در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده لیلا علیزاده)

دفتر شعر

فرّو الی الحسین

من زیر پرچم تو فقط خیر دیده ام
با تو به عرش نه به خدا هم رسیده ام

شادم از اینکه با غم تو آشنا شدم
با هر چه شادی است،غمت را خریده ام

هر گاه پای روضه ات اشکم‌ چکیده است
آنرا به جای سرمه به چشمم کشیده ام

 فرّوا الی الحسین..‌ امامم چه خوب گفت
از دست غم همیشه به سویت دویده ام

حب الحسین نقطه آغاز دوستی ست
از هر که با تو نیست ولی دل بریده ام

شاعر شدم که از تو بگویم چرا که هست
نام تو بهترین غزلی که شنیده ام

هم سر بریده هستی و هم سر بلندِ عشق
عاشق تر از تو در همه عالم ندیده ام...


19 فروردین 1398 45 0

به بهانه جنگ

امروز یک خرابه و دیروز خانه بود
آوار شکل تازه این آشیانه بود

بر دوش خاکی در و دیوار آن هنوز
یک کوله بار خاطره عاشقانه بود

سویی به چشم پنجره هایش نمانده بود
اما هنوز منتظر اهل خانه بود

در گوشه ای عروسک زخمی میان خاک
دلتنگ عطر یک بغل کودکانه بود

کنج قفس، قناری غمگین و ساکتی
مثل همیشه منتظر آب و دانه بود


آن خانه ای که بود محبت نشانه اش
حالا مزار چند گل  بی نشانه بود

دنیا نداشت چشم تماشای عشق را
در این میانه جنگ،فقط یک بهانه بود


26 آذر 1397 78 0

پیراهن پاییزی دنیا

گلوی آسمان این روزها از بغض لبریز است
زمین چشم انتظار بوسه باران یکریز است

صدای خش خش برگ و صدای شرشر باران
جهان سر مست از این رقص و آواز دل انگیز است

 

دوباره فصل،فصل دیدن رنگین کمان برگ

میان مزرعه،کوچه،خیابان،باغ و جالیز است

درختی گیسوانش را پریشان کرده برشانه
درخت دیگری با باد پاییزی گلاویز است

به شوق دیدن پیراهن پاییزی دنیاست
اگر خورشید در این فصل ِ بارانی سحر خیز است

جهان هر چند زیبا نیست،زیبا میشود وقتی
به روی شانه اش موی طلایی رنگ پاییز است



18 آذر 1397 36 0

پیراهن پاییزی دنیا

گلوی آسمان این روزها از بغض لبریز است
زمین چشم انتظار بوسه باران یکریز است

صدای خش خش برگ و صدای شرشر باران
جهان سر مست از این رقص و آواز دل انگیز است

 

دوباره فصل،فصل دیدن رنگین کمان برگ

میان مزرعه،کوچه،خیابان،باغ و جالیز است

درختی گیسوانش را پریشان کرده برشانه
درخت دیگری با باد پاییزی گلاویز است

به شوق دیدن پیراهن پاییزی دنیاست
اگر خورشید در این فصل ِ بارانی سحر خیز است

جهان هر چند زیبا نیست،زیبا میشود وقتی
به روی شانه اش موی طلایی رنگ پاییز است



18 آذر 1397 62 0

سردار ِ بی سرباز مانده

کاش میشد میسرودم  آن نگاه روشنت را
از خدا باید بپرسم شیوه ی فهمیدنت را

بعد تو دنیا ندیده در خودش دیگر کریمی 
دست های خالی ما میشناسد دامنت را

گرچه یاری در کنارت نیست،میترساند اما
نام تو سردارِ بی سرباز مانده! دشمنت را

میشناسد غربتت را یک جهان وقتی که حتی
زیر سقف خانه هم پیدا نکردی مامنت را

زیر پیراهن زره پوشیده ای یک عمر اما
کاش میپوشیدی از روی کفن هم جوشنت راپ

درد از این بیشتر که وقت رفتن جای مادر
بوسه باران کرده سیل تیر ها زخم تنت را؟

هر زمان باران بگیرد با خودم می گویم ای کاش 
آب و جارو کرده باشد ، گرد و خاک مدفنت را


24 مهر 1397 73 2

سربند سرخ

دلش میخواست از زندان این دنیا رها باشد
کبوتر میشد و میرفت تا پیش خدا باشد

لباس و چفیه و سر بند را برداشت ، راهی شد
به دریا زد دلش را تا میان ماجرا باشد

صراط مستقیم این بود ، قلبش خوب میدانست 
که راهش برکتی از ذکر های اهدنا باشد

کنار جانماز ش گریه ها می کرد مادر تا
زمان دل بریدن،اشک هایش بی صدا باشد

پدر از سایه قران خودش رد کرد جانش را
که فرزندش علیِ اکبر این کربلا باشد
 
به سر میبست آن سر بند سرخ یا حسینش را 
که شاید وقت رفتن پیکرش از سر جدا باشد
 
دم رفتن پیاپی زیر لب می گفت یا زهرا
کمک کن سرنوشت قصه ام مثل شما باشد 



09 مهر 1397 69 1