبند
باید به پا کنی صفی از جبرئیل ها
ای ذوالفقارِ عدل ، سپاهِ کثیر نیست
روزی بسنده کن به دعای قلیل ها
بی تو بهار فصل شروعی دوباره نیست
نم نم ببار بر سر و رویِ نخیل ها
 


07 مهر 1396 419 0

...

چون به هرحال قرار است ندامت ببریم
پس چه بهتر که از این تجربه لذت ببریم
پشت هر ثانیه رمزی است وگرنه می شد
پی به اسرار حکیمانه ی خلقت ببریم
بار آن مرتبه ای را که زمین ماند ، بیا
همتی کرده و بر دوشِ امانت ببریم
آدمی میوه ای از باغ بقا بود ، چطور؟
میشود فصل دی از مرگ خسارت ببریم!
بتکان از تن رنجور زمین دردی را
شاید از پیکرهٔ باغچه آفت ببریم
در بلاخیز جهان «عشق» پناه من و توست
تا از این روزنه راهی به سعادت ببریم
در نزاعِ دل و عقلیم ، شکستن حتمی است
وقتی از شیشه برِ سنگ شکایت ببریم
 


06 مهر 1396 459 0