در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیرعباس صالحی)

دفتر شعر

در این نبرد گرفتم به دست پرچم را

اگر چه برد به همراه خود تمامم را
غمش به رسم وفا ماند ، مرحبا غم را

به درد عشق گرفتارم و علاجی نیست
مگر ز دست تو گیرم به لطف ، مرهم را

به غنچه وعده ی باران مده که میسوزد
ندیده است از اول به غیر شبنم را

اگر که همرَه تنهایی خودم هستم
نخواستم که بگیرم به جز تو همدم را

اگر چه یار جفا کرده است حرفی نیست
نشان‌ او مَده ای دوست سنگ قبرم را

که انتظار بمانَد همیشه همرَه من
که انتطار کِشم لحظه های ماتم را

نبردِ عشق تو قطعا فنا شدن دارد
در این نبرد گرفتم به دست پرچم را

#امیرعباس_صالحی


14 آذر 1398 31 0

تویی خورشید ، من خاکم

چنان محتاج چشمت گشته ام اما نمی دانی
اگر یک ساقه ی خشکیده هم باشم ، تو بارانی

تویی خورشید ، من خاکم که لطفت مستدامم باد
منم ماهی سرگردان ، تو دریای خروشانی

شکستی قلب ما را بارها اما نفهمیدی
اگر یک روز فهمیدی ، شَوَد ما را مرنجانی ؟

مرا عشق تو از شاهی به درویشی کشاندم لیک
دگر سودی ندارد بعد از این دوران پشیمانی

مرا در بر بگیر ای عشق تا دردم امان گیرد
اگر دردی به جانم هست بی تردید درمانی

به جز یک بوسه ی کوتاه هیچم آرزویی نیست
مرا یک بوسه مهمان کن ولی پنهان و پنهانی

غریبم در میان دوستان چون یار با ما نیست
ولی افسوس چون از غربتم چیزی نمیدانی

#امیر_عباس_صالحی


19 آبان 1398 127 0

ولادت باسعادت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برهمگان مبارک

شب می‌رود ، شبگیر پنهان میشود کم کم
صد غنچه با خورشید ، خندان میشود کم کم


یک چشمه ی بی آب بودم سالیانی چند
از لطف تو ، این چشمه جوشان میشود کم کم


کوهی که مشکل بود فتح قله اش قبلا
درگاه قلبت بود و آسان میشود کم کم


با قبله سنج عشق ، درگاه مناجاتش ،
در مسجد و میخانه یکسان میشود کم کم


باد صبا پیغام شادی را برایش برد
غم در همین دوران ، گریزان میشود کم کم


ابری که از دریای قلبش آسمانی شد
در آسمان شهر ، باران میشود کم کم


از مهر رخسارت چه گویم ای مه روشن
جانم فدای مهر جانان میشود کم کم


خورشید پشت ابر ! وقتش را نمیدانم
پایان غیبت هم شتابان میشود کم کم


فصل زمستانست و دنیایی که پژمردست
از لطف تو دنیا بهاران میشود کم کم


گر ماه شعبان ، ماه او شد ، شد مبارکباد!
نصف النهارش نیمه شعبان میشود کم کم

#امیر_عباس_صالحی


30 فروردین 1398 79 0

من اهل کوچه شعرم

من اهل کوچه شعرم ، تو اهل بارانی
شبیـه چایـی تلخم ، شبیه قنـدانـی

شکوفه های لباست ببین که گل دادست
بگـو بگـو که چـرا !؟ چون تو از بهارانـی!

بخوان که شور صدایت دلیل شیدایی است
تو بـهتر از همـه ی شـهر قصـه میـخوانـی

تو روبه روی منی ، فال قهوه میگیری
و فکر من به خیـال تو رفته مهمانـی

نخـواستم کـه بگویـم که ناگـهان بـروی
من عاشقت شده ام ! حیف شد نمیدانی

به چشم های سیاه تو خیره خواهم ماند
اگــرچه خیـره ی فــال سپیدْ فنـجانـی

چه ابروان بلندی که عهد قاجاریست
و گونه های قشنـگ از نژاد لبـنانی

قبول کن که بخواهم فقط هزار عدد
فقط هزار عدد بوسـه های پنـهانی

تو یک گناه بزرگی که حکم ترکت را
حــرام کرده انـد عالــمان ربانــی

تو تک دلیل خوش زنده بودنم شده ای
«تو بهتر از همگانی ، تو بهتر از جانی »

#امیرعباس_صالحی


09 دی 1397 245 0

تو میرفتی ، نمیدیدی نگاه و انتظارم را

منم آیینه ای حیران ، شکستم این پریشانی
هزاران تکه ام کردی ، تو از سنگی نمیدانی ؟!

به دست دوست های دشمنم این حال را دارم
هوایم سرد ، رویایم خزان، فصلم زمستانی

منم ! تنها ترین سردار عشق بی وفایانم
تو از خیل سپاهت همچو شاه سربدارانی

تصرف کرده بودم شهر قلب بی سپاهش را
ولی شد چشم هایش امپراتوری عثمانی

تمام نامه هایم را به دست باد میدادم
و از بخت بدم میشد هوای عشق ، طوفانی

تو ماهی ، برکه ی خشکیده ای هستم که فهمیدم
تو از تصویر خود در انتهای من گریزانی

منم شهری که با چشمان خود ویرانه اش کردی
و با انکار پرسیدی چرا اینقدر ویرانی ؟

تو میرفتی ، نمیدیدی نگاه و انتظارم را
تو میرفتی ، هوای چشم هایم بود بارانی

#امیرعباس_صالحی



27 مرداد 1397 311 0