در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی سلیمی)

دفتر شعر

سفر

در پیِ ردِّ خودم از همه جا دل کندم
چمدان را که پُر از خاطره شد می بندم
میدوم تا برسم فاصله دارم با خود
زندگی رفت به حیرت زده ها مانندم
میکشم دست خودم را که نگیرم دستم
چون خودآزارم و با حادثه خویشاوندم
من طلبکار جهانم که چرا زندان است
به دوتا بال و کمی معجزه حاجتمندم
میروم گاه به دیدار خودم با یک گل
دردم اینست که یک خار شده همبندم
سرخیِ صورت من از دَمِ یک سیلی بود
اشک سِیلی شد و قاتی شده با لبخندم
وقت رفتن شد و باید به حسابم برسم
با خودم چندم و با دوروبری ها چندم


30 فروردین 1398 27 0