در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمدعلی رضاپور)

دفتر شعر

جشن تولد شعر سروش

دومین سالروز تولد قالب شعری سروش

را خدمت اهالی گرانقدر ادبیات، شادباش و مبارکباد
عرض می کنم و امیدوارم که به زودی، هدایای گرانقدری از اشعار سروش شاعران گرانقدر، دریافت نماییم.

به همین مناسبت و برای آشنایی بیش تر دوستداران این مقوله با قالب سروش، چند سروش کوتاه تقدیم می دارم:

1- گفتن از عشق، کار سختی نیست/
خوب گفتن، شکار سختی نیست/
فصلِ اصلیِّ عاشقی، عمل است.//

2- برگ زرد خزان، خودش را، ریخت/
با هوا و زمین و آب آمیخت/
برگِ بی بار چون تمشک نبود.//

3- چیست گل؟ رازِ نازِ خنده ی دوست/
شعر- نقاشیِ معطّرِ اوست/
مِهرچهر و لطیف و عاطفه روست/
گل، نشانِ خداست.//

4-گرچه بالاست، باز هم خوار است/
شُهره اما بدون مقدار است/
خواب دائم چطور بیدار است؟/
به فضا رفته است میمونی.//

5-“علّیَت” داشت نخ نما می گشت/
فیلسوفی پی خدا می گشت/
عارفی از عُروج بر می گشت/
حرف نابش به دل گرامی گشت:/
“نور”، مجهول نیست؛ اثبات است.//

6- پسر و مادر، آخرین دیدار/
اشک ها: شعله های آتشبار/
رفت و ماند. استخوان که شد، برگشت.//

7- مستِ آواز، قایقِ موتوری (خوانش دیگر: مستِ آوازِ قایقِ موتوری)/
دل به دریا زدَه ست قایقباز/
باز، دل، غرقِ آزِ موجنواز (خوانش دیگر: باز، دل، غرقِ آز، موجنواز)/
راز در راز/
ساحلِ سرد، قایقِ خاموش.//

8- تاک تا شد، به جرمِ پاکی مُرد/
ایستاد. اوفتاد. خاکی مُرد/
مردِ خاکی به دردناکی مُرد/
زنده ی جاودان، غریبِ زمان.//

9-تا که دستش به خونِ گل، تر شد/
مایه دارِ بزرگِ کشور شد/
بار دیگر، قرار دیگر شد/
قتلِ قاتل.//

10-در زباله، پیِ غذا می گشت/
تازه از اختلاس بر می گشت/
اختلافات… . //

11-روز، شب شد. دوباره شب آمد/
خام ماندیم و صد لقب آمد /
آخرش جان ما به لب آمد/
خام تا خاک ….//

12-پَست را اوجِ سرفرازی بُرد/
به حقیقی ترین مَجازی بُرد/
توی بازی بُرد/
تبلیغات.//

13-رفتم از کوهپایه تا قله/
وقتِ برگشت گشت/
(وای! تا پایین/)
دره – دره … .//

14-دستت آماده کن!/
“دل گِرو در کِرِشمه های تمشک!”//

15-دل گدازنده، دلنواز آمد/
باز با ناز و سرفراز آمد/
کاشکی داشتم دلی، دلکی .//

16-آفتاب غروب و کشتی و آب/
موج بی تاب و التهاب و شتاب/
آی دریا! بیا مرا دریاب /
مثل ماهی به ساحل افتادم(افتادَه م) .//

17-مِه چه زیبا نِشَست بر تنِ دشت/
ناز و نرم از کنار دشت گذشت/
خاطرات تو در دلم آمد/
نازتازان و بی گذشت گذشت/
باز، گلگشت، نوعروس، خیال
(خوانش دیگر: باز، گلگشتِ نوعروسِ خیال .)//

18- ماه در کوهسار، زیباتر/
بادِ نرمِ بهار، زیباتر/
یار، چشم انتظار، زیباتر/
دل من، بی قرار، زیباتر/
در شبِ عشق.//

19-هر سری سرسپرده ی چیزی ست/
بسته بر حلقه ی دلاویزی ست/
مرغکِ شاخسارِ گلریزی ست/
من تو را دارم.//

20-هرچه که هست و جزئی از هستی ست/
همزمان، شعرِ عقل و سرمستی ست/
همه ی هستی اهل همدستی ست/
رازها واحدند و گوناگون.//

21-کِرم، پروانه می شود روزی/
غوره، فتّانه می شود روزی/
این زمین، خانه می شود روزی/
خوار نشمار.//

22-به سرودِ سروش، گوش کنید/
عشق را همنوای هوش کنید/
رازِ این جُنب و جوش، نوش کنید/
نرم و خندان و خوش، خروش کنید/
مثل سروش.//

جشن تولد شعر سروش،
مبارک


01 بهمن 1398 4 0

سه گلشنِ انتظار

«بهار می¬وزد از سمت ماجراهایش
قسم به چشم بهارآورِ دلارایش»

شکوه دشتِ تماشا و عطر موجِ بهار
شکوفه¬های شکوفا، هزار بار خُمار

دوباره، چلچله¬ها آشیانه می-سازند
به شاخه ـ شاخه¬ی آن چلچراغِ مِهر نثار

جوانه¬های دل¬افشان، دخیل می-بندند
بر آسمانِ تماشا شکارِ شیرین کار.

«بر این زمین عطش¬پوش، عشق می-جوشد
نگاهِ عاطفه، مدهوش، عشق می¬نوشد»

می¬آید عشقِ دلِ عاشقانِ خوش پیمان
می¬آید آن که دل از عشق می¬بَرَد آسان

می¬آید آینه¬ی صیقلی¬تر از خورشید
می¬آید آن مه تابان، یگانه¬ی دوران

می¬آید آن که همه عمر گفته¬ای که: بیا
غزل بپاش به پایش، به اشک، برق-افشان.

«بهار ساقیِ دشتِ خمار، نزدیک است
شکوفه دادن این انتظار، نزدیک است

تمامِ عاطفه¬ها! دل بر آسمان مانید
بهار، یار وفا آشکار، نزدیک است.»



26 دی 1398 9 0

به یاد سردار شهید

به یاد سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و شهدای همراهش

فصل گل دادن و مجنون شدن است
عاشقان! وقتِ "دل افزون" شدن است
دشت، دریاچه ی مِی رنگِ صفاست
موسم خُرّم هامون شدن است
خونِ دل خورد و وفاداری کرد
به وفا، موسم دلخون شدن است
حیف اگر زائر مستی نشوم
فرصت ویژه ی کارون شدن است
بخت، یار دل پر حسرت ماست
بله هنگام همایون شدن است
آمده پیک فراخوانیِ دوست
باز هنگامه ی مجنون شدن است.


14 دی 1398 31 0

آتشفشانِ ناز

صبح است و شکوفه¬ها شکوفا شده¬اند
دستان دعا بر آسمان، وا شده¬اند

از «این» به «یَابنَ» راه دوری رفتند
هم صحبت مهدی مصفا شده¬اند.

*
مِهرم به صفای عالم مهدی باد!
مُهرم چو نگین خاتم مهدی باد!

قلبم چو شکار ماتم مهدی شد
جانم به فدای مقدم مهدی باد!

*
مهدی! تو بیا مرا از این غم برَهان
از بند تمنّای دو عالم بِرَهان

خو کرده دلم به کوچکی¬های بزرگ
بسیارترین! دلم از این کم برهان.

*
ای خوب¬ترین! بپرس از ما حالی
تا اوج وصال خود عطا کن بالی

گرچه نرسد به چیدن خالت چشم
نگذار خیالم از جمالت خالی.

*
جامی بده جمعه¬ی قرار یار است
احوال دو آبشار چشمم زار است

هم عشق تو ماتم است و هم مرهمِ جان
شادم که به عشق یار، دل بیمار است.

*
رفتیم و به وصلش نرسیدیم هنوز
رخسار صمیمی¬اش ندیدیم هنوز

عمری به فدای لحظه¬ی آمدنش
آماده و سرشارِ اُمیدیم هنوز.

*
آن یار که دیوانه¬ی رویش شده¬ام
وابسته به اوصاف نکویش شده¬ام

یکتای دو عالم است و نامش مهدی ست
من نیز اسیر آرزویش شده¬ام.

*


29 آذر 1398 15 0

ملارد

شهری نشسته بر دشت،زیبا و سرخوش و شیک/
شایان آن که گویی: شهری ست خرّم و نیک/


شهری چنان شقایق با مردمان عاشق/

شهری مقام گل هاش بالاتر از المپیک/


شهری کنار تهران،شهربزرگ ایران/
سهمش از این فضیلت: روحیّه ای پر از تیک/


ایران کوچک این جاست یک شهرهمچو کشور/
حتّی در آن فراوان پشتون،هزاره،تاجیک/


در بولوارهایش هربار طرح تازه/
جز طرح ثابتی که نامش بُوَد ترافیک/


در رهگذار خاکی،همسنگ شرمناکی/
همبازی دست انداز در کوچه های باریک/


از پارک خودروی خود تا خوردن فلافل/
باید دهی عوارض. بر این کلاس، تبریک!/


درشهرما تفاوت از خاک تا به افلاک/
یک خانه عین کانتکس،یک خانه فوق آنتیک/


دیوار خانه هامان یک سانتی ِ ترَکدار/
روپوش قلب هامان نشکن ترین سرامیک/

پیش هم ایم (همیم )و باهم بیگانه ،خانه – خانه/
ما مردمی مسلمان امّا به دین لائیک/


شهری نه آنچنانی، دنیای رنگ – رنگ است/
یک جاش مثل اتریش، یک جای آن، موزامبیک/


از صبح کاذب این جا هرکس دوان دوان است/
تا...تاری ِ شب تار ، در دور باطلی لیک/


با دوست دختر خود بعضی چقدر مشغول!/
با قلبِ دستِ چندم در قالب رمانتیک/


خیلی خوشم می آید از شهرک طلایی/
بعدش سرآسیاب و بعدش سه راه مارلیک/


من که امیدوارم فردای بهتری را/
خورشید می زند در، ای شام سرد تاریک!/


کاری زیاد باید، آن گونه که بشاید/
از دست ما برآید، همّت چو هست نزدیک .//


28 آذر 1398 41 0

سروش هایی کوتاه

1- قایقِ روز را به شب می بُرد/
از دل و دیده اش رَکَب می خورد/
تشنه در موج های تب می مرد/
بر سرِ صیدِ ماهیانی چند.//

2- رورها شب شد و جوانی رفت/
تابش افشانِ زندگانی رفت/
جاودانم تو باش! فانی رفت/
دلخوش ام تا به جان، تو می تابی.//

3- وای اگر عمر، جاودان می شد/
حمله ی رنج، بی کران می شد/
صبر، بی تاب و بی امان می شد/
جان به لب، جانِ شایگان می شد/
وای اگر پادشاهِ مرگ نبود.//

4- پیِ این روزگار می تازیم/
به کم و بیشِ خویش می نازیم/
ناگهان، جان به مرگ می بازیم/
غرقِ حسرت.//


24 آذر 1398 59 2

تقدیم تو

تقدیم تو، قرار من و بی قراری ام
یا لحظه-لحظه ـ لحظه ی چشم انتظاری ام

دل را سپرده ام به تو خود، رهنما شدی
زیباست یار و عشق و دل و رهسپاری ام

با یاد تو همیشه صفا یار من شده
در موسم تبسّم و در آه و زاری ام

هر جای، بوی تو برسد، می رسم چو باد
چون جوی بوی عاطفه های تو، جاری ام

تقدیم تو لطافت اندیشه های وصل
گل های خاطرات و نشاط بهاری ام

سخت است دیدن همه غیر از جمال تو
کی می دهی مجال بر امّیدواری ام؟

جانان من! هر آنچه که دارم، برای تو
مثل همین ترانه ی چشم خماری ام

دریاچه ی امید من و آفتاب هجر
تبخیر تُند و سابقه ی ماندگاری ام

دیگر بیا زمان وصال است نازنین!
خم گشته پشتِ غم شکن ِ بردباری ام

دلداده ام به عشق تو آماده ی قیام
حال دوباره ای بده بر حال یاری ام


21 آذر 1398 68 2

چند سروش

سروش نخست

ماه در کوهسار، زیباتر/
بادِ نرمِ بهار، زیباتر/
یار، چشم انتظار، زیباتر/
دل من، بی قرار، زیباتر/
در شبِ عشق.//

سروش دوم
هر سری سرسپرده ی چیزی ست/
بسته بر حلقه ی دلاویزی ست/
مرغکِ شاخسارِ گلریزی ست/
من تو را دارم.//

سروش سوم
هرچه که هست و جزئی از هستی ست/
همزمان، شعرِ عقل و سرمستی ست/
همه ی هستی اهل همدستی ست/
رازها واحدند و گوناگون.//

سروش چهارم
کِرم، پروانه می شود روزی/
غوره، فتّانه می شود روزی/
این زمین، خانه می شود روزی/
خوار نشمار.//

سروش پنجم
به سرودِ سروش، گوش کنید/
عشق را همنوای هوش کنید/
رازِ این جُنب و جوش، نوش کنید/
نرم و خندان و خوش، خروش کنید/
مثل سروش.//

(قالب شعری سروش در شکل ترجیحی، اصیل و خاص خود، دارای این ویژگی هاست:
1- مربوط به هر دو شیوه ی شعر سنتی و نو
2-دارای از دو تا پنج مصراع(سنتی) یا لَخت(نیمایی)
3- بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلات، نیم وزن های مشابه ویا انشعابات مرتبط نیمایی آنها
4-بدون قافیه مندی مصرع آخر در کنار قافیه مندی همه ویا بیش تر مصرع های دیگر
5-دارای قافیه ی درونی علاوه بر قافیه ی بیرونی
6- دارای پایانِ لفظیِ بسته
7- دارای پایانِ معناییِ باز
8- دارای تنوع پردازیِ در مسیرِ یگانگیِ شعر
9- دارای پایان کوبشی
10- پذیرنده ی انواع موضوعات و بسیاری از شیوه های پردازش و زاویه های دید
11- سروش، گرایش زیادی به مَثَل وارگی دارد و گاهی در یک شعر سروش، چند مصراع ویا لَخت آن بصورت مَثَل گونه به کار می روند.)


18 آذر 1398 80 0

در قالب سروش

سروش دو قسمتی

دستت آماده کن!/ “دل گِرو در کِرِشمه های تمشک!”//

سروش سه قسمتی

دل گدازنده، دلنواز آمد/ باز با ناز و سرفراز آمد/ کاشکی داشتم دلی، دلکی .//

سروش چهار قسمتی

آفتاب غروب و کشتی و آب/ موج بی تاب و التهاب و شتاب/ آی دریا! بیا مرا دریاب /
مثل ماهی به ساحل افتادم(افتادَه م) .//

سروش پنج قسمتی

مِه چه زیبا نِشَست بر تنِ دشت/
ناز و نرم از کنار دشت گذشت/
خاطرات تو در دلم آمد/
نازتازان و بی گذشت گذشت/
باز، گلگشت، نوعروس، خیال
(خوانش دیگر: باز، گلگشتِ نوعروسِ خیال .)//

(سروش، قالبی تازه و توانمند در شعر فارسی و تا حدود زیادی، جامع قالب های دوبیتی، رباعی و سه گانی و همچنین پلی میان شعر سنّتی و شعر نو ست.)


17 آذر 1398 75 0

آتشفشانِ ناز

تقدیم تو، قرار من و بی قراری¬ام

یعنی که لحظه ـ لحظه¬ی چشم انتظاری¬ام

دل را سپرده¬ام به تو. خود، رهنما شدی

زیباست یار و عشق و دل و رهسپاری¬ام

با یاد تو همیشه صفا یار من شده

در موسم تبسّم و در آه و زاری¬ام

هر جا که بوی تو برسد، می¬رسم چو باد

چون جوی بوی عاطفه¬های تو، جاری¬ام

تقدیم تو لطافت اندیشه¬های وصل

گل¬های خاطرات و نشاط بهاری¬ام



سخت است دیدن همه غیر از جمال تو

کی می¬دهی مجال بر امّیدواری¬ام؟

جانان من! هر آنچه که دارم، برای تو

مثل همین ترانه¬ی چشم خماری¬ام

دریاچه¬ی امید من و آفتاب هجر

تبخیر تُند و سابقه¬ی ماندگاری¬ام

دیگر بیا زمان وصال است نازنین!

خم گشته پشتِ غم شکن ِ بردباری¬ام

دلداده¬ام به عشق تو. آماده¬ی قیام

حال دوباره¬ای بده بر حال یاری¬ام.




27 تیر 1398 55 0

سروش هایی اجتماعی


سروش هایی اجتماعی

از زمانی که دیکتاتور شد/
سیکل را نگذرانده، دکتر شد/
ناظر فنّی رِآکتور شد/
و ترقّی کرد.//

نردبان ترقّی آوردند/
نردبان؟ - پلّه برقی آوردند/
هر چه غربیّ و شرقی آوردند/
در احزاب.//

آن سرِ نردبانِ جمهوری/
قله ی لامَکانِ جمهوری/
جانِ جمهوری/
پایه، پیدا نیست.//


25 تیر 1398 165 0

سه گلشنِ رضوی

برجی بلند، اولِ میدانِ دل زدی

آقا! عجب صفا به خیابان دل زدی

آقا! غزل، زیاد کم آورد؛ آب شد

آن شب، کنار چشم تو حالش خراب شد

تا بوسه ای شود به لبِ گنبد، آفتاب

از مهرتان دچار تب و التهاب شد

از آسمان به سوی زمین، مهر، جاری است

از چشمتان به خاطر ما انقلاب شد

بر پلک هام گشته خراب، آشیانِ خواب

باران زد و سرایشِ دشتِ گلاب شد

پروانه های نور، دلاوا نسیمِ شور

با نرخ جان به پای دل ما حساب شد

مولا رضا! رضای تو دارم به سر، رضا!

دل داده ام رضای تو را، سر به سر، رضا!

ذکرِ "رضا-رضا" بدهد عشقِ تازه ام

ای عشق! تا که عشق بگیرم ز سر، رضا!


22 تیر 1398 154 0

شعرِ انتظار

در امتحانِ عشقِ تو، ماندیم نا تمام

اما هنوز هم غزلی هست مست فام

اما هنوز هم، نَفَسم آسمانیَ است

چشمم بدون شُبهه، پر از مهربانیَ است

شب ها به ماهتابِ تو، دستم نمی رسد

اما نگو: جداییِ مان جاودانی است

من: مشتریِّ چشمکِ نازِ ستاره ات

شب های دل همیشه مقیم جوانی است

در کهکشانِ رازِ تو پیداست گم شدَه م

این چشم اشاره هات برایم نشانی است

آشوبِ خوبِ حضرت محبوب را بگو:

فهمیده ام که بینِ دو چشمش تبانی است

خورشید بر تغزّلِ خود، رشک می بَرَد

در انفجارِ دم به دمِ بی کرانی است

این گونه، شادی و غمِ مستانِ روزگار

مصداقِ بارزِ شُبَهاتِ زبانی است

مثل مدار وقف طواف تو هستم و

فرقِ فراق و وصل فقط واژگانی است

خوب است حالِ آتشیِ دل به لطفِ دوست .


21 تیر 1398 179 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت سوم)

درس خوانديم تا، كسي بشويم
يا نويساي نارسي بشويم

يا كه در شهر پر فريب زمان
اهل شغل مقدسي بشويم

و شديم آنچه كه نمي‌بايست
تا كه سالارِ بي‌كسي بشويم

در ترافيك خرج، پارك كنيم؟
يا كه محتاج ناكسي بشويم؟

«علم و تحصيل و فن! چه مظلوم اید!
آرزوهاي من!‌ چه مظلوم ايد!»

حالِ تحقيق و شورِ خواندن نيست
وقت فيضي به جان رسيدن نيست

قامتِ دانش است مدركپوش
هيچ هم فكرِ دل ستاندن نيست

كفترِ زخمبالِ زنداني!
دستِ مهري پيِ پراندن نيست

به کلانشهرِ پول باید رفت
دِهِ فرهنگ، جای ماندن نیست

«آي! در عصرِ جلوه‌ي كالا
دردِ دانش گرفته‌اي؟! حالا؟!»

يك مغازه بزن؛ گرامي باش
يا كه شاگردِ آق غلامي باش

كار و باري نده به دستِ هنر
مرد بازار، مردِ نامي باش

فلسفه، چِندِش است و عرفان هم
فارغ از مبحث كلامي باش

بگذر از فكر عالم هستي
در تفکّر براي وامي باش

«كار دارم دگر دو شيفت – سه شيفت
بايد انديشه را فريفت؛ فريفت»

فكر و ذكرم چك است و سفته و ارز
راهِ واريزِ شعر شد بي درز

مثل باغي پر از علوفه‌ي هرز
يا جمالي به دامنِ تب و لرز

گاهگاهي كه لك زند دلكم
سفري مي‌كند حوالي مرز

دل من جاي عشق ورزي نيست
دلِ بيچاره ي تَوَهُّم ورز

«ديگر از ما، چه انتظاری هست؟
با رُخِ عشق، كِي قراري هست؟»

ما و بي‌غم شدن ز همدم ها
ما و فارغ شدن از آن غم‌ها

ذِهنِ تشنه كجا و فرصتِ آب؟
چون كه دزديده مي‌شود دم‌ها

ما و دنياي سيرِ ماشيني
خسته از خوردنِ فراهم‌ها

عالم ما اگر چه گم شده است
علم در اكتشافِ عالم‌ها

«اندكي صبر كن؛ شتاب چرا؟
اي دلِ تشنه! تركِ آب چرا؟»


17 تیر 1398 127 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت دوم)



ثروتش قلّه – قلّه، حرفي نيست
حرف ما هم كه حرفِ ژرفي نيست

حرفِ ژرفي، مخاطبي طلبد
بگذر اين مطلب به صرفي نيست

سوزِ سرمايِ دركِ پايين هست
بر لبِ خشكِ دشت، برفي نيست

گوشِ مردم، پيِ زبانِ كسي ست
كه در او، گفته‌ي شگرفي نيست

«شده الگوي جامعه، آن كس
انتظار تو چيست از اين پس؟»

خورده‌اي؛ خورده‌اي ز بيت‌المال
تويي و آن خزانه‌اي اموال

مال و اموال تو، كمي كم نيست؟
پر نكردي ذخيره‌ي آمال

در تمام رسانه‌ها هستي
وقت ما را نمي‌كني پامال؟

عكس و امضايت عشق خيلي‌هاست
سينه از آرزوت مالامال

«به كجا مي‌رويم؟ اسيرِ چه‌ايم؟
تا كِي اين گونه دست و پا بزنيم؟»

افتخارات ورزشي، خوب است
قهرماني، قشنگ و محبوب است

من نگفتم به آن طرف نرسيد
گفتم: اين سمت ما چه معيوب است!

جنگل با صفا، صفايش را
برگرفته ز خاك مرطوب است

حكمت و معرفت، گرامي باد!
كه شريف و كمالِ مطلوب است

«ضعف ما، در زياد و كم روي است
ضعف، ضعفي قوي، قوي قويَ است.»

اين همه‌، هاي و هوي، رفتنيَ است
هيجانِ نگوي، رفتنيَ است

ريشه‌ گر داشتي، شوي مانا
که گُلِ رويِ جوي، رفتني است

زلفِ زيبا، به شرطِ بودنِ سر
غير از اين، موي و روي، رفتني است

بوي خوش را نسيم مي‌چيند
عطر، سويي نكوي، رفتني است

«بردبار، استوار بايد بود
همرهِ انتظار بايد بود.»


16 تیر 1398 127 0

طنز مرد بازیگوش

طنز «مرد بازيگوش/ بازیکوش» (از کتاب تلخِ شیرین)

خوش به حال تو؛ مرد بازيگوش!
حال، مال تو؛ مرد بازيگوش!

ما كه اوت‌ايم در زمانه و، گل
به جمال تو؛ مرد بازيگوش!
شاهکار تو چیست؟ شوت و دریبل
این، کمال تو مرد بازیگوش!

برترين رويداد دوره‌ي ماست
فوتبال تو؛ مرد بازيگوش!

«منِ بيچاره، اهل فرهنگ‌ام»
دور از تو، عجيب دلتنگ‌ام.»

اين نويسنده، بَل بَله بندَه‌م
اهل تحقيق و شعر زايندَه‌م

بله، بي‌مهريِ گذشته گذشت
حال، امّيداورِ آيندَه م

هيچ كس حامي‌ام نشد كه نشد
از مدير و رئيس، شرمندَه‌م

اي معلّم ! به جانِ علم نزن
دردِ دانش. به جانِ هيچ آدم

«نان كه باشد، علاقه‌مان سوپ است
بعد از آن، زندگيِّ ‌مان توپ است. »


گر كه تبليغ و دوربين داري
جاي خوبي، تو در زمين داري

گر كه داري مقام و مال، بيا
كه هزاران صد آفرين داري

گر كه وابسته نيستي به كسي
حيف اگر فنِّ اين چنين داري

و خلاصه: كمال هم بد نيست
گر عزيزانِ نازنين داري

«عصر پول است و عصر تبليغات
حال كن اي خَفَن! در اين اوقات»

شدم اي واي! شاعري درويش
يا نويسنده‌اي پر از تشويش

هنرم كاش! توپ بازي بود
پاس و شوت و هجوم بر پس و پيش

دورِ دنيا، كسي نبرده مرا
من از «انديشه» مي‌روم «تجريش»

نشدم گل، گلم! گلي نزدم
باز، بازيِّ نيش‌هاي سِريش

«ليز خورديم سوي بهروزي
«اِس اِس» اَستي تو يا كه «پيروزي؟»



15 تیر 1398 134 0

سه گلشنِ انتظار

این بار هم اَدا/
یک کوفه، ادّعا/
شرمنده ام خدا!/
خوب است یا نه: این همه، ما ادعا کنیم ترسم که کوفه ی دگری را به پا کنیم
خیلی پر ادعا شده ام. شرم، شرم، شرم کافی ست ادعا. بله، باید دعا کنیم
حالم بد است. پر شده از آرزوی پَست "سرمست گشتنی"، تو بیا دست و پا کنیم
باید تلاش کرد که جان، باوفا شود تا بیش تر به عاشقی اش آشنا کنیم
ای وای! وای! وای! عجب لاف می زنیم! ترسم که عاقبت، گل زهرا، فدا کنیم
ای وای! وای! وای! زبانم بریده باد! هرگز مباد آن که پشیزی خطا کنیم
شاید که ناگهان.../
عاشق شوید هان!/
آماده، عاشقان!//


14 تیر 1398 133 0

تولد حضرت معصومه(سلام الله علیها)

(از سروده های تقریبا بیست سالگی ام،
ثبت شده در کتاب تا کهکشان ها- چاپ 1394 نشر سخنوران)

قُمریِّ عشق من، گل قم را بهانه کرد

خُم ها سرود و، در خُمِ قم آشیانه کرد

به به! چه جلوه ای رخ فرخنده اش نمود

کاین (کین)سان شگفت، بلبل قلبم ترانه کرد

دامِ نگاهِ مهرِ تو در پشت پرده بود

آن گاهِ خوش که مرغِ دلم عزمِ دانه کرد

آسان به جان، وفای شما جا نمی کند

بیچاره دل! که هستی خود، پشتوانه کرد

کِی دم زند غمی به دمی بر خُمارِ قم

تا قُمریِ دلش گذری شادمانه کرد

در بارگاهِ گنبدِ مهرِ تو، چشم من

در شهر سیل،خانه چرا در میانه کرد؟!

نازم به گل تبسّمِ آن شاهدِ شهید

تسبیحِ عشق را به مِی جاودانه کرد

این میکده به آتشِ غوغای دل بسوخت

آتشفشانِ دل، سخنی عارفانه کرد

شد آتشِ محبّتتان مهرِ این غزل

تا مهرِ پر فروغ، سرودِ زبانه کرد

گر آبروست چهره ی «شرمنده خویش» را

زان اشکِ پر بهاست که شبنم، شبانه کرد

پیرِ حرم، مراسم جشن دعا گرفت

قلب جوان به بارش اشکش جوانه کرد

از خود جدا، برای خریداریِ وفا

یک شام، چشم دل، سفری ناگهانه کرد

من شاهبازِ پادشهِ هشتمی بُدَم

پیکِ محبّتم بِنِگر او روانه کرد

یا فاطمه! به خوانِ صفاخانه ام بخوان

زیرا که جان به خانه و خوانِ تو خانه کرد.

***


11 تیر 1398 122 0

در قالب تازه ی سروش

اشعاری در قالب شعری سروش
عمر، مانند ابر می گذرد/
بی مدارا و صبر می گذرد/
کسی از روی قبر می گذرد/
باز در فکر بازی فردا ست.//

راهِ راهب، دراز و جانکاه است/
کسی از راه بهتر آگاه است؟/
- تا خدا، راه، گاه، کوتاه است/
قدر یک شاخه گل، دو لب، لبخند.//

روزگاری که چرخِ دوّار است/
بر سرِ نیک و زشت، هشیار است/
دادآر است و یارِ دادار است/
یعنی آیینه دارِ کردار است/
و گواه.//

نیکی ات را زلال کن قدری/
حال دل، بی ملال کن قدری/
حال کن قدری/
شادمان باش!//


10 تیر 1398 87 0

اشعارتبری(مازندرانی)با ترجمه ی فارسی

اولین غزل
اِسپارِمِه تِه دَس، شِه دِلِه؛ دل، تِه وِسِّه بو (بوئِه)!
"نا" ناو عزیزِ نومِ گِرِه! بِل تِه وِسِّه بو!
مِن نِصفِه نیمِه داشتِمِه قلبی؛ ولی اِسا
بونِه تِه وَر گرامی و کامل؛ تِه وِسِّه بو!
تا آسمون، مِه چِشمِه تِماشا هِدائی وُ
دریاچِشِ غریبه به ساحل، تِه وِسِّه بو!
پِل دارنِه این هِوا؛ دلِ اَوری هِوا رِه دور!
وِن(وِنِه) صافِ آسمون وُ وِنِه پِل، تِه وِسِّه بو!
ترجمه: دلم را به دست تو می سپارم؛ دل برای تو باشد!/
(ای جانم) به فدای نام عزیزت! "نه" نگو (به خواسته ام جواب منفی نده). بگذار دل برای تو باشد!/
من نیمه قلبی داشتم؛ ولی حالا/
پیش تو گرامی و کامل می شود. دل برای تو باشد!/
چشمم را تا آسمان، تماشا دادی
(چشمم را به تماشای آسمان جمال خودت کشاندی) و/
(این) دریاچِشمِ غریبه به ساحل(این دلِ دریاییِ بی توجه به ساحلِ برگشت از یاد تو)
برای تو باشد!/
هوا گرفته است؛(جانم به) فدای هوای ابریِ دل!/
آسمان(هوای) صاف و آسمانِ گرفته ی دل، هر دو برای تو باشد!//
اولین مثنوی
چَنِّه تَنگِه مِه دِل؛ تِه وَر، چِه نیِم؟
اَنِّه چی غصِّه جا، به دَر، چِه نیِم؟
تِه پَلی، پاپِلی وِنِه بَیِّن
تَش دَکِت بَیِّن وُ تِه وَر دَیِّن
هر کِجِه داوّی، اونجِه گلجارِه
تَش نَنیشتِه به دل که تِه یارِه
چَنِّه خاری! عَجِب وِفا داری!
راسِّه که عاشقونِ دلداری
مِه دلِه بَیر وُ، بی قِراری هَدِه (بی قِراریَدِه)
هوشیاری بَوِر! خماری هَدِه!
مِه رِه وَرنی به آسمون، تا عشق
تَنگِ دل، وَنگ هِدا (وَنگِدا) اِسا: یا عشق!
ترجمه: چقدر دلم تنگ است! چرا(به چه دلیلی) به سوی تو نیایم؟/
(به چه دلیلی/ دلیلی ندارد که) از این همه غصه به در نیایم/
پیش تو پروانه باید شد/
(باید) افتاده در آتش شد و باز هم پیشت ماند/
هرکجا باشی، آن جا گلزار است/
آتش(آتش ظاهری) به دلی که یار توست، نمی نشیند (تلمیحی به ماجرای حضرت ابراهیم در آتش)/
چقدر خوب ای! عجیب وفاداری(وفای عجیبی داری)!/
به راستی، دلدارِ عاشقان ای/
دلم را بگیر(ببَر/ مال خود کن) و بی قراری(ام) بده!/
هوشیاری(ام) را ببَر؛ (و به جایش) خماری(ام) بده!/
مرا به آسمان، تا عشق، می بری/
دلِ تنگ اکنون بانگ زد(بانگ می زند): یا عشق!//
دومین غزل
وارِش دِوارِه وارِنِه. دل وَرنِه . شونِه دل
اَی بی قِرار بونِه، عَجِب زار بونِه دل!
چِشمون اِشانِه دل رِه که تا آسمون شیِه
یعنی گِمون نِدارنِنِه دیگه بَمونِه دل
رنگین کمون هِنیشتِه اِسا، وارِشِ کَشِه
خوانِه(خانِه) بیِه شِه خوشگِلِ شعرِه بَخونِه دل
دل، عاشقونه خونِّشِه سَر دِنِّه تا خدا
یعنی که شونِه تا به خدا، عاشقونه، دل.
ترجمه: باران، دوباره می بارد (و) دل را می بَرَد (و) دل (از دست) می رود/
باز دل، عجیب زار و بی قرار می شود/
چشم ها، دل را که تا آسمان می رفت، تماشا می کردند/
یعنی گمان نمی کنند که دیگر(از این پس)، دل (برای صاحب قبلی اش) بماند/
رنگین کمان، حالا در آغوش باران، نِشَسته است/
دل می خواهد بیاید و شعر قشنگش را بخواند/
دل، عاشقانه، خواندنش را آغاز می کند و صدایش را تا خدا می کشانَد/
یعنی دل، عاشقانه می رود تا به خدا.//


03 تیر 1398 61 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها