در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مجید عزیزی)

دفتر شعر

پرم از خلوت یک باغ پس از شهریور

چون گلِ یاسِ درآورده سر از باغ به در
مویت از شانه رسیده است به آغوش کمر
تو پر از زمزمۀ روشن بارانی و من
پرم از خلوت یک باغ پس از شهریور
کوه دربندم و از منظرۀ کوچ پرم
قوی آزادی و در بال و پرت شوق سفر
رود دل کند و به‌دنبال خود از دشت گذشت
مثل رود از من و از خاطره‌هایم بگذر
سر سپردیم و سزاوار از این بیشتر است
هر که با عشق درافتاد و نینداخت سپر
مثل باد از من تنها که گذشتی، با خود
- تا فراموش کنی- نام مرا نیز نبر...
 


06 مرداد 1398 131 0

هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی خواهد


دل آشفته‌ام حال مرا بهتر نمی‌خواهد
که مرغ با قفس خو کرده بال و پر نمی‌خواهد

از این لبخند غمگین می‌شود فال مرا فهمید
بیان حال ما دیوانه‌ها منبر نمی‌خواهد

گذشتی با رقیبان؛ مست و سرکش، اخم در ابرو
هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی‌خواهد

نصیب هر که عاشق شد بغیر از اشک و حسرت نیست
از این دریای آتش هیچ کس گوهر نمی‌خواهد

کسی که می‌گذشت از خنده‌های دیگران تا تو
تو را با خنده‌های دیگران دیگر نمی‌خواهد


 


15 فروردین 1398 31 0

ای مرگ! می‌ترسم که فردا دیر باشد

وقتی که تنها بودنت تقدیر باشد
باید دلت از دارِ دنیا سیر باشد
این روزها باور ندارم بودنم را
از من! همین دیوانه در زنجیر باشد!
دیگر نمی‌ترسند آهوها، چه سخت است
در چشمه تصویرِ پلنگی پیر باشد
درسی که تنهایی به من آموخت این بود:
لبخند شاید نیَّتش تحقیر باشد
شب‌های آخر، مانده‌ام با نور ِمهتاب
از قلّه، جنگل وسعتی دلگیر باشد
بدجور دلتنگم، بیا تا فرصتی هست
ای مرگ! می‌ترسم که فردا دیر باشد
 


15 خرداد 1397 101 0

مدارا می‌کنم این روزها با درد جانکاهم

مدارا می‌کنم این روزها با درد جانکاهم
که جز داروی مرگ از زندگی چیزی نمی‌خواهم
هر آن چیزی که عمر رفته دانستیم، در من نیست
بغیر خاطرات زخم‌های گاه و بیگاهم
شکوه کاذبم را بادهای هرزه می‌دانند
که در عین بلندی مثل اوج رعد کوتاهم
شبیه فیلسوفی پیر و غمگین دیر فهمیدم
که هرجا با چراغ عقل رفتم سخت گمراهم
بجز خاکستر از دنیایمان چیزی نخواهد ماند
من از بخت بلند شاخه‌های باغ آگاهم!

درخت مرده‌ام را پنجره کردند و فهمیدم
که فرقی هست بین منطق هیزم‌شکن‌ها هم...
 


11 خرداد 1397 72 0

شبیه بیت‌های سبک هندی مستیی دارم

جهان هرچند بی دیوانه‌ها خوشدل نخواهد شد
فراموشم کن! از من غیر غم حاصل نخواهد شد
خدا در خلقتم دریایی از مستی به جانم ریخت
که می‌دانست با یک خُمره خاکم گل نخواهد شد
منم! پیغمبری سرگشته در گمراهی مویت
که بر او جز عذابت آیه‌ای نازل نخواهد شد
بجز این ناخدای پیر از تقدیر بی‌حاصل
کسی بازیچۀ طوفان بی‌ساحل نخواهد شد
شبیه بیت‌های سبک هندی مستیی دارم
که نیم دیگرم بی بودنت کامل نخواهد شد
اگر با دیگری هستی، فراموشم کن و بگذر
که جز دست اجل حلّال این مشکل نخواهد شد
 


09 خرداد 1397 95 0

هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی خواهد

دل آشفته‌ام حال مرا بهتر نمی‌خواهد
که مرغ با قفس خو کرده بال و پر نمی‌خواهد
از این لبخند غمگین می‌شود فال مرا فهمید
بیان حال ما دیوانه‌ها منبر نمی‌خواهد
گذشتی با رقیبان؛ مست و سرکش، اخم در ابرو
هلاک یک نفر آرایش لشکر نمی‌خواهد
نصیب هر که عاشق شد بغیر از اشک و حسرت نیست
از این دریای آتش هیچ کس گوهر نمی‌خواهد
کسی که می‌گذشت از خنده‌های دیگران تا تو
تو را با خنده‌های دیگران دیگر نمی‌خواهد
 


08 خرداد 1397 69 0