در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیررضا فرید)

دفتر شعر

شیدای شب

تلخی این زندگی از طالع و از بخت نیست!
بر تن این زندگی غیر از سیاهی رخت نیست

ای که می گویی که تنهایم کنون، این را بدان!
همدمم شاه است! اما تکیه اش بر تخت نیست

بی دلان، زندانیِ زندانِ رویِ دلبر اند
در دل هیچ عاشقی، آوای «جانم رست!» نیست

رهروی شیدای شب، خونین دلی آواره ام
هفت شهر عشق را گشتم که بیش از هفت نیست

شهر را بیهوده می گردم پی دیدار دوست
یار دیدن کار یک آشفته ی بد مست نیست!

زرد روی و دردمند و بی صدا و ساکتم
چون توانِ گفتنِ هر آنچه در دل هست، نیست

قصد رفتن می کنم بال و پرم نشکسته است!
بر منِ «ققنوس» شهپر را فشاندن سخت نیست...


29 آبان 1397 69 1