در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیرحسن بزرگی متین)

دفتر شعر

زیبایی

از عشق گفتی با من دنیا ندیده

با یک بیابان زاده لیلا ندیده!



ای کاش آب تنگ از دریا نمی گفت

با ماهیان کوچک دریا ندیده



هرکس نخواهد رنگ شادی را ببیند

فردا نمی بیند اگر حالا ندیده!



تنها دلیل عزّت یوسف وفا بود

دنیا به چشم خویش کم زیبا ندیده!



عقلی که از فردای با هم بیم می داد

هرگز به چشم خویش فردا را ندیده



رفتی و بعد از آن کسی هرگز کسی را

در غربت خود اینچنین تنها ندیده ...


18 مهر 1397 14 0

دروغین

این قصه رسیده است به مضمون دروغین

لیلای خیانتگر و مجنون دروغین!



دیگر ز غم دوری یوسف خبری نیست

ماتم کده پر گشته ز محزون دروغین



صد سال اگر آب بریزید ندارد

از خویش گلابی گل گلگون دروغین



رمّال خبر از دل خوش داد، گمانم

خوانده است به تقدیر من افسون دروغین



هر قدر به من عقل خوراندند نمردم

این عشق نمی مرد به معجون دروغین!



من زنده ام ای دوست! فقط پیرهنم را

دنیای ستمگر، زده در خون دروغین


14 مهر 1397 10 0

قناعت

لبخند نیست، برق نگاهی حزین که هست!

دنیا اگرچه سرد، دلی آتشین که هست!



هر پیله ای که بال پریدن نمی شود

پروانه هم اگر که نگشتی زمین که هست!



در زندگی اگر چه خوشی هایمان کم است

در سینه من و تو دلی ذره بین که هست



از روی جهل مرتکب معصیت شدیم

مارا به لطف و رحمت و فضلش یقین که هست!



گاهی به جای حسرت آن چیزها که نیست

لذت ببر ز بودن خود با همین که هست...


10 مهر 1397 20 0

مقتل

خورشید می سوزاند جسم چاکدارش را
می بست کم کم چشم های بردبارش را

دل خسته از غم ها ولی خوشنود از اینکه
امروز راضی می کند پروردگارش را

فهمیده بود انگار وقت رستگاری است
مثل پدر باید ببندد کوله بارش را

بشکست زیر بار غم ها استخوان هایش
نشکست اما با خدا قول و قرارش را

در گوشه گودال با حسرت دعا می کرد
آیینه ای هرگز نبیند سنگسارش را !

شاید برای گریه این یک جمله بس باشد
اسبی به پشت خود نیاورده سوارش را

حالا برای غنچه ای پژمرده می خوانند
غمگین ترین لالایی قبل از بهارش را ...


30 شهریور 1397 11 0

فایده

 اصلا بدون عشق، زمان را چه فایده ؟

جانان که نیست، بودنِ جان را چه فایده ؟



چنگیز کل عاطفه اش را به باد داد

گیرم گرفت کل جهان را، چه فایده؟



این جا فقط برای ریا سجده می کنند

بالا ببر صدای اذان را! چه فایده ؟



وقتی قرار نیست دلت عاشقی کند

جز زنده ماندنت ضربان را چه فایده ؟



من را که هم مسیر توام جا گذاشتی

حالا ببند هی چمدان را، چه فایده ؟


16 شهریور 1397 26 0

دو

چه فرعون ها چه قیصرها! نشانی مانده از هردو؟

که تنها کاخ های نیمه جانی مانده از هردو



شراب و شوکران با هم چه فرقی می کند وقتی

فقط ته مانده های استکانی مانده از هر دو



نفهمیدیم فرق عشق مجنون با زلیخا را 

که در تاریخ تنها داستانی مانده از هردو



اگرچه مرغ های عاشقی بودیم، امروزه

فقط ویرانه های آشیانی مانده از هر دو



من و تو یک زمان امکان ندارد مثل هم باشیم

مگر روزی که تنها استخوانی مانده از هردو ...


12 شهریور 1397 30 0

کوه

کسی که در کمال سادگی چون شاه می ماند

همیشه دست دل از وصف او کوتاه می ماند



نمیدانم جهنم چیست اما خوب میدانم

کسی که دور می گردد از او گمراه می ماند



وصیت کرد خورشیدی به یارانش که از فردا

اگر خورشید غایب گشت، اما ماه می ماند



"خدایا ! من به غیر از تو در این دنیا که را دارم ؟"

همین یک جمله همواره به یاد چاه می ماند



نمی دانم خلایق را، برای قلب من اما

فقط با عشق او این زندگی دلخواه می ماند ...


09 شهریور 1397 26 0

مسیر

همان طوری که بی خورشید شب فردا نخواهد شد

بدون عشق هرگز زندگی زیبا نخواهد شد



یقینا عشق بسیار است اما در دل مجنون

کسی هر چند زیباتر، ولی لیلا نخواهد شد!



شبیه نوح و ابراهیم، هرکس با خدا باشد

اگر تنهاترین تنها شود تنها نخواهد شد



برای زنده ماندن اشک می ریزم ولی آخر

یقین دارم که تنگ کوچکم دریا نخواهد شد



دعا کن شاید این تنها مسیر مطمئن باشد

خدا هرگز بدهکار زبان ما نخواهد شد ...


23 مرداد 1397 47 0

او

احساس ما غلط شده اما حرام نه!
شاید کمی عوض شده اما تمام نه!

هرجا دلی به خاطر عشقی شکسته است
آزار دیده است ولی التیام نه!

لیلا به انتهای جنون دل سپرده بود
اما به مال و ثروت ابن سلام نه!

هرجا که ترس بوده ولی دل نبوده است
تعظیم بوده است ولی احترام نه!

ای عشق ! من تو را ز دل و جان شناختم
یعنی شبیه اکثر مردم به نام نه!

یک لحظه هم به رحمت "او" شک نکرده ام
"او" امتحان گرفته ولی انتقام نه ...


18 مرداد 1397 68 0

حرف

نگاه کردی و گفتی که عشق ما حرف است!

هنوز در پس پایان ماجرا حرف است...



بدون عشق تو انگار باورم شده بود

که عشق لیلی و مجنون قصه ها حرف است



به قلب های پر از عشق خرده می گیرند

همیشه پشت سر نعمت خدا حرف است



قناری قفسم چون که مرد فهمیدم

فقط خداست که می ماند و صدا حرف است



تو با خدای خودت باش تا گمان نکنند

شکاف خوردن یک‌ رود با عصا حرف است

 

بیا کنارم و با من سخن بگو، گاهی

دوای واقعی درد بی دوا حرف است



چقدر قصه عشق من و تو غمگین بود

هنوز در پس پایان ماجرا حرف است ...


17 مرداد 1397 31 0

مرد

این داغ تنهایی است بر آیینه یا گرد است؟

قلبی که تنها می شود آبستن درد است



وقتی که رفتی تازه فهمیدم که باران نه !

غمگین ترین آهنگ دنیا گریه مرد است



تو نور خورشیدی و می دانم نمی مانی

تا انتها پای غم مردی که شبگرد است



پاییز نام دیگر عشق است وقتی که

رنگ تمام روزهای عاشقی زرد است



چایی که دم کردی حرام من نکن ای عشق!

من استکان قلبم از این زندگی سرد است ...





10 مرداد 1397 59 0

ما

اگر دلگرمی این زندگی لبخند ما باشد

کسی قادر نخواهد بود تا مانند ما باشد



خدا گل را کنار خار زیبا کرد و این یعنی

تفاوت ها نباید مانع پیوند ما باشد



بدون کشتی عشقت جهانم غرق خواهد شد

اگر حتی کسی چون نوح خویشاوند ما باشد



خدا در کوچه های شهر حاضر نیست تا وقتی

که نام او فقط بازیچه سوگند ما باشد



زلیخا هم خودش را باخت هم رویای یوسف را

خیانت می تواند بدترین ترفند ما باشد



اسیر عشق بودن کار آسانی است، می دانی؟

بیا کاری کنیم احساس ما پابند ما باشد ...


05 مرداد 1397 47 0

محشور

اگر مانند یعقوب از فراقش کور می گردی

بدان یک روز با دیدار او مسرور می گردی

 

در این دنیای پر نفرت پیمبر هم اگر باشی

میان مردم دنیا طلب منفور می گردی



شبیه آبشار از اوج عزت پست خواهی شد

زمانی که به بالا بودنت مغرور می گردی



من از محشر نمی ترسم که هر که دوستش دارم

خدا گفته است آنجا با همان محشور می گردی



اگر عاشق شدن مسری ترین حس جهان باشد

برای عاشقی روزی تو هم مجبور می گردی ...


29 تیر 1397 51 0

زن

اگر همیشه "شدن" عین "خواستن" باشد

تمام عشق تو باید نصیب من باشد



پی هوای دل انگیزتر نخواهد رفت

کبوتری که دلش عاشق وطن باشد



 همیشه آتش قومی بهشت خواهد شد

 که در حکومت نمرود، بت شکن باشد



کسی که عطر تو را یک بهار بوییده

حماقت است به دنبال یاسمن باشد



بگو چگونه جهان نام مردها می شد

بدون اینکه غزل یا ترانه زن باشد؟



مقدر است من و تو برای هم باشیم 

اگر همیشه "شدن" عین "خواستن" باشد ...


15 تیر 1397 52 0

تنها

یک لحظه بی خورشید فردا را تصور کن‌

حالا بدون عشق دنیا را تصور کن



شیرینی دنیا همین بالا و پایین هاست

اصلا خودت بی موج دریا را تصور کن



پرسیدی از من عاشقی یا دوستم داری؟

پیچیدگی این معما را تصور کن



رمز دوام قصه های عشق رسوایی است!

بی قصه یوسف زلیخا را تصور کن



پرسیده شد او کیست ؟ پاسخ داد "او تنهاست"

حالا خودت معنی "تنها" را تصور کن...


27 خرداد 1397 92 0

شوم

در جهانی که وفاداری دگر مرسوم نیست

هیچکس اندازه دلدادگان محکوم نیست



من یقین دارم که در دنیای عاشق ها کسی

هرچه دامن پاک باشد تا ابد معصوم نیست



مثل نور آفتاب و قسمت تاریک ماه

هیچکس مثل من از دیدار او محروم نیست



گیسوانش رنگ دنیای مرا تغییر داد

تازه میفهمم سیاهی ها همیشه شوم نیست



خواستم یک روز نقاشی کنم او را ولی

هیچ رنگی لایق نقاشی این بوم نیست



عقل راه عشق را هرچند منکر می شود

عشق با دیوانگی هرگز به یه کم مفهوم نیست



گاه باید چشم ها را بست و تنها رفت، رفت

عشق یک دریا است! سوی دیگرش معلوم نیست ...


18 خرداد 1397 56 0

دوش

نمی دانم دم آخر چه می خواندند در گوشش

که لبخندی زد و تلخی دنیا شد فراموشش



به جای نوش دارو من یقین دارم اثر می کرد

اگر سهراب جا می کرد رستم را در آغوشش



من از روزی که گیسوی تو را دیدم پریشانم:

چگونه با خودش می برد یک شب را سر دوشش؟



به جز مستی قدرت ها و ثروت ها و شهرت ها

هر آن مستی که بالا می رود پیمانه ای نوشش!



اگر من معصیت کار و نظربازم ملالی نیست

خدا می داند و چشمان دل رحم خطاپوشش ...


21 اردیبهشت 1397 88 0

عمر

به رودخانه بزن تا انار عمر نرفته

کمی جوانه بزن تا بهار عمر نرفته



فقط به فکر هدف باش و در زمان مناسب

کمین بگیر و بزن تا شکار عمر نرفته



درون چای دل خویش قند عشق بریز و

بنوش با دل و جان تا بخار عمر نرفته



اگرچه مگر به دنبال عمر می دود اما

برای مرگ، ‌دل بی قرار عمر نرفته!



دروغ گفته هر آن کس که گفته عاشقم اما

به پای عشق سراغ قمار عمر نرفته



خوشا کسی که به مرگی شریف پر زده اما

به زیر منت اندوه بار عمر نرفته



صدای سوت قطار است! فرصتی که نمانده

بیا ببوس مرا تا قطار عمر نرفته...


08 اردیبهشت 1397 78 0

بهانه

باید برای با تو نشستن بهانه داشت

چیزی شبیه یک غزل عاشقانه داشت




طفل درونم عاشق سیبی شده است که

بر روی دست دورترین شاخه خانه داشت




میخواست اهل حق و حقیقت کند مرا

عقلی که زیر جلد حقیقت فسانه داشت




ای کاش بلبلی که صدایش شنیدنی است

جایی به غیر کنج قفس آشیانه داشت



آرام و سر به زیر و نجیبانه زیستم

دنیا ولی به دست خودش تازیانه داشت



میخواستم کنار تو باشم‌ ولی دریغ

باید برای با تو نشستن بهانه داشت ...


06 اردیبهشت 1397 66 0

کبوتر

عقل ‌با دل شاید این یک بار هم آواز شد

شاید اصلا عشق جور دیگری آغاز شد



پای دل وقتی وسط باشد مَثَل ها منتفی است

شاید اصلا یک کبوتر عاشق یک باز شد



باز با باز ، کبوتر با کبوتر باطل است!

می شود آیا همیشه مانع پرواز شد ؟



تجربه می گوید عشقی ماندنی تر گشته است

که بدون هیچ حرفی ، با نگاه ابراز شد



زندگی موسیقی اوج و فرود گام هاست

خوش به حال آنکه با این زیر و بم همساز شد


18 فروردین 1397 88 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها