در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیرحسن بزرگی متین)

دفتر شعر

دوش

نمی دانم دم آخر چه می خواندند در گوشش

که لبخندی زد و تلخی دنیا شد فراموشش



به جای نوش دارو من یقین دارم اثر می کرد

اگر سهراب جا می کرد رستم را در آغوشش



من از روزی که گیسوی تو را دیدم پریشانم:

چگونه با خودش می برد یک شب را سر دوشش؟



به جز مستی قدرت ها و ثروت ها و شهرت ها

هر آن مستی که بالا می رود پیمانه ای نوشش!



اگر من معصیت کار و نظربازم ملالی نیست

خدا می داند و چشمان دل رحم خطاپوشش ...


21 اردیبهشت 1397 39 0

بودن

من و تو سال ها است عاشقیم، پس هستیم!

هنوز با دل خود صادقیم، پس هستیم



پی رها شدن از سرزمین تنهایی

به فکر ساختن قایقیم، پس هستیم



کنار پنجره وقتی که دانه می ریزیم

به قدر وسع خویش رازقیم، پس هستیم!



اگر بهای لیاقت جدایی از عشق است

هزار شکر که نالایقیم، پس هستیم!



غروب ها که برای من و تو غمگین نیست

من و تو شیفته مشرقیم، پس هستیم!


18 اردیبهشت 1397 28 0

بودن

هنوز با خودمان صادقیم، پس هستیم

من و تو سال ها است عاشقیم، پس هستیم

 

پی رها شدن از سرزمین تنهایی

به فکر ساختن قایقیم، پس هستیم



اکر به خاطر گنجشک دانه می پاشیم

به قدر وسع خویش رازقیم، پس هستیم



اگر بهای لیاقت جدایی از عشق است

هزار شکر که نالایقیم، پس هستیم



غروب ها که برای من و تو غمگین نیست

که ما از آفتاب مشرقیم، پس هستیم...


16 اردیبهشت 1397 5 0

واقعیت

دل از خدا غافل نباید باشد اما هست

سردرگم باطل نباید باشد اما هست



عشق صدف ها بود یا دیوانگی؟ هرچه!

ماهی لب ساحل نباید باشد امّا هست



روزی که گفتی خسته ای از عشق فهمیدم

هیچ عاشقی عاقل نباید باشد اما هست



چشمان حسرت بار آهو شیر را می کشت

مقتول، خود قاتل نباید باشد اما هست



حتی قوانین طبیعت را عوض کردی

ماه جوان کامل نباید باشد اما هست



گاهی برای اولین ابراز احساسات

ترسی درون دل نباید باشد اما هست...


14 اردیبهشت 1397 41 2

قطار

به رودخانه بزن تا انار عمر نرفته

کمی جوانه بزن تا بهار عمر نرفته



فقط به فکر هدف باش و در زمان مناسب

کمین بگیر و بزن تا شکار عمر نرفته



درون چای دل خویش قند عشق بریز و

بنوش با دل و جان تا بخار عمر نرفته



اگرچه عمر همه رو به مرگ می دود اما

برای مرگ، ‌دل بی قرار عمر نرفته!



دروغ گفته هر آن کس که گفته عاشقم اما

به پای عشق سراغ قمار عمر نرفته



خوشا کسی که به مرگی شریف پر زده اما

به زیر منت اندوه بار عمر نرفته



صدای سوت قطار است! فرصتی که نمانده

بیا ببوس مرا تا قطار عمر نرفته...


08 اردیبهشت 1397 41 0

بهانه

باید برای با تو نشستن بهانه داشت

یعنی همیشه یک غزل عاشقانه داشت



باید برای هم نفسی با پرنده ها

یک دفتر از قصیده و شعر و ترانه داشت



میخواست اهل حق و حقیقت کند مرا

عقلی که زیر جلد حقیقت فسانه داشت



طفل درونم عاشق سیبی شده است که

بر روی دور دست ترین شاخه خانه داشت



ای کاش بلبلی که صدایش شنیدنی است

جایی به غیر کنج قفس آشیانه داشت



آرام و سر به زیر و نجیبانه زیستم

دنیا اگرچه دست خودش تازیانه داشت



میخواستم کنار تو باشم‌ ولی دریغ

باید برای با تو نشستن بهانه داشت ...


06 اردیبهشت 1397 28 0

پرواز

عقل ‌شاید با دل این یک بار هم آواز شد

شاید اصلا عشق جور دیگری آغاز شد



پای دل وقتی وسط باشد مَثَل ها منتفی است

شاید اصلا یک کبوتر عاشق یک باز شد



باز با باز ، کبوتر با کبوتر باطل است!

می شود آیا همیشه مانع پرواز شد ؟



تجربه می گوید عشقی ماندنی تر گشته است

که بدون هیچ حرفی ، با نگاه ابراز شد



زندگی موسیقی اوج و فرود گام هاست

خوش به حال آنکه با این زیر و بم همساز شد


18 فروردین 1397 54 0

ارزش

زندگی کاش به خوف و خطرش می ارزید
تو بگو! عشق به خون جگرش می ارزید؟

آسمان گفت که سی روز پرستاری ماه
به درخشیدن قرص قمرش می ارزید ؟

کاش از رستم پیروز کسی می پرسید
خاک یک شهر به خون پسرش می ارزید؟

سرو تبدیل به یک میز مدیریت شد
کاش میگفت ، به درد تبرش می ارزید ؟

از پر و بال پر از حسرت سی مرغ بپرس
قله قاف به رنج سفرش می ارزید ؟

نور خورشید و شب تار کنار آمده اند
به سپیدی هوای سحرش می ارزید ؟

یوسف این بار عزیز دل مصری ها شد
خودمانیم به چشم پدرش می ارزید ؟


14 فروردین 1397 67 0

نگاه

نگاه کن ! لب مرداب پُر ز مرغابی است

شب کویر اگر امن نیست مهتابی است



میان این همه آلودگی خدا را شکر!

هنوز چهره غمگین آسمان آبی است



صفای باطن نان حلال رعیت ها

همیشه بیشتر از سفره های اربابی است



دلت اگر که مردد شده است حق دارد

زمین همیشه پر از عاشقان قلّابی است



درون یک قفس از جنس آب می میرند

شکار عاقبت ماهیان مردابی است



به کعبه می رسم از این مسیر شک آلود ؟

چقدر راه شبیه مسیر اعرابی است!


09 فروردین 1397 89 0

عین شین قاف

ای جماعت بهشت کوثر نیست!

نعمتش میوه های نوبر نیست



آیه "عین شین قاف" خدا

از "الف لام میم" کمتر نیست



باد ایمان قاصدک را برد

هر پیام آوری پیمبر نیست



اندکی چوب و نقش نجاری

نردبان ها همیشه منبر نیست



بدنت هرچه بود ثابت کرد

پایتخت گلاب ، قمصر نیست



میوه وقتی نداشت تنها شد

هیچکس عاشق صنوبر نیست



مرگ با خنده گفت در دنیا

هیچ رنجیدنی مکرر نیست



پای عشقت بجنگ اگر مردی

هیچ عشقی خودش مقدر نیست



عقل از کار عشق مایوس است

دل به اعجاز عشق کافر نیست



یک قفس هرچه گرم هم باشد

جای آرامش کبوتر نیست



تیشه ای در مسیر خود بردار

روی دیوارها اگر در نیست



صخره یا کوه ؟ هرچه بادا باد!

دل فرهادها مکدر نیست



نقش عشاق غیر منظره ی

دشت آلاله های پرپر نیست



مضطرب بودم و اذان گفتند

از خدا هیچ چیز اکبر نیست...


04 فروردین 1397 94 2

مدارا

زشت یا زیبا ؟ همه گفتند زیبا بهتر است

هیچ کس اما نمی گوید مدارا بهتر است



فکر دریا را نباید کرد وقتی راه نیست

تُنگ ماهی هرچه باشد از مشما بهتر است



مثل شیر عاشقی از خویش می پرسم مدام

صید کردن یا تماشایش ؟ تماشا بهتر است



عشق من ! امروز میخندی ولی فردا چطور ؟

نقد امروز از نسیّه های فردا بهتر است



مرگ نام دیگرش وقتی ملاقات خداست

قطعا از شیرینی و تلخی دنیا بهتر است



راز دل را شمع باور داشت یا پروانه ها ؟

تا ابد مخفی بماند این معما بهتر است


25 اسفند 1396 87 2

موعود

هر چند ساکتیم پر از داد می شویم

یک روز هم مشابه فریاد می شویم



با شور راه میکده را باز می کنیم

با ذکر عشق هم ره فرهاد می شویم



از این کویر سوی افق بال میزنیم

با صد امید هم قدم باد می شویم



اکنون اگر چه سردتر از فصل بهمنیم

خورشید وعده داده که مرداد می شویم



از عمق خاک هم شده زمزم می آوریم

ما مکه ایم ! یک شبه آباد می شویم



وقتی که عمر ما همه بی عشق سر شود

تنها زمان مرگ روان شاد می شویم



ما بَرده ایم ، بَرده دنیای منفعت !

روزی که عشق می رسد آزاد می شویم ...


16 اسفند 1396 64 0

از بید تا جزیره

بی منّت و مضایقه مانند آفتاب

بر هر کسی که از نظرت بگذرد بتاب



گاهی بدون بال پریدن میسّر است

با عشق سوی روشنی آسمان شتاب



از بید تا جزیره جنون رخنه کرده است

این سرزمین پر است ز مجنون دل خراب



در پیچ و تاب جوشش این خمره مرده باش

دنیا تلاطمی است ز انگور تا شراب



بی عشق سعی چیست ؟ صفا و حرم کجاست ؟

بی فایده دویده ای از سنگ تا سراب



با نفخ صور یک شبه بیدار می شود

قومی که خویش را زده از ابتدا به خواب


12 اسفند 1396 42 0

ضامن

اصلا بدون لطف تو باران چه می شود؟
تکلیف اشک های پریشان چه می شود ؟
بی تو غم نداشتن آب و دانه هیچ
آواز مرغ های غزل خوان چه می شود؟
سنگ صبور قصه دل های دردمند
دور از تو غصه های فراوان چه می شود ؟
باز آمدی به خانه قلبم خوش آمدی
فرصت طلاست ! آینه قرآن چه می شود ؟
گنجشک ها به خانه تو خو گرفته اند
وضع کلاغ های زمستان چه می شود ؟
ما سال هاست منتظر یک ضمانتیم
حال غزال های هراسان چه می شود؟
اصلا غزال پیشکش اهل معرفت !
تکلیف گرگ های بیابان چه می شود ؟


09 اسفند 1396 98 0

بنیامین

دلم خورشید می خواهد که گرما بازگرداند
که لبخند بهاری را به گل ها بازگرداند

چرا اینگونه درخشکی پریشانند ماهی ها؟
کسی باید صدف ها را به دریا باز گرداند

شروع عشق از روز ازل بوده است باور  کن
همان عشقی که آدم را به حوا بازگرداند

مده دست زمان عشق و امید و سرنوشتت را
که این نا اهل عیسی را یهودا بازگرداند

برای امتحان اهل دین کافی ست این مورد
خدا روزی زلیخا را به دنیا بازگرداند

اگر اکنون غم دوری بنیامین را داری
خدا شاید بخواهد یوسفت را باز گرداند

ز مکر مارهای چوبی فرعون مترس ای دل
که دست غیب یاری را به موسی بازگرداند

من از تو دست می شویم مگر در خواب یا روزی
که دست مرگ مجنون را به لیلا بازگرداند

دلم را بسته ام بر ابرها ، از رود دل سردم
مگر که آسمان گل را به صحرا بازگرداند


05 اسفند 1396 61 0

لعنت

بر حرص برای بی نیازی لعنت
بر رابطه های امتیازی لعنت

از همسفر مرده خود دلسردم
بر هرچه قطار شهربازی لعنت

وقتی همه راه ها به تو بن بست است
بر کارگران جاده سازی لعنت

دست من و تو فاصله اش یک دنیاست
بر رابطه ای که شد مجازی لعنت

وقتی که من و تو عاشق هم بودیم‌‌...
بر خاطره های خاله بازی لعنت

آواز من و تو یک صدا زیبا بود
بر ساز و صدای تک نوازی لعنت 

وقتی که نماز من پر از یاد تو شد
بر هر چه نماز و بی نمازی لعنت

فواره زدم اگرچه بالا بودم
بر هرچه سقوط و سرفرازی لعنت‌...


29 بهمن 1396 45 2

سیب سرخ

هرکس تو را دیده است در دم عاشقت گشته
آری اگر بسیار اگر کم عاشقت گشته

ای سیب سرخ من که در حوض دل افتادی
حتی یکی از ماهیان هم عاشقت گشته

چندی است می بینم که جز با غم نمی جوشی
می ترسم آخر بشنوم غم عاشقت گشته

از ناله های آسمان فهمیده ام باران
وقتی که می بارید نم نم ، عاشقت گشته

باران که می بارید عطرت در هوا پیچید
از آن زمان گل های مریم عاشقت گشته

لیلای کل قصه ها از این همه مجنون
دیوانه ای از نسل آدم عاشقت گشته

دیوانه از وقتی تو را دیده است تا امروز
یا اینکه تا پایان عالم عاشقت گشته


28 بهمن 1396 108 0

پیمبر

وقتی برای تاج کسی سر بیاورند
‌باید برای دانه کبوتر بیاورند

جنگ میان عقل و دل از گفت و گو جدا است
باید به حسب قاعده لشگر بیاورند

مگذار بادها گل امید خانه را
با زوزه سوی پنجره پرپر بیاورند

از عمق آب می شود افسانه ها سرود
باید چرا از آن زر و زیور بیاورند ؟

آنقدر جای دوست و دشمن عوض شده است
باید برای اسلحه سنگر بیاورند

گاهی برای بخشش یک جرم لازم است
جای بهانه پلک های تر بیاورند

وقتی برای وصف کسی عقل عاجز است
باید برای وصف پیمبر بیاورند

انجام ده هر آنچه که در خواب دیده ای
فرمان بده برای تو خنجر بیاورند

شاید از این به بعد سر میز عاشقان
یک امتحان سهل سبکتر بیاورند

چشمم ز گریه خون شده باید که زودتر
از دوست یک لباس معطر بیاورند

کشتی عمر بی تو کجا می برد مرا ؟
ای ناخدا امان بده لنگر بیاورند


23 بهمن 1396 91 0

قفس

گر در مسیر عشق کمی خار و خس نبود
فرقی میان عشق و هوا و هوس نبود

هرگز چنین قشنگ نمیخواند مرغ عشق
شاید اگر اسیر حصار قفس نبود

یک عمر زندگی نفسی عاشقت شدن
گویی تمام عمر به جز یک نفس نبود

ای دل چقدر تیر خطا می زنی به عشق !
این صید بارها ز کفت رفت بس نبود ؟

پایان قصه اول آن فاش می شود
مثل همیشه غیر خدا هیچکس نبود


19 بهمن 1396 90 0

تفاوت

لاله های دشت با گلدان تفاوت می کند
زندگی دشوار یا آسان تفاوت می کند

رود می خواهد که دریا باشد اما برکه نه !
حس خوشبختی این با آن تفاوت می کند

هر که می خندد دلش بی غصه ی ایام نیست
چهره های شاد با خندان تفاوت می کند

هیچ وقت آزادی خود را فدای نان نکرد
منطق گنجشک با انسان تفاوت می کند

خوب باش حتی اگر بازار بدها بهتر است
جنس های خوب با ارزان تفاوت می کند

سیل می آید اگر باران نمی آید ولی
خلق و خوی سیل با باران تفاوت می کند


17 بهمن 1396 93 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها