در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمدعلی رضاپور)

دفتر شعر

آتشفشانِ ناز

تقدیم تو، قرار من و بی قراری¬ام

یعنی که لحظه ـ لحظه¬ی چشم انتظاری¬ام

دل را سپرده¬ام به تو. خود، رهنما شدی

زیباست یار و عشق و دل و رهسپاری¬ام

با یاد تو همیشه صفا یار من شده

در موسم تبسّم و در آه و زاری¬ام

هر جا که بوی تو برسد، می¬رسم چو باد

چون جوی بوی عاطفه¬های تو، جاری¬ام

تقدیم تو لطافت اندیشه¬های وصل

گل¬های خاطرات و نشاط بهاری¬ام



سخت است دیدن همه غیر از جمال تو

کی می¬دهی مجال بر امّیدواری¬ام؟

جانان من! هر آنچه که دارم، برای تو

مثل همین ترانه¬ی چشم خماری¬ام

دریاچه¬ی امید من و آفتاب هجر

تبخیر تُند و سابقه¬ی ماندگاری¬ام

دیگر بیا زمان وصال است نازنین!

خم گشته پشتِ غم شکن ِ بردباری¬ام

دلداده¬ام به عشق تو. آماده¬ی قیام

حال دوباره¬ای بده بر حال یاری¬ام.




27 تیر 1398 33 0

سروش هایی اجتماعی


سروش هایی اجتماعی

از زمانی که دیکتاتور شد/
سیکل را نگذرانده، دکتر شد/
ناظر فنّی رِآکتور شد/
و ترقّی کرد.//

نردبان ترقّی آوردند/
نردبان؟ - پلّه برقی آوردند/
هر چه غربیّ و شرقی آوردند/
در احزاب.//

آن سرِ نردبانِ جمهوری/
قله ی لامَکانِ جمهوری/
جانِ جمهوری/
پایه، پیدا نیست.//


25 تیر 1398 144 0

سه گلشنِ رضوی

برجی بلند، اولِ میدانِ دل زدی

آقا! عجب صفا به خیابان دل زدی

آقا! غزل، زیاد کم آورد؛ آب شد

آن شب، کنار چشم تو حالش خراب شد

تا بوسه ای شود به لبِ گنبد، آفتاب

از مهرتان دچار تب و التهاب شد

از آسمان به سوی زمین، مهر، جاری است

از چشمتان به خاطر ما انقلاب شد

بر پلک هام گشته خراب، آشیانِ خواب

باران زد و سرایشِ دشتِ گلاب شد

پروانه های نور، دلاوا نسیمِ شور

با نرخ جان به پای دل ما حساب شد

مولا رضا! رضای تو دارم به سر، رضا!

دل داده ام رضای تو را، سر به سر، رضا!

ذکرِ "رضا-رضا" بدهد عشقِ تازه ام

ای عشق! تا که عشق بگیرم ز سر، رضا!


22 تیر 1398 138 0

شعرِ انتظار

در امتحانِ عشقِ تو، ماندیم نا تمام

اما هنوز هم غزلی هست مست فام

اما هنوز هم، نَفَسم آسمانیَ است

چشمم بدون شُبهه، پر از مهربانیَ است

شب ها به ماهتابِ تو، دستم نمی رسد

اما نگو: جداییِ مان جاودانی است

من: مشتریِّ چشمکِ نازِ ستاره ات

شب های دل همیشه مقیم جوانی است

در کهکشانِ رازِ تو پیداست گم شدَه م

این چشم اشاره هات برایم نشانی است

آشوبِ خوبِ حضرت محبوب را بگو:

فهمیده ام که بینِ دو چشمش تبانی است

خورشید بر تغزّلِ خود، رشک می بَرَد

در انفجارِ دم به دمِ بی کرانی است

این گونه، شادی و غمِ مستانِ روزگار

مصداقِ بارزِ شُبَهاتِ زبانی است

مثل مدار وقف طواف تو هستم و

فرقِ فراق و وصل فقط واژگانی است

خوب است حالِ آتشیِ دل به لطفِ دوست .


21 تیر 1398 156 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت سوم)

درس خوانديم تا، كسي بشويم
يا نويساي نارسي بشويم

يا كه در شهر پر فريب زمان
اهل شغل مقدسي بشويم

و شديم آنچه كه نمي‌بايست
تا كه سالارِ بي‌كسي بشويم

در ترافيك خرج، پارك كنيم؟
يا كه محتاج ناكسي بشويم؟

«علم و تحصيل و فن! چه مظلوم اید!
آرزوهاي من!‌ چه مظلوم ايد!»

حالِ تحقيق و شورِ خواندن نيست
وقت فيضي به جان رسيدن نيست

قامتِ دانش است مدركپوش
هيچ هم فكرِ دل ستاندن نيست

كفترِ زخمبالِ زنداني!
دستِ مهري پيِ پراندن نيست

به کلانشهرِ پول باید رفت
دِهِ فرهنگ، جای ماندن نیست

«آي! در عصرِ جلوه‌ي كالا
دردِ دانش گرفته‌اي؟! حالا؟!»

يك مغازه بزن؛ گرامي باش
يا كه شاگردِ آق غلامي باش

كار و باري نده به دستِ هنر
مرد بازار، مردِ نامي باش

فلسفه، چِندِش است و عرفان هم
فارغ از مبحث كلامي باش

بگذر از فكر عالم هستي
در تفکّر براي وامي باش

«كار دارم دگر دو شيفت – سه شيفت
بايد انديشه را فريفت؛ فريفت»

فكر و ذكرم چك است و سفته و ارز
راهِ واريزِ شعر شد بي درز

مثل باغي پر از علوفه‌ي هرز
يا جمالي به دامنِ تب و لرز

گاهگاهي كه لك زند دلكم
سفري مي‌كند حوالي مرز

دل من جاي عشق ورزي نيست
دلِ بيچاره ي تَوَهُّم ورز

«ديگر از ما، چه انتظاری هست؟
با رُخِ عشق، كِي قراري هست؟»

ما و بي‌غم شدن ز همدم ها
ما و فارغ شدن از آن غم‌ها

ذِهنِ تشنه كجا و فرصتِ آب؟
چون كه دزديده مي‌شود دم‌ها

ما و دنياي سيرِ ماشيني
خسته از خوردنِ فراهم‌ها

عالم ما اگر چه گم شده است
علم در اكتشافِ عالم‌ها

«اندكي صبر كن؛ شتاب چرا؟
اي دلِ تشنه! تركِ آب چرا؟»


17 تیر 1398 104 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت دوم)



ثروتش قلّه – قلّه، حرفي نيست
حرف ما هم كه حرفِ ژرفي نيست

حرفِ ژرفي، مخاطبي طلبد
بگذر اين مطلب به صرفي نيست

سوزِ سرمايِ دركِ پايين هست
بر لبِ خشكِ دشت، برفي نيست

گوشِ مردم، پيِ زبانِ كسي ست
كه در او، گفته‌ي شگرفي نيست

«شده الگوي جامعه، آن كس
انتظار تو چيست از اين پس؟»

خورده‌اي؛ خورده‌اي ز بيت‌المال
تويي و آن خزانه‌اي اموال

مال و اموال تو، كمي كم نيست؟
پر نكردي ذخيره‌ي آمال

در تمام رسانه‌ها هستي
وقت ما را نمي‌كني پامال؟

عكس و امضايت عشق خيلي‌هاست
سينه از آرزوت مالامال

«به كجا مي‌رويم؟ اسيرِ چه‌ايم؟
تا كِي اين گونه دست و پا بزنيم؟»

افتخارات ورزشي، خوب است
قهرماني، قشنگ و محبوب است

من نگفتم به آن طرف نرسيد
گفتم: اين سمت ما چه معيوب است!

جنگل با صفا، صفايش را
برگرفته ز خاك مرطوب است

حكمت و معرفت، گرامي باد!
كه شريف و كمالِ مطلوب است

«ضعف ما، در زياد و كم روي است
ضعف، ضعفي قوي، قوي قويَ است.»

اين همه‌، هاي و هوي، رفتنيَ است
هيجانِ نگوي، رفتنيَ است

ريشه‌ گر داشتي، شوي مانا
که گُلِ رويِ جوي، رفتني است

زلفِ زيبا، به شرطِ بودنِ سر
غير از اين، موي و روي، رفتني است

بوي خوش را نسيم مي‌چيند
عطر، سويي نكوي، رفتني است

«بردبار، استوار بايد بود
همرهِ انتظار بايد بود.»


16 تیر 1398 106 0

طنز مرد بازیگوش

طنز «مرد بازيگوش/ بازیکوش» (از کتاب تلخِ شیرین)

خوش به حال تو؛ مرد بازيگوش!
حال، مال تو؛ مرد بازيگوش!

ما كه اوت‌ايم در زمانه و، گل
به جمال تو؛ مرد بازيگوش!
شاهکار تو چیست؟ شوت و دریبل
این، کمال تو مرد بازیگوش!

برترين رويداد دوره‌ي ماست
فوتبال تو؛ مرد بازيگوش!

«منِ بيچاره، اهل فرهنگ‌ام»
دور از تو، عجيب دلتنگ‌ام.»

اين نويسنده، بَل بَله بندَه‌م
اهل تحقيق و شعر زايندَه‌م

بله، بي‌مهريِ گذشته گذشت
حال، امّيداورِ آيندَه م

هيچ كس حامي‌ام نشد كه نشد
از مدير و رئيس، شرمندَه‌م

اي معلّم ! به جانِ علم نزن
دردِ دانش. به جانِ هيچ آدم

«نان كه باشد، علاقه‌مان سوپ است
بعد از آن، زندگيِّ ‌مان توپ است. »


گر كه تبليغ و دوربين داري
جاي خوبي، تو در زمين داري

گر كه داري مقام و مال، بيا
كه هزاران صد آفرين داري

گر كه وابسته نيستي به كسي
حيف اگر فنِّ اين چنين داري

و خلاصه: كمال هم بد نيست
گر عزيزانِ نازنين داري

«عصر پول است و عصر تبليغات
حال كن اي خَفَن! در اين اوقات»

شدم اي واي! شاعري درويش
يا نويسنده‌اي پر از تشويش

هنرم كاش! توپ بازي بود
پاس و شوت و هجوم بر پس و پيش

دورِ دنيا، كسي نبرده مرا
من از «انديشه» مي‌روم «تجريش»

نشدم گل، گلم! گلي نزدم
باز، بازيِّ نيش‌هاي سِريش

«ليز خورديم سوي بهروزي
«اِس اِس» اَستي تو يا كه «پيروزي؟»



15 تیر 1398 113 0

سه گلشنِ انتظار

این بار هم اَدا/
یک کوفه، ادّعا/
شرمنده ام خدا!/
خوب است یا نه: این همه، ما ادعا کنیم ترسم که کوفه ی دگری را به پا کنیم
خیلی پر ادعا شده ام. شرم، شرم، شرم کافی ست ادعا. بله، باید دعا کنیم
حالم بد است. پر شده از آرزوی پَست "سرمست گشتنی"، تو بیا دست و پا کنیم
باید تلاش کرد که جان، باوفا شود تا بیش تر به عاشقی اش آشنا کنیم
ای وای! وای! وای! عجب لاف می زنیم! ترسم که عاقبت، گل زهرا، فدا کنیم
ای وای! وای! وای! زبانم بریده باد! هرگز مباد آن که پشیزی خطا کنیم
شاید که ناگهان.../
عاشق شوید هان!/
آماده، عاشقان!//


14 تیر 1398 112 0

تولد حضرت معصومه(سلام الله علیها)

(از سروده های تقریبا بیست سالگی ام،
ثبت شده در کتاب تا کهکشان ها- چاپ 1394 نشر سخنوران)

قُمریِّ عشق من، گل قم را بهانه کرد

خُم ها سرود و، در خُمِ قم آشیانه کرد

به به! چه جلوه ای رخ فرخنده اش نمود

کاین (کین)سان شگفت، بلبل قلبم ترانه کرد

دامِ نگاهِ مهرِ تو در پشت پرده بود

آن گاهِ خوش که مرغِ دلم عزمِ دانه کرد

آسان به جان، وفای شما جا نمی کند

بیچاره دل! که هستی خود، پشتوانه کرد

کِی دم زند غمی به دمی بر خُمارِ قم

تا قُمریِ دلش گذری شادمانه کرد

در بارگاهِ گنبدِ مهرِ تو، چشم من

در شهر سیل،خانه چرا در میانه کرد؟!

نازم به گل تبسّمِ آن شاهدِ شهید

تسبیحِ عشق را به مِی جاودانه کرد

این میکده به آتشِ غوغای دل بسوخت

آتشفشانِ دل، سخنی عارفانه کرد

شد آتشِ محبّتتان مهرِ این غزل

تا مهرِ پر فروغ، سرودِ زبانه کرد

گر آبروست چهره ی «شرمنده خویش» را

زان اشکِ پر بهاست که شبنم، شبانه کرد

پیرِ حرم، مراسم جشن دعا گرفت

قلب جوان به بارش اشکش جوانه کرد

از خود جدا، برای خریداریِ وفا

یک شام، چشم دل، سفری ناگهانه کرد

من شاهبازِ پادشهِ هشتمی بُدَم

پیکِ محبّتم بِنِگر او روانه کرد

یا فاطمه! به خوانِ صفاخانه ام بخوان

زیرا که جان به خانه و خوانِ تو خانه کرد.

***


11 تیر 1398 100 0

در قالب تازه ی سروش

اشعاری در قالب شعری سروش
عمر، مانند ابر می گذرد/
بی مدارا و صبر می گذرد/
کسی از روی قبر می گذرد/
باز در فکر بازی فردا ست.//

راهِ راهب، دراز و جانکاه است/
کسی از راه بهتر آگاه است؟/
- تا خدا، راه، گاه، کوتاه است/
قدر یک شاخه گل، دو لب، لبخند.//

روزگاری که چرخِ دوّار است/
بر سرِ نیک و زشت، هشیار است/
دادآر است و یارِ دادار است/
یعنی آیینه دارِ کردار است/
و گواه.//

نیکی ات را زلال کن قدری/
حال دل، بی ملال کن قدری/
حال کن قدری/
شادمان باش!//


10 تیر 1398 62 0

اشعارتبری(مازندرانی)با ترجمه ی فارسی

اولین غزل
اِسپارِمِه تِه دَس، شِه دِلِه؛ دل، تِه وِسِّه بو (بوئِه)!
"نا" ناو عزیزِ نومِ گِرِه! بِل تِه وِسِّه بو!
مِن نِصفِه نیمِه داشتِمِه قلبی؛ ولی اِسا
بونِه تِه وَر گرامی و کامل؛ تِه وِسِّه بو!
تا آسمون، مِه چِشمِه تِماشا هِدائی وُ
دریاچِشِ غریبه به ساحل، تِه وِسِّه بو!
پِل دارنِه این هِوا؛ دلِ اَوری هِوا رِه دور!
وِن(وِنِه) صافِ آسمون وُ وِنِه پِل، تِه وِسِّه بو!
ترجمه: دلم را به دست تو می سپارم؛ دل برای تو باشد!/
(ای جانم) به فدای نام عزیزت! "نه" نگو (به خواسته ام جواب منفی نده). بگذار دل برای تو باشد!/
من نیمه قلبی داشتم؛ ولی حالا/
پیش تو گرامی و کامل می شود. دل برای تو باشد!/
چشمم را تا آسمان، تماشا دادی
(چشمم را به تماشای آسمان جمال خودت کشاندی) و/
(این) دریاچِشمِ غریبه به ساحل(این دلِ دریاییِ بی توجه به ساحلِ برگشت از یاد تو)
برای تو باشد!/
هوا گرفته است؛(جانم به) فدای هوای ابریِ دل!/
آسمان(هوای) صاف و آسمانِ گرفته ی دل، هر دو برای تو باشد!//
اولین مثنوی
چَنِّه تَنگِه مِه دِل؛ تِه وَر، چِه نیِم؟
اَنِّه چی غصِّه جا، به دَر، چِه نیِم؟
تِه پَلی، پاپِلی وِنِه بَیِّن
تَش دَکِت بَیِّن وُ تِه وَر دَیِّن
هر کِجِه داوّی، اونجِه گلجارِه
تَش نَنیشتِه به دل که تِه یارِه
چَنِّه خاری! عَجِب وِفا داری!
راسِّه که عاشقونِ دلداری
مِه دلِه بَیر وُ، بی قِراری هَدِه (بی قِراریَدِه)
هوشیاری بَوِر! خماری هَدِه!
مِه رِه وَرنی به آسمون، تا عشق
تَنگِ دل، وَنگ هِدا (وَنگِدا) اِسا: یا عشق!
ترجمه: چقدر دلم تنگ است! چرا(به چه دلیلی) به سوی تو نیایم؟/
(به چه دلیلی/ دلیلی ندارد که) از این همه غصه به در نیایم/
پیش تو پروانه باید شد/
(باید) افتاده در آتش شد و باز هم پیشت ماند/
هرکجا باشی، آن جا گلزار است/
آتش(آتش ظاهری) به دلی که یار توست، نمی نشیند (تلمیحی به ماجرای حضرت ابراهیم در آتش)/
چقدر خوب ای! عجیب وفاداری(وفای عجیبی داری)!/
به راستی، دلدارِ عاشقان ای/
دلم را بگیر(ببَر/ مال خود کن) و بی قراری(ام) بده!/
هوشیاری(ام) را ببَر؛ (و به جایش) خماری(ام) بده!/
مرا به آسمان، تا عشق، می بری/
دلِ تنگ اکنون بانگ زد(بانگ می زند): یا عشق!//
دومین غزل
وارِش دِوارِه وارِنِه. دل وَرنِه . شونِه دل
اَی بی قِرار بونِه، عَجِب زار بونِه دل!
چِشمون اِشانِه دل رِه که تا آسمون شیِه
یعنی گِمون نِدارنِنِه دیگه بَمونِه دل
رنگین کمون هِنیشتِه اِسا، وارِشِ کَشِه
خوانِه(خانِه) بیِه شِه خوشگِلِ شعرِه بَخونِه دل
دل، عاشقونه خونِّشِه سَر دِنِّه تا خدا
یعنی که شونِه تا به خدا، عاشقونه، دل.
ترجمه: باران، دوباره می بارد (و) دل را می بَرَد (و) دل (از دست) می رود/
باز دل، عجیب زار و بی قرار می شود/
چشم ها، دل را که تا آسمان می رفت، تماشا می کردند/
یعنی گمان نمی کنند که دیگر(از این پس)، دل (برای صاحب قبلی اش) بماند/
رنگین کمان، حالا در آغوش باران، نِشَسته است/
دل می خواهد بیاید و شعر قشنگش را بخواند/
دل، عاشقانه، خواندنش را آغاز می کند و صدایش را تا خدا می کشانَد/
یعنی دل، عاشقانه می رود تا به خدا.//


03 تیر 1398 41 0

پویش گستراندن روح شعر فارسی به جهان


شعر عروضی انگلیسی برپایه ی معیارهای شعر فارسی

(اثری از محمدعلی رضاپور، ثبت شده در کتاب نورا- نوینستان)،

این سروده را

به همه­ ی ادب­ دوستان جهان

تقدیم می­ کنم:


نام شعر: Tell me، قالب: غزل، وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن


I'm keen on what beauty you tell me

What do you want me to do? Tell me


I'm telling you about the eagerness

I'm eager to listen to you. Tell me


Let me sow your beauty in my eye

Watch me and "What a good view!" Tell me


I do love you. You are the love, my love!

Do you yourself love me, too? Tell me.



29 خرداد 1398 42 0

قالب شعریِ سروش، تعریف و نمونه اشعار

قالب شعری سروش در شکل ترجیحی، اصیل و خاص خود، دارای این ویژگی هاست:
1- مربوط به هر دو شیوه ی شعر سنتی و نو
2-دارای از سه تا پنج مصراع و یا لَخت
3- بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلات، نیم وزن های مشابه ویا انشعابات مرتبط نیمایی آنها
4-بدون قافیه مندی لَخت آخر در کنار قافیه مندی همه ویا بیش تر لخت های دیگر
5-دارای قافیه ی درونی علاوه بر قافیه ی بیرونی
6- دارای پایانِ لفظیِ بسته
7- دارای پایانِ معناییِ باز
8- دارای تنوع پردازی در مسیرِ یگانگیِ شعر
9- دارای پایان کوبشی
و بطور خلاصه:
قالب شعری سروش، تا حدود زیادی،
حدفاصل و جامعِ قالب های کوتاهی مثل دوبیتی، رباعی و سه گانی می باشد .
نمونه اشعاری در قالب سروش
غنچه ی سبز، سرخ، وا شده است/
عابرِ کوچه ی هوا شده است/
عشق، از دست هاش پا شده است/
برگ- برگ است روی دوشِ زمین.//
جیرجیرک، نه چهره اش یکتاست/
و نه آواش آن چنان زیباست/
چیست پس رازِ جاریِ شبِ عشق؟!//
شبِ بی موج، ماهِ لنگرگاه/
مثل آه از دلِ فراق پناه/
رفت ناگاه. آه بود گواه/
تا ستاره رسید سخت از راه/
قایقش را شکست و ساخت شهاب.//
گفتن از عشق، کار سختی نیست/
خوب گفتن، شکار سختی نیست/
فصلِ اصلیِّ عاشقی، عمل است.//
برگ زرد خزان، خودش را، ریخت/
با هوا و زمین و آب آمیخت/
برگِ بی بار چون تمشک نبود.//
چیست گل؟ رازِ نازِ خنده ی دوست/
شعر- نقاشیِ معطّرِ اوست/
مِهرچهر و لطیف و عاطفه روست/
گل، نشانِ خداست.//
گرچه بالاست، باز هم خوار است/
شُهره اما بدون مقدار است/
خواب دائم چطور بیدار است؟/
به فضا رفته است میمونی.//
"علّیَت" داشت نخ نما می گشت/
فیلسوفی پی خدا می گشت/
عارفی از عُروج بر می گشت/
حرف نابش به دل گرامی گشت:/
"نور"، مجهول نیست؛ اثبات است.//
( توضیحات: لَخت سوم این سروش، برپایه ی آنچه از سیرت حضرت پیامبر پس از معراج دانسته ایم و آنچه جناب ملاصدرا در اسفار اربعه فرموده است، به بازگشت عارف به جامعه برای ارشاد مردم اشاره دارد)
دیگران، دیگرند و، او خودی است/
مقصدِ رهروانِ بیخودی است/
آخرش تا خدا، سفر باید.//


29 خرداد 1398 55 0

راه تشخیص پریسکه، سه گانی و سروش

راه تشخیص پریسکه، سه گانی و سروش از یکدیگر
با این توصیفات اگر با شعری نزدیک به سروش، سه گانی و پریسکه روبرو شویم که در یکی از این سه قالب قرار می گیرد، در صورتی که وزن عروضی نداشته باشد؛ یعنی از نوع سپید باشد، بنا به پیشنهاد ما، آن شعر یا شعرگونه (سپید) را باید در قالب پریسکه دانست؛ اما اگر شعری از نوع سنتی و یا نیمایی باشد، چنانچه دارای بیش تر از سه مصراع یا لَخت باشد، آن را سروش محسوب می کنیم؛ ولی در موارد سه لَختی بودن، اگر هر دو مشخصه ی وزن ویژه ی سروش(فاعلاتن مفاعلن فعلن و نیم وزن ها و شاخه های نیمایی مربوط) و عدم قافیه پردازی در لخت پایانی را داشته باشد، در قالب سروش خواهد بود؛ ولی اگر یکی از این دو مشخصه و یا هیچیک را نداشته باشد، سه گانی محسوب می شود .
نمونه اشعاری در این قالب ها
پریسکه ای از علیرضا بهرهی:
نترس / با یک نگاه / نمک گیر نمی شوی / چشم هایم شور نیست . //
شعری سه گانی از علیرضا فولادی:
برای او همین دو بال، بس بود / دو بالِ میله میله / پرنده، یک قفس بود . //
سروشی از محمدعلی رضاپور:
آن سرِ نردبانِ جمهوری / قله ی لا مکانِ جمهوری / جانِ جمهوری / پایه، پیدا نیست .//


نکته: این مطلب که یکی از تفاوت های سروش و سه گانی، استقبال سروش از انواع آرایه های ادبی بطور طبیعی ست، با مقایسه ی دقیق نمونه هایی در هر دو قالب سروش و سه گانی، مشخص تر و ملموس می شود . همین شاهد از قالب سروش را بررسی می کنیم:
آن سرِ نردبانِ جمهوری / قله ی لا مکانِ جمهوری / جانِ جمهوری / پایه، پیدا نیست .//
دقت بفرمایید: برای خلاصه کردن سروش بالا، لَخت های دوم و سومش را می توانیم حذف کنیم؛ چراکه لخت های سوم و چهارمش در واقع، توضیحاتِ قسمت قبلی هستند؛ اما آیا حذف لخت های دوم و سوم این شعر، کار مثبتی ست یا منفی؟ برپایه ی اصول سروش، حذف لخت های سوم و چهارم این شعر، کاری غیرکارشناسانه و اشتباه است؛ اما برپایه ی اصول سه گانی، لخت های سوم و چهارم این شعر، زائد است و باید حذف شود .
توضیحات: در نقد شعر بالا از دیدگاه اهالی سه گانی، لخت های میانی شعر، اضافی ست و باید حذف شود؛ چون طبق معیارهای شعر سه گانی، ایجاز یعنی کوتاه گویی و عدم استفاده از آرایه های ادبیِ ضروری در شعر بالا رعایت نشده است.
در مقابل و با زاویه ی دیدِ صد و هشتاد درجه متفاوت از آن، طبق اصول سرایشِ سروش، سروش بالا، اصل کاربرد آرایه های ادبی برای زیباتر ساختنِ شعر را رعایت کرده است و در صورت حذف لخت های دوم و سوم این شعر، زیبایی آن کاهش می یابد؛ بنابراین، برپایه ی اصول سروش، حذف لخت های سوم و چهارم این شعر، کاری غیرکارشناسانه و اشتباه و کاربرد هر چهار لخت آن به همین صورت، مورد تأیید و برپایه ی موازین زیبایی شناسی ست.
تفاوت های سروش با دوبیتی، رباعی، سه گانی و پریسکه

قالب سروش، آشکارا در تعداد ابیات، شکل قافیه بندی و همچنین در وزن عروضی،
متفاوت از قالب های دوبیتی و رباعی ست و اما
از تفاوت های قالب سروش(در معنای خاصش) با قالب سه گانی به این موارد می توان اشاره کرد:
داشتن وزنی ویژه (فاعلاتن مفاعلن فعلات)، ترجیحِ تأکیدی بر
قافیه نداشتنِ مصراع پایانی برای ضربه ی پایانیِ بهتر،
قابلیت از سه تا پنج لَختی بودنِ سروش(که باعث آزادی بیش تر شاعر می شود)، باز تر بودنِ قالب سروش و امکان گزینش انواع زوایای دید (مثلا قابلیت انتقال از شعر کوتاه کشفی - شهودی سه مصراعی به شعر توصیفی پنج مصراعی به صلاحدید شاعر)،
قابلیت بیش ترِ قالب سروش برای پردازشِ هنری ترِ محتوا مثلا
در استفاده از تصاویر متنوع (در مسیرِ یگانه ی شعر)
و همچنین استقبال از انواع آرایه های ادبی بطور طبیعی و مناسب (در مقابل قالب سه گانی که تأکید بر دوری از بازی های زبانی و هنرمندی های ادبی و واژه سازی های نسبتا نامأنوس دارد.)
برگرفته از کتاب سفیر شعر فارسی، نوشته ی محمدعلی رضاپور


27 خرداد 1398 118 0

اشعاری در قالب شعری سروش

صاعقه، چشم بر زمین می دوخت/
چشمکی زد. تمامِ جنگل سوخت/
عشق، آتش در این میان افروخت/
با دلِ کوچکی چه خواهد کرد؟//

کوه وقتی سفید می پوشد/
در دل من امید می جوشد/
یادِ فردای جلگه می افتم.//

شیر، آهو به کام می گیرد/
جمعِ کفتار، کام می گیرد/
لاشخور، اِلتیام می گیرد/
و مقامات جامعه، جمع اند.//

چون که خورشید، توی آب افتاد/
خونِ دل بر دلِ کتاب افتاد/
رستم کشور از رکاب افتاد/
جان میهن به التهاب افتاد/
می برندش به سوی حادثه ای.//

جلگه، پربار، پر طرفدار است/
کوهپایه، پر از چمنزار است/
قله، بی همدم است و بی یار است/
خوش به حالش که آسمان دارد.//

مِه قشنگ است و مِه، خطرناک است/
مِه در این هر دو شیوه، چالاک است/
مثل دنیاست.//

دانه ی سعیِ خویش باید کاشت/
انتظار از کسی نباید داشت/
مرد باید بود. //

چه ببینند یا نبینندت/
چه بچینند یا نچینندت/
پیش وجدان خویش، خوشدل باش!//


24 خرداد 1398 151 0

سه گلشنی به نام به عشق ساقی کوثر

و عشق با وزشِ نام او تولّد یافت چو مهر مست که از جام او تولّد یافت
و آسمان به زمین آمد و دلارا شد و نور و نور و سپس نور، جلوه آرا شد
فرا شَکیب رُخی، چشم های مِی نَفَسی حلال گشتنِ می، التزامِ فتوا شد
چو نیست غیرِ علی همنشینِ حُسنِ نبی به امرِ ایزدیِ دوست، دوست، مولا شد
و دل هنوز به یک جرعه نامِ دوست، خمار کنار جام دگر، باز هم هویدا شد
دلی تمامِ خودش را به پای ساغر ریخت و پیشِ گمشده ی خویش، باز پیدا شد
و واژه ای ز بلندای جلوه، نازل شد و در تمامیِ هستی، علی، معما شد
عجیب نیست اگر نیست کار، دستِ شکیب به هر دلی که نظر کرد ، ناشکیبا شد
چقدر شیوه ی نازش قشنگ و شیوا بود! که چشم عاشق شیدا، دوباره شیدا شد
گرفته بود دلم؛ هیچ مِی نمی نوشید به عشق ساقی کوثر، ولی طربزا شد
و مثل عاطفه، بر چشم عشق، بوسه زدم از آن زمان لبِ شعرم "عسل مصفّا" شد
مرا نِشَسته نبین در سکوتِ ژرفِ نگاه سپاهِ دورِ دو چشمش ببین چه غوغا شد
ز سر، گذشت دگر آب و، آب، آتش گشت و سرگذشتِ دلم دستِ چشمِ زیبا شد
علی ست مثل علی؛ نه خداست؛ نه بشر است علی ست مثل محمد؛ ز دیگران، دگر است
علی ست هستیِ مستی. علی ست مستیِ ناب و دل همیشه به عشقش ز عشق، عشق تر است


20 خرداد 1398 134 0

نگاهی به قالب تازه ی سه گلشن

تفاوت ذاتی سه گلشن با قالب های غزل مثنوی و مثنوی غزل
درست است که سه گلشن در شکل ظاهری خود ممکن است چارچوبی ترکیبی مثلا از مثنوی و غزل و دوبیتی و مانند اینها داشته باشد؛ اما این ترکیبات مختلف در ساختار سه گلشن تا حدود زیادی به یگانگی رسیده، قالبی یکدست را ساخته اند که همین قالب سه گلشن است و آغازگر و بدنه و پایانبخش دارد و این قسمت ها در خدمت تکمیل شعر سه گلشن قرار گرفته اند؛ اما در غزل مثنوی و مثنوی غزل، صرفا جابجایی دو قالب مثنوی و غزل در یک شعر به کار می رود که بیش تر به تفنّن و تنوّع شباهت دارد تا قالبی منسجم .
شاهد سخن مان این که تفاوت نام مثنوی غزل با غزل مثنوی، تنها در جایگاه کاربرد قسمت مثنوی گونه و قسمت غزلگونه در این شعرهاست .



اشعاری در قالب جدید سه گلشن
1- ترانه، خانه ندارد
"ترانه، خانه ندارد. بخوان ترانه سرا! بخوان ترانه ی این دخترِ بدونِ سرا"
ترانه، خانه ندارد. چه کار باید کرد؟ دلی شبانه ندارد. چه کار باید کرد؟
شبانه، جوجه ی ناآشنا به بال زدن چو آشیانه ندارد، چه کار باید کرد؟
ترانه: کودکِ شبگردِ کوچه های دراز دری، نشانه ندارد. چه کار باید کرد؟
ترانه، زلفِ پریشان به دست باد نداد نظر به شانه ندارد. چه کار باید کرد؟
ترانه: این که به من شعر تازه می بخشد خودش ترانه ندارد. چه کار باید کرد؟
آهای مجلسیان! این که خانه ی مردم ترانه خانه ندارد، چه کار باید کرد؟
"ترانه، خانه ندارد. غزل نخواهم گفت و تا به نان نرسد، از عسل نخواهم گفت
بیا ترانه ی من! من غزل نمی خواهم به جز ترانه ی شیرین عسل نخواهم گفت."


20 خرداد 1398 131 0

سروش هایی دیگر

سروش هایی از کتاب سفیرشعرفارسی

پَست را اوجِ سرفرازی بُرد/
به حقیقی ترین مَجازی برد/
توی بازی برد/
تبلیغات.//
روز، شب شد. دوباره، شب آمد/
خام ماندیم و صد لقب آمد/
آخرش جان ما به لب آمد/
خام تا خاک ... .//
تا که دستش به خونِ گل، تر شد/
مایه دارِ بزرگِ کشور شد/
بار دیگر، قرار دیگر شد/
قتلِ قاتل.//
قله در اوج، لیک نوک تیز است/
خشک و بی لطف و خیر پرهیز است/
پیش من کوهپایه ها بلندترند.//


13 خرداد 1398 147 0

حَول فلسطین المظلومه

حَول فلسطین المظلومه

جاء المَطَر / و جاء المَطَر / و جاء المَطَر / اقتَحَفَ البُیوت / و البُیوتُ بیوتُنا / و صارَت بیوتنا زورقاتکم / و کانَ الزّیتونُ یَری و یَبکی . یبکی و یری/ و کُنتُم علَی الزَّورَقاتِ تَضحَکون/ یا ابناءَ اخوه یوسف و اخیه! / و کانَت فی ایدیکُم اسلحتُکُم / و کُنتُم بِالفخرِ تَقولون: / " اِستَسلِموا ایُّهَا المُجاهدون الإرهابیّون!" / و لکِنّا / و لکِنّا نحنُ الآنَ قد وَصَلنا الی هُنا / و نَضحَکُ و نَقول: / "یا ابناءَ اخوه یوسف و اخیه!" / اُنظُروا / قِفوا عِندَنا و تَعَرَّفوا علَینا / اُنظُرونا / نحنُ انفُسُنَا الَّذینَ قد فَتَحنا . //


11 خرداد 1398 45 0

تضمینِ محمدعلی رضاپور(مهدی)از غزل جناب حافظ-Тазмӣни Муҳаммадалӣ Резопӯр аз ҷиноби Ҳофиз

تضمینِ مهدی(محمدعلی رضاپور) از غزلِ "اگر آن ترک شیرازیِ" جناب حافظ
"اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را" دلی در دست می گیرد که می سوزد سراپا را
من از داغِ دلِ میهن، دلی آتش به جان دارم تو می خوانی به خونسردی، غزل های دلارا را؟!
شکایت های بُغضم، بُغضِ دیرینِ جگرسوزم بگو: تا کِی نبوسد خالِ هندوی تسلّا را؟
دمی، داغ وطن را دیدم و آتشفشان گشتم ستودم مادرم را؛ میهنِ فردِ شکیبا را
کجا بیرون بریزم حسرتِ آتشفشانم را؟ که دُزدیدند از مادر، سمرقند و بخارا را
که نامِ مهرفامِ پارسی، خط خورده از یادِ سمرقند و بخارامان. امان، دل های تنها را
به نامِ وصلِ یوسف آمد آن ابلیسیِ اصل و به زندانِ ستم افکند احساسِ زلیخا را
به جای خال هندو، من لبانِ پارسی جویم که همچون پارسایان، خوش ببخشم کلّ دنیا را
اگر آن ترک شیرازی نمی بخشد به ما چیزی غزلجانِ بخارایی ببخشد حظّ والا را
اگر آن دلربای پارسی با ما بپیوندد غزل خواهیم شد هر بیتِ این پیوندِ زیبا را .
برگردان به خط سیریلیک (تاجیکی)
Тазмӣни Маҳдӣ(Муҳаммадалӣ Резопӯр) аз ғазали агар он Турки Шерозии ҷиноби Ҳофиз:
1. Агар он Турки Шерозӣ ба даст орад дили мо ро;
Дилӣ дар даст мегирад ки месӯзад саропо ро.
2. Ман аз доғи дили мӣҳан дилӣ оташфишон дорам;
Ту меҳоне ба ҳӯнсардӣ,ғазалҳои дилоро ро?!
3. Шикоятҳои буғзам, буғзи дӣрӣни ҷигарсӯзам;
Бигӯ: то кай набӯсад холи Ҳиндуи тасалло ро?
4. Дамӣ, доғи ватан ро дидаму оташфишон гаштам;
Сутӯдам модорам ро, мӣҳани фарди шакӣбо ро.
5. Куҷо бӣрӯн биризам ҳасрати оташфишонам ро?
Ки дуздуданд аз модар, Самарҳанду Бухоро ро.
6. Ки номи меҳрфоми Порсӣ хат хурда аз ёди/
Самарҳанду Бухоромон амон дилҳоя танҳо ро.
7. Ба номи васли Юсуф омад он Иблӣсии аслу;
Ба зиндони ситам афканд иҳсоси Зулайҳо ро.
8. Ба ҷойи холи Ҳинду ман лабони Порсӣ ҷӯям;
Ки ҳамчун порсоён хуш бибахшам кулли дунё ро.
9. Агар он Турки Шерозӣ намибаҳшад ба мо чизӣ;
Ғазалҷони Бухоройӣ бибахшад ҳаззи воло ро.
10. Агар он дилрубоии Порсӣ бо мо бипайвандад;
Ғазал хоҳем шуд ҳар байти ӣн пайванди зӣбо ро.
Дурӯд бар шумо азӣзони ҳамдилу ҳамзабони ТОҶИК; шеъри боло аз китобе аст ба номи БАРОИ ТОҶИКОН нивиштаи Муҳаммадалӣ Резопӯр,шоъир ва нивӣсандаи Эронӣ.


09 خرداد 1398 49 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها