در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیرحسن بزرگی متین)

دفتر شعر

نگاه

نگاه کن لب مرداب پر ز مرغابی است
شب کویر اگر گرم نیست مهتابی است

میان این همه آلودگی خدا را شکر
هنوز چهره غمگین آسمان آبی است

صفای باطن نان حلال رعیت ها
همیشه بیشتر از سفره های اربابی است

دلت اگر که مردد شده است حق دارد
زمین همیشه پر از عاشقان قلّابی است

درون یک قفس از جنس آب خواهد مرد!
شکار عاقبت ماهیان مردابی است

به کعبه می رسم از این مسیر شک آلود؟
چقدر راه شبیه مسیر اعرابی است!



28 دی 1397 18 0

عین شین قاف

اي جماعت بهشت کوثر نیست!
نعمتش میوه هاي نوبر نیست

آیه "عین شین قاف" خدا
از "الف لام میم" کمتر نیست

باد ایمان قاصدك را برد
هر پیام آوري پیمبر نیست

بدنت هرچه بود ثابت کرد
پایتخت گلاب ، قمصر نیست

میوه وقتی نداشت تنها شد
هیچکس عاشق صنوبر نیست

یک قفس هرچه گرم هم باشد
جاي آرامش کبوتر نیست

مضطرب بودم و اذان گفتند
از خدا هیچ چیز اکبر نیست ...


11 دی 1397 18 1

یلدا

در باغ ما عطر بهاران خواهد آمد

این وعده ی حق است، "باران" خواهد آمد



در شهر تنهایی و غربت ناگهان عشق

از انتهای یک‌ خیابان خواهد آمد



از من که گیسوی بلندت را گرفتی

فهمیدم از فردا زمستان خواهد آمد



دنیا یقین دارم که خاکش را نمی داد

وقتی که می فهمید "انسان" خواهد آمد



ابری که سرمستانه دریا را رها کرد

یک روز با چشمان گریان خواهد آمد



ای رود پر اندوه خشکیده دعا کن

این وعده ی حق است، "باران" خواهد آمد ...


01 دی 1397 36 0

حسرت

دنیا بدون یار به دردی نمی خورد

بی بوی گل بهار به دردی نمیخورد



اینبار بعد دیدن چشمان یک غزال

فهمیده ام شکار به دردی نمی خورد



در آرزوی روز پریدن نشسته ایم!

اینگونه "انتظار" به دردی نمی خورد



گیرم به اوج می بردت آسمان عقل

پرواز در حصار به دردی نمی خورد



تا زنده ایم‌ عشق بورزیم بهتر است

دسته گل مزار به دردی نمی خورد



این عمر چیست ؟ گردش تکراری زمین

بی عشق روزگار به دردی نمی خورد...


27 آذر 1397 35 0

بنی اسرائیل

بگذار ابر چشم تو باران بیاورد
شاید کویر روح تو را جان بیاورد

باید چقدر صبر کنم تا مسیر باد
بوی تو را به وادی کنعان بیاورد؟

دل خوش به سر رسیدن ایام غم نباش
پاییز رفته است زمستان بیاورد

آخر به سجده کردن گوساله می رسد
هرکس بدون عاطفه ایمان بیاورد

یکبار عاشق تو شد این قلب و بعد آن
دیگر نخواست سرزده مهمان بیاورد

از آخرین قرار همان جا نشسته ام
شاید کسی دو مرتبه فنجان بیاورد ...


06 آذر 1397 58 0

تکیه گاه

هرگز نباید تکیه گاهت را بدزدند
عشقت! همان پشت و پناهت را بدزدند

ای غرق زیبایی قاب برکه مگذار
با سنگ های عقل، ماهت را بدزدند

وقتی به یک گنجشک دل بستی نباید
پرهای طاووسی نگاهت را بدزدند

گاهی تمام راه تا معراج آه است!
مگذار آه گاه گاهت را بدزدند

ای قلب دل بسته به عشقی ناگهانی
هرگز نباید تکیه گاهت را بدزدند ...


29 آبان 1397 35 0

دوست

این آخر قصه است! به خاطر بسپارش:

فرهاد دوباره نرسیده است به یارش!



حالم چو یتیمی است که جز قطره باران

اشکی نفشانده است کسی روی مزارش



تنهایی من قصه تلخی است، شبیه

تنهایی یک آینه با گرد و غبارش



بگذار تو را سیر ببوسم دم‌ آخر

چون بوسه پر حسرت حلّاج به دارش



ای دوست! وفاداری تو ارج به من داد

چون صفر حقیری که عدد مانده کنارش...


11 آبان 1397 55 0

زیبایی

از عشق گفتی با من دنیا ندیده

با یک بیابان زاده لیلا ندیده!



ای کاش آب تنگ از دریا نمی گفت

با ماهیان کوچک دریا ندیده



هرکس نخواهد رنگ شادی را ببیند

فردا نمی بیند اگر حالا ندیده!



تنها دلیل عزّت یوسف وفا بود

دنیا به چشم خویش کم زیبا ندیده!



عقلی که از فردای با هم بیم می داد

هرگز به چشم خویش فردا را ندیده



رفتی و بعد از آن کسی هرگز کسی را

در غربت خود اینچنین تنها ندیده ...


18 مهر 1397 60 0

دروغین

این قصه رسیده است به مضمون دروغین

لیلای خیانتگر و مجنون دروغین!



دیگر ز غم دوری یوسف خبری نیست

ماتم کده پر گشته ز محزون دروغین



صد سال اگر آب بریزید ندارد

از خویش گلابی گل گلگون دروغین



رمّال خبر از دل خوش داد، گمانم

خوانده است به تقدیر من افسون دروغین



هر قدر به من عقل خوراندند نمردم

این عشق نمی مرد به معجون دروغین!



من زنده ام ای دوست! فقط پیرهنم را

دنیای ستمگر، زده در خون دروغین


14 مهر 1397 51 0

قناعت

لبخند نیست، برق نگاهی حزین که هست!

دنیا اگرچه سرد، دلی آتشین که هست!



هر پیله ای که بال پریدن نمی شود

پروانه هم اگر که نگشتی زمین که هست!



در زندگی اگر چه خوشی هایمان کم است

جای ملال نیست، دلی ذره بین که هست!



از روی جهل مرتکب معصیت شدیم

مارا به لطف و رحمت و فضلش یقین که هست!



گاهی به جای حسرت آن چیزها که نیست

لذت ببر ز بودن خود با همین که هست...


10 مهر 1397 61 0

مقتل

خورشید می سوزاند جسم چاکدارش را
می بست کم کم چشم های بردبارش را

دل خسته از غم ها ولی خوشنود از اینکه
امروز راضی می کند پروردگارش را

فهمیده بود انگار وقت رستگاری است
مثل پدر باید ببندد کوله بارش را

بشکست زیر بار غم ها استخوان هایش
نشکست اما با خدا قول و قرارش را

در گوشه گودال با حسرت دعا می کرد
آیینه ای هرگز نبیند سنگسارش را !

شاید برای گریه این یک جمله بس باشد
اسبی به پشت خود نیاورده سوارش را

حالا برای غنچه ای پژمرده می خوانند
غمگین ترین لالایی قبل از بهارش را ...


30 شهریور 1397 49 0

فایده

 اصلا بدون عشق، زمان را چه فایده ؟

جانان که نیست، بودنِ جان را چه فایده ؟



چنگیز کل عاطفه اش را به باد داد

گیرم گرفت کل جهان را، چه فایده؟



این جا فقط برای ریا سجده می کنند

بالا ببر صدای اذان را! چه فایده ؟



وقتی قرار نیست دلت عاشقی کند

جز زنده ماندنت ضربان را چه فایده ؟



من را که هم مسیر توام جا گذاشتی

حالا ببند هی چمدان را، چه فایده ؟


16 شهریور 1397 61 0

دو

چه فرعون ها چه قیصرها! نشانی مانده از هردو؟

که تنها کاخ های نیمه جانی مانده از هردو



شراب و شوکران با هم چه فرقی می کند وقتی

فقط ته مانده های استکانی مانده از هر دو



نفهمیدیم فرق عشق مجنون با زلیخا را 

که در تاریخ تنها داستانی مانده از هردو



اگرچه مرغ های عاشقی بودیم، امروزه

فقط ویرانه های آشیانی مانده از هر دو



من و تو یک زمان امکان ندارد مثل هم باشیم

مگر روزی که تنها استخوانی مانده از هردو ...


12 شهریور 1397 64 0

کوه

کسی که در کمال سادگی چون شاه می ماند

همیشه دست دل از وصف او کوتاه می ماند



نمیدانم جهنم چیست اما خوب میدانم

کسی که دور می گردد از او گمراه می ماند



وصیت کرد خورشیدی به یارانش که از فردا

اگر خورشید غایب گشت، اما ماه می ماند



"خدایا ! من به غیر از تو در این دنیا که را دارم ؟"

همین یک جمله همواره به یاد چاه می ماند



نمی دانم خلایق را، برای قلب من اما

فقط با عشق او این زندگی دلخواه می ماند ...


09 شهریور 1397 52 0

مسیر

همان طوری که بی خورشید شب فردا نخواهد شد

بدون عشق هرگز زندگی زیبا نخواهد شد



یقینا عشق بسیار است اما در دل مجنون

کسی هر چند زیباتر، ولی لیلا نخواهد شد!



شبیه نوح و ابراهیم، هرکس با خدا باشد

اگر تنهاترین تنها شود تنها نخواهد شد



برای زنده ماندن اشک می ریزم ولی آخر

یقین دارم که تنگ کوچکم دریا نخواهد شد



دعا کن شاید این تنها مسیر مطمئن باشد

خدا هرگز بدهکار زبان ما نخواهد شد ...


23 مرداد 1397 76 0

او

احساس ما غلط شده اما حرام نه!
شاید کمی عوض شده اما تمام نه!

هرجا دلی به خاطر عشقی شکسته است
آزار دیده است ولی التیام نه!

لیلا به انتهای جنون دل سپرده بود
اما به مال و ثروت ابن سلام نه!

هرجا که ترس بوده ولی دل نبوده است
تعظیم بوده است ولی احترام نه!

ای عشق ! من تو را ز دل و جان شناختم
یعنی شبیه اکثر مردم به نام نه!

یک لحظه هم به رحمت "او" شک نکرده ام
"او" امتحان گرفته ولی انتقام نه ...


18 مرداد 1397 115 0

حرف

نگاه کردی و گفتی که عشق ما حرف است!

هنوز در پس پایان ماجرا حرف است...



بدون عشق تو انگار باورم شده بود

که عشق لیلی و مجنون قصه ها حرف است



به قلب های پر از عشق خرده می گیرند

همیشه پشت سر نعمت خدا حرف است



قناری قفسم چون که مرد فهمیدم

فقط خداست که می ماند و صدا حرف است



تو با خدای خودت باش تا گمان نکنند

شکاف خوردن یک‌ رود با عصا حرف است

 

بیا کنارم و با من سخن بگو، گاهی

دوای واقعی درد بی دوا حرف است



چقدر قصه عشق من و تو غمگین بود

هنوز در پس پایان ماجرا حرف است ...


17 مرداد 1397 63 0

مرد

این داغ تنهایی است بر آیینه یا گرد است؟

قلبی که تنها می شود آبستن درد است



وقتی که رفتی تازه فهمیدم که باران نه !

غمگین ترین آهنگ دنیا گریه مرد است



تو نور خورشیدی و می دانم نمی مانی

تا انتها پای غم مردی که شبگرد است



پاییز تنها فصل تقویم های تنهایی است

رنگ تمام روزهای عاشقی زرد است



چایی که دم کردی حرام من نکن ای عشق!

من استکان قلبم از این زندگی سرد است ...





10 مرداد 1397 101 0

ما

اگر دلگرمی این زندگی لبخند ما باشد

کسی قادر نخواهد بود تا مانند ما باشد



خدا گل را کنار خار زیبا کرد و این یعنی

تفاوت ها نباید مانع پیوند ما باشد



بدون کشتی عشقت جهانم غرق خواهد شد

اگر حتی کسی چون نوح خویشاوند ما باشد



خدا در کوچه های شهر حاضر نیست تا وقتی

که نام او فقط بازیچه سوگند ما باشد



زلیخا هم خودش را باخت هم رویای یوسف را

خیانت می تواند بدترین ترفند ما باشد



اسیر عشق بودن کار آسانی است، می دانی؟

بیا کاری کنیم احساس ما پابند ما باشد ...


05 مرداد 1397 74 0

محشور

اگر مانند یعقوب از فراقش کور می گردی

بدان یک روز با دیدار او مسرور می گردی

 

در این دنیای پر نفرت پیمبر هم اگر باشی

میان مردم دنیا طلب منفور می گردی



شبیه آبشار از اوج عزت پست خواهی شد

زمانی که به بالا بودنت مغرور می گردی



من از محشر نمی ترسم که هر که دوستش دارم

خدا گفته است آنجا با همان محشور می گردی



اگر عاشق شدن مسری ترین حس جهان باشد

برای عاشقی روزی تو هم مجبور می گردی ...


29 تیر 1397 95 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها